سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

من سارام....

متولد آخرهای پاییز هشتاد و سه

تقریبا سه ماه شده که شدیم من و بابا و...یه کم مامان.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۲۳
سارا

((غلط کردم غلط کردم غلط کردم غلط کردم غلط کردم غلط کردم غلط کردم غلط کردم غلط کردم غلط کردم. ببخشید بابا اشتباه کردم))

این اس ام اسی بود که ده بار برای بابا فرستادم .خونه که نمیشد برم.زنگم زدم ولی جواب نداد.دیگه راه دیگه ای به ذهنم نرسید که بتونم صدبار بهش بگم غلط کردم:(((

مامانم...هیچی...مثه همیشه...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۲۲:۵۴
سارا

دیگه چی میخواید ازم؟خب دست از سرم وردارید دیگه.منکه گورمو‌ گم کرده بودم :((((((((((((

امروز صبح وسایلمو جمع کردم اومدم خونه بابابزرگم اینا،نمیخواستم کسی رو اذیت کنم، واقعا فقط میخواستم بابا راحت شه. جلو چشمش نباشم که راحت باشه ولی دم غروب اومد.

وقتی اومد خوشحال شدم خیلی خوشحال شدم اصلا داشتم بال درمیوردم ولی...عصبانی بود،مامان بزرگ میخواست جلوشو بگیره ،گفت کاریش ندارم فقط پنج دقیقه.ولی اومد همون اول یکی محکم زد تو صورتم.

مامان بزرگم اومد بردش عقب گفت اینجوری کاریش نداری؟!

گفت حقشه خونشو بریزم...حالا دیگه بی خبر از خونه میزنی بیرون؟ مدرسه نمیری؟ دیگه چه عوضی گری مونده از مادرت یاد بگیری ها؟ از این غلطا میخوای بکنی میری خونه مادرت. تو خونه من با قانون من باید زندگی کنی الانم غلط زیادی کردی سارا.تا بلند نشنوم صدبار بگی غلط کردم و التماس نکنی ازت بگذرم ،نزدیک خونه ام ببینمت قلم پاتو‌خورد میکنم.

باورم نمیشد بابا اینارو می گفت.الانم باورم نمیشه.

مامان بزرگ میگه باور نکن فقط عصبانیه. خیلی وقته عصبانی ان:(

ای کاش بابابزرگ خونه بود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۲۳:۱۵
سارا

امروز زنگ تفریح اول همش دنبال کسی بودم که کمک میخواد ولی پیداش نکردم!!!!فرزانه هی میگفت دنبال کی هستی؟ 

زنگ تفریح دوم بلاخره پیدا شد. یه دختره مثه وحشیا موهای یکی دیگه رو گرفته بود دنبال خودش میکشید.

با دو رفتم پیششون و یکی کوبیدم رو دست اون وحشی که دستشو ول کنه از موهاش، فرزانه هی صدام میکرد میگفت: سارا بیخیال، اینجوری بی خیال.

ولی من  اتفاقا اینجوری میخواستم .پر سرو صدا.از آدمای زور گو بدم میاد.

دختره پررو هلم داد گفت چته؟ 

گفتم آدم باش.حیوونا تو جنگل وحشی ان اینجا مدرسه اس.

قاطی کرد میخواست بزنتم منم فقط یکی زدم تو دماغش. یکی محکم.صورتشو گرفت زانو زد رو زمین منم ولش کردم رفتم.فرزانه یه ریز داد میزد سرم فحش میداد میگفت: احمق دیوونه یه هفته نشده بابات دوبار اومده مدرسه چته دلت کتک میخواد باز؟!

کلی حرف دیگه ام زد که یادم نیست.

پنج دقیقه بعد کلی آدم دور دختره جمع شدن از دفترم اومدن بردنش درمانگاه مدرسه.

بعد ناظم اومد با جیغ بردم دفتر.گفت ایندفعه اخراجی شک نکن.بعدم زنگ زد بابام ولی انگار بابام بهش گفت نمیاد، چون هی میگفت آقای فلانی باید بیایید ببینید دخترتون چه بلایی سر بچه مردم آورده و هی پیاز داغشو زیاد میکرد ولی آخرش گفت بله بله..بعدم عصبانی گوشی رو کوبید دوباره یه شماره گرفت ولی جواب نداد بعد بهم گفت برم بیرون تو راهرو.

چند دقیفه بعد خانواده دختره اومدن ببرنش دکتر.

نزدیک دوساعت تو راهرو بودم سردمم شده بود یهو دیدم مامان اومد.فقط چپ نگام کرد رفت تو دفتر. چند دقیقه بعد ناظم صدام کرد برم تو دفتر.

ناظم شروع کرد کلی دری وری گفت بعدم گفت دماغ بچه مردمو الکی شکستم.دروغ گفت.جالبه اصلام ازم نپرسید چرا؟ مامانم نپرسید.

بعدم گفت دو روز اخراجم.مامان خواهش کرد به خاطر ممتاز بودنم تجدید نظر کنن ولی کوتاه نیومد گفت نظر مدیرم همینه.

راستی یه چیزی رو فهمیدم ایندفعه، وقتی اخراجت میکنن دیگه انتظار معذرت خواهی ندارن ازت.

خلاصه رفتیم بیمارستانی که دختره رو برده بودن.مامان رفت تو.وقتی برگشت بلاخره حرف زد.حرف که نه.داد زد گفت بیشعور احمق، اگه دماغش واقعا شکسته بود! می دونی میتونستن شکایت کنن؟! همین الانم می تونن.میدونی چقد خودمو کوچیک کردم که کوتاه اومدن؟ دیگه گندشو درآوردی دختره نفهم...

میخواستم یه چیزی بگم.بگم وقتی به خاطر شجاعتام با اون آیفون آشغال تشویقم کردی روحیه گرفتم دیگه.تقصیر من نیسکه.

ولی نگقتم.نمی دونم چرا؟ هیچی نگفتم.

ولی وقتی از اونجا صاف رفت در خونه که پیادم کنه بغضم گرفت منه احمق.

فک میکردم میبرتم خونه خودش.

دلم نمیخواست پیاده شم.ولی داد زد برو پایین.صداش کردم ولی بلندتر داد زد.

تو خونه فقط منتظر بودم بابابیاد بکشتم.

ای کاش میکشت:((( وقتی اومد نه باهام حرف زد نه نگام کرد نه هیچی.مثه دیروز.بدتر از دیروز.فک کردم میاد حسابمو میرسه بعد دیگه عادی میشه باهام ولی..انگار اونم تحملمو نداره دیگه.

باشه میرم.فردا میرم بابا هم راحت شه مثه مامان.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۳:۳۲
سارا

می دونستم، می دونستم مامان دیگه اسممم نمیاره از امروز.مطمئن بودم.جواب نمیده.هیچ جا.جواب نمیده.جواب نمیده.

بابا هم قهره.منتظره برم عذرخواهی.نمی دونه اگه باهام آشتی هم کنه من جوابشو نمیدم.تا مامان جواب منو نده منم با بابا کاری ندارم.

چه خوب.اینجوری دیگه هیچکدوم با هیچکدوم کاری نداریم.

خیلی خوبه نه؟ معرکه ست اصلا.

احساس می کنم فردا تو مدرسه یکی به کمکم احتیاج پیدا می کنه که باید برم کمکش حتماً.از اون کمکای پر سر و صدا.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۶
سارا

من چرا اینقد احمقم؟اینقد ساده ام))): 

امشب بلاخره فهمیدم کادوی مامان برا چیه .امشب داشتم وسایلمو جمع میکردم که بیام خونه گفت گوشیتو ورداشتی مامانی؟

گفتم آره.

 فک کردم گوشی خودمو میگه.ولی رفت تو اتاقم وقتی برگشت جعبه آیفونه دستش بود .گفت آره؟ اینکه اینجاست؟!

گفتم آها اونو میگید فک کردم مال خودمومیگید؟

گفت مگه این مال کیه؟ بگیر جاگذاشتی.

گفتم نه جا نذاشتم همینجا باشه مثه تبلتم ، خونه شما استفاده میکنم.

ولی یهو خیلی عصبانی شد گفت: نخریدم بندازی گوشه کشو!

گفتم آخه خودتون می دونید که..

گفت نه نمی دونم!!

 تازه فهمیدم کادوش به چه مناسبته:(( دیگه هیچی‌ نگفتم

دوباره مهربون شد گفت :سارا جان می دونی نمی تونم دائم تلفنی حرف بزنم ولی اینجوری می تونم همش پیام بدم بهت دائم در ارتباط باشیم.می تونی برام عکس بفرستی هر لحظه صورت ماهتو ببینم.

واقعا نمیفهمیدم مامان چش شده ،چرا خودشو میزد به فراموشی :( گفتم آخه مامان...:((

گفت: بابا؟ اونو حلش میکنم الان.

بعدم زنگ زد بابا ): یک دقیقه ام نتونست عادی حرف بزنه و رفت تو اتاق که مثلا من ناراحت نشم ولی صداش اونقد بالا رفت که قشنگ میشنیدم همه رو:((( 

 دلم نمیخواست گریه کنم،خیلی جلوی خودمو گرفتم ولی نشد آخرش زدم زیر گریه...مامان که قطع کرد عصبانی از اتاق اومد بیرون وقتی دید دارم گریه میکنم عصبانی تر شد...بدش میاد گریه کنم،خیلی بدش میاد ولی خب نتونستم چیکار کنم:(((

کلی سرم داد زد، گفت برا چی گریه میکنی؟نمی دونی از آدم ضعیف بدم میاد سارا؟! الان گریه ات برا چیه؟ اینو میبری خونه واتس آپ نصب میکنی بهم پیام میدی فهمیدی یا نه؟! همونقد که برا حرف بابات ارزش قائلی باید برا حرف منم باشی! تا حالا سر این قانون مزخرف بابات کوتاه اومدم ولی الان شرایط فرق کرده.حرفامو فهمیدی یا نه؟!!!

این آخری رو اونقد بلند گفت که دیگه فقط گفتم بله چشم چشم.اشکامم پاک کردم ولی بغض داشت خفه ام میکرد.

وقتی اومدم خونه اول یکساعت گریه کردم خالی شم.بابا اومد پیشم بغلم کرد یه کم آروم شدم بعد گفتم مامان چی گفته و خواستم سیمکارتمو بده بذارم تو گوشی ولی نداد!! :((((

گفت فعلا بخواب فردا حلش میکنیم.

التماسش کردم ولی فقط میگفت حلش میکنیم.

گفتم بابا فقط چند دقیقه ،فقط یه پیام بهشون بدم بعدش ازم بگیرید،مامانو که می شناسید عصبانی بشن بعد دیگه جوابمو نمیدن دیگه نمی تونم برم خونشون.امشبم کلی عصبانی بودن، گفتن براشون ارزش قائل نیستم.بابا.هرکاری بگید میکنم هرکاری فقط بذارید یه پیام بدم. 

ولی فقط بوسم کرد گفت شب بخیر .بعدم داشت میرفت منم قاطی کردم داد زدم: حالا مگه چی میشه یه پیام بدم؟ بگم چرا نمیذارید چون دوست دارید مامان ازم بدشون بیاد نخوان دیگه برم پیششون.دروغ میگید که میذارید همیشه برم هرکاری میکنید که یه چیزی بشه من نرم اونجا.

خیلی عصبانی شد گفت یادم نمیاد هیچوقت با پرو بازی و زبون درازی به چیزی رسیده باشی که صداتو رو من میبری بالا.پس مواظب حرف زدنت باش، تا حالا دوباره این حرفو زدی ،روشنت کردم داری چرت میگی.هربارم داری بدتر از بار قبل به زبون میاریش پس فقط یه بار دیگه ،خوب گوش کن فقط یه بار دیگه همچین چرندیو از دهنت بشنوم بد میبینی سارا بدجورم بد میبینی پس حواستو جمع کن.

به مامان اس ام اس دادم« ببخشید مامان.بابا نذاشتن پیام بدم، التماسشون کردم ولی نذاشتن باور کنید.توروخدا ببخشید»

از هردوشون بدم میاد.بدم میاااااااااااااد.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۷
سارا

دیشب با دوستای مامان رفتیم بیرون.خیلی خوش گذشت.یعنی مععععرکه بود:))))))

 موقع شامم مامان سوپرایز شو بهم داد.یه iPhone بود o_0 یعنی وقتی بازش کردما از خوشحالی جیغ زدم وسط رستوران((((: خیلی ضایع بود ولی همه کلی خندیدیم...اصلا نفهمیدم مامان برا چی همچین کادویی بهم داده.

گفتم آخه به چه مناسبت؟ تولدم یه ماه دیگه ستا.

مامان الکی اخم کرد گفت ساراا! این چه حرفیه جلو همه به من میزنی؟! الان همه فکر میکنن من تاریخ تولد دخترمو یادم رفته!!

گفتم خب بگید دیگه:))

گفت چی بگم؟! یعنی من حق ندارم به دختر کوچولوی مهربونم کادو بدم؟ خب باشه اگه دلیل میخواد بذار فک کنم...

بعد یه چندثانیه بعد گفت آها به خاطر مهربونی و درسخونیت و شجاعت و قهرمانیت!! اصلا چون لاستیکای ناظم بدجنستونو پنچر کردی! دلیل از این مهمتر میخوای؟!!((((:

بعدم با دوستاش کلی خندیدن و اونام کلی تشویقم کردن گفتن خیلی جیگر دارم.

فهمیدم برای همه تعریف کرده قبلا.

گفته بودم مامان بفهمه تشویقم میکنه! ولی دیگه نه در این حدo_0  ^_^

منواین همه خوشبختیییییی؟!! 

مامان عاشقتتتتتم :٭

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۷ ، ۱۶:۴۸
سارا

دیروز و امروز که تا حالا خیییلی خوب بوده! دیشب ساعت دو برگشتیم خونه،این یکی از لذتاییه که فقط با مامان میشه داشت.تا دیروقت بیرون بودن و کیف کردن:)) بابا که اصلا قبول نداره و تحمل نمی کنه:|

یکی دیگه از لذتاهم تا لنگ ظهر خوابیدنه:))) اینم مامان هیچوقت مشکلی نداشت که روزای تعطیل زیاد بخوابم ولی بابا نمیذاشت همش میومد بیدارم میکرد:|| ولی تو این سه چهار ما دیگه آخر هفته ها همش تا لنگ ظهر خوابیدم:)))) خیلی معرکه ست ؛)

دیشب مامان گفت امشب برام یه سوپرایز داره... وای از ذوق و هیجان دارم میمیرم.هر چی التماس کردم که حداقل بگه درباره چیه گوش نداد.تولدمم دقیقا یه ماه دیگه یه همچین شبیه اونم نمی تونه باشه.

 اصلا نمی تونم حدس بزنم.

دیروز مامان بازم معذرت خواست که هفته پیش چهارشنبه سراغمو نگرفتو کلی دلیل آورد که..خب همه شو تا حالا صد بار شنیدم...بگذریم خلاصه بعدش پرسید چی شده بود منم ماجرای مدرسه رو کامل تعریف کردم براش.

گفت سارا! میذاشتی یه هفته از مدرسه بگذره بعد مامان!!!!

منم گفتم هفته دوم بودا:)))) بعدم خندیدیم:)))

بعد پرسید بابات چیکار کرد؟!

این سوالشو دوست نداشتم اصلا...خودش میدونست چرا می پرسید خب؟

وقتی بود خیلی بارا نجاتم میداد از تنبیه و توبیخای بابا ..ولی خیلی بارام وقتی دعواشون بالا میگرفت مامان دیگه بیخیال میشد، که دوبرابر  برامن بد میشد چون بابا دیگه دوبرابر عصبی بود.

اون موقع از مامان بیشتر از بابا عصبانی میشدم. وقتی میومد وسط باید تا آخرش می موند نه اینکه فقط بابا رو عصبانی تر کنه بعدم بره.

حالا که نبود.می دونست چی شده بعدش.پرسیدن نداشت.

فقط گفتم مثل همیشه دیگه

گفت مامانی نمیشه یه کاری کنی گیر نیوفتی؟ تو که زرنگ تر از این حرفایی! بابای...تو که می شناسی...زرنگ تر باش.

گفتم می دونم،نمی دونم چی شد ایندفعه.بعدم حرفو عوض کردم.بدم میاد درباره بابا حرف بزنیم. متنفرم بازم از هم بد بگن.دیگه تحمل ندارم.


وای آخ جووون.یعنی امشب مامان چی داره برام.آخ جووون.

فرزانه چیه مگه اینارواینجا مینویسم؟ مثلا کی مییینه؟ بابام ؟مامانم؟ اون ناظمه....غیرممکنه پیدا کنن...از چی میترسی ؟

اصلا ببینن! مگه چی گفتم؟ 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۶:۵۵
سارا

نمی دونم چرا خوابم نمیبره :|

امروز مامان زنگ زد گفت فردا بعد از مدرسه خودم میام دنبالت:)) اصلا باورم نشد، ذوق مرگ شدم :)))

به بابا گفتم گفت:باشه پس رسیدی اونجا زنگ بزن...گفتم چشم.....بعد چند دقیقه بعد گفت: اگه چیزی شد به خودم زنگ بزن بیام دنبالت :||| خب الان چرا اینو گفت؟!:(( چرا باید چیزی بشه؟! اصلا مثلا چی‌ بشه؟!!:(((

من خودم همش نگرانم یه چیزی نشه باز این هفته، بعد بابا به جای اینکه روحیه بده استرس میده! بعضی وقتا،فقط بعضی وقتاها...ولی حس میکنم بدش نمیاد من اصلا نرم اونجا! 

میگه هیچوقت جلوتو نمیگیرم ولی...

نه نه...ساکت شو سارا...اصلانم اینطوری نیست.بابا فقط نگرانه باز مثلا تو خیابون نمونم.فقط همینه...فکرای  چرت نکن.این آخر هفته دیگه همش با مامانی.

بگیر بخواب چرت و پرت نگو.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۴
سارا

امروزم گذشت.چقد احمق بودم فک میکردم اینجوری بهتره.چرا اینقد بی عقل بودم من.چراآخه؟! بابا حق داشت راضی نمی شد. چی شد راضی شد ؟چی شد؟

من دلم میخواد هرروز ببینمش.ولی هرروز تلفنی هم حرف نمی زنیم:((

هی هر روز بیشتر دلم تنگ میشه،به جای اینکه کمتر بشه.

حالاکو تا چهارشنبه.تازه اگه بازم چیزی نشه!!

فرزانه چرا نیومدی پس؟ گفتی میای وبم امشب.فردا می کشمت:|



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۲۳:۰۱
سارا

جمعه دیگه از تنهایی خسته شدم.رفتم پیش بابا.

ولی دلم آشتی نمی خواست،دلم پر بود هنوز،دعوا میخواست:((

گفتم: اوندفعه گفتید هیچوقت نگفتید و نمیگید نرم اونجا.گفتید برا فیلماست، ولی نذاشتید برم این هفته.چرا نذاشتید؟

گفت سارا برو

گفتم چرا نذاشتید چرا؟

گفت سارا برو تو اتاق ، حواست نیست باز داری حرفایی و میزنی که وقتی بی اجازه پاتو از اتاق میذاری بیرون حق نداری بزنی.

ولی خیلیم خوب حواسم بود...اصلانم نیومده بودم برای اعتراف و عذرخواهی. دلم پر بود هنوز.

دیگه گریه ام گرفت: گفتم فقط یه سوال کردم آخه چرا جواب سوالمو نمیده هیچ کس؟ یه سوال چقد سخته مگه؟ چرا جواب نمیدید؟

بابام عصبانی شد گفت: مگه جواب نمیخواستی از ناظمت؟ این جواب همون سوال ناظمته...صدای جیغ های پریشبت هنوز تو گوشمه.،،فکر نکردی که کرم؟ ها؟اون جیغات جواب سوالاته.اینکه پنج شنبه جمعه تو این خونه ای جواب سوالاته.حالا برو تو اتاق فکرکن ببین چی‌گفتم؟‌ هر وقت فهمیدی بیا بیرون حرف بزنیم.

فک کردم.بابا راست میگه.مامان هیچوقت برای من وقت نداره.جواب سوالم همینه.ولی بابا خیلی بی رحمه.مگه مجبور بود اینو این شکلی حالیم کنه و به روم بیاره؟ مجبور بود؟

بهش گفتم اینارو..گفت آره مجبور بودم.

ولی نه مجبور نبودی بابا.خیلی بی رحمی:(((

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۶:۰۴
سارا