سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

من سارام....

متولد آخرهای پاییز هشتاد و سه

تقریبا سه ماه شده که شدیم من و بابا و...یه کم مامان.

 

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۲۳
سارا

امروز از مدرسه در اومدم بابا منتظرم بود.حالا قبلش زنگ آخر یکی از بچه ها بهم گفته بود بابامو دیده پایین تو راهرو.نمی دونم خوش شانسی یا بدشانسی ولی همه دیگه باباهایی که میان مدرسه رو میشناسن،مدرسه دخترونه ست دیگه -_-

+ گفتم چی شد اومدید دنبالم؟

- گفت اومدم باهم بریم ناهار .

+گفتم بابا من دروغ بگم شما چیکارم می کنید؟ 

- منظور؟

+ منظور اینکه خودتونم دروغ نگید پس

- من دروغ گفتم؟چه دروغی گفتم؟

+ انکار نکنید بابا دیدنتون تو مدرسه.

- خب که چی؟ داشتی میگفتی دروغ گفتم؟ چی گفتم؟

+ 0_o  شما الان نگفتید اومدم که بریم ناهار بخوریم؟!

- خب پس داریم میریم کجا ؟ میریم بستنی بخوریم؟

+ -_- این الان اسمش پیچوندنه -_-

- پیچوندن یعنی چی ؟نمیگم درست حرف بزن؟ هر روز داری بدتر میشیا.

+ اینم بهش میگن طفره :/

دیگه لج کرد هیچی‌ نگفت.سکوت کرد

منم یه کم بعد گفتم

+ لابد اینم جواب ابلهانه:|| -_-

خندش گرفت گفت دقیقاً :))

خودمم خندم گرفت با اینکه عصبانی بودما:)

گفتم بابا خب چرا اذیتم می کنید ،مدرسه چیکار داشتید؟ اونا باز زنگ زده بودن؟

گفت چرا فک کردی من هربار پامو بذارم تو مدرسه ات باید به تو نیم وجبی جواب پس بدم ها؟

+چقدم پس میدید همیشه -_- حالا که اینجوری من اصلا ناهار نمیخورم. بریم خونه

- تونمیخوری، من گشنمه تو بشین نگاه کن شاید اشتهات باز شد.

یعنی مهر پدریش در همه فست فودای پدر خوب و تخته کرد  ://

رفتیم قشنگ پیتزای مورد علافه خودمو خودشو سفارش داد بعدم شروع کرد خوردن:/ هی ام میگفت بخور.

+ گفتم نمی خورم

-عیب نداره خودم میخورم

+ چاق میشیدا.چاق شید خوشم نمیاد بیایید مدرسه ام .

- اولا که ورزشکارا هیچوقت چاق نمیشن ،نمی دونی بدون، دوما چه خوشت بیاد چه  نیاد چه  چاق چه لاغر چه هرچی ،هروقت بخوام و لازم باشه میام مدرسه ات.

+ خب مگه من گفتم نیایید؟ یه کلمه پرسیدم چرا اومده بودید.

- منم یه کلمه میگم به شما مربوط نیست. قبلاًنم گفتم ،الان حل شد ؟ جواب دادم دیگه. حالا غذاتو بخور.

+ خب یعنی چی به من مربوط نیست،پس به کی مربوطه؟ نکنه یه بچه دیگه ام تو اون مدرسه دارید به خاطر اون میایید؟ اگه دارید بگید بدونم خواهر دارم! 

- بامزه  :////

+شوخی نکردم بامزه باشه اصلا من میرم.

واقعا دیگه تحمل نداشتم خب چرا باید بهم نگه؟!  وقتی اینجوری میکنه نمی دونه چقد ذهنم همش درگیر میشه که أه :(( ://

پاشدم برم یهو بلند گفت بشین.

وااای یعنی آب شدما، همه برگشتن نگامون کردن.عصبانی نگفتا فقط بلند گفت.من نفهمیدم چی شد که فقط دیدم نشستم دوباره.

عصبانیتم دوبرابر شد گفتم خب چرا داد میزنید کرم مگه؟ همه دارن نگاه میکنن واقعا که بابا.

گفت آروم میگفتم میشستی سر جات؟ نه دیگه بعد باید پامیشدم میشوندمت،اونجوری خوشت میومد؟ بیشتر نگاه میکردما.

+من دیگه یه کلمه ام حرفی ندارم.

- منم که از اول نداشتم :)))

+ -_-

آخر سرم مجبورم کرد پیتزا رو با خودم بیارم گفت همین شامته.دوست داشتم اون لحظه بندازمش زمین جفت پا برم روش ولی الان خوردم جاتون خالی خیلی خوب بود:)

حالا مثلا یکساعت بعدازظهر باهم بودیما به خاطر اون یکساعت تا الان برنگشته :/// 

داشت میرفت گفت اومدم حرف میزنیم.کو؟ حالا ساعت یازده میاد بعد دعوا میکنه چرا بیداری؟ حرفش یادش میره:///

امشب بازم دعوا داریم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۷ ، ۲۱:۳۷
سارا


امروز سر کلاس شماره ات در اومد برای حل کردن تمرینا. چقد کلاس ساکت شد بعدش،معلم دست و پاشو گم کرده بود، ولی من نذاشتم یه شماره دیگه در بیاره، خودم به جات رفتم.

نگران نباش همه رو درست حل کردم. آبروتو نبردم.فقط ببخشید که مثل تو‌خوش خط نبودم پای تخته. هیچکس نمی تونه اندازه تو با ماژیک خوش خط بنویسه.

دیدم‌ که بعدش معلم شماره تو گذاشت تو کشو ولی زنگ تفریح دوباره گذاشتمش تو قوطی. آخه تو خوش شانسی شماره ات زیاد در میاد.

می دونی که خوشم میاد برم پای تخته مسئله حل کنم.اینجوری شانسم دوبرابر میشه.

+ من آرومم، .کل هفته قبل و منتظر موندم ،این هفته ام داره تموم میشه و بازم چیزی نگفتم.هنوز منتظرم بابا به قولش عمل کنه ،البته هر وقت  وقتش برسه.‌ وقتی که هیچوقت نمیرسه.یعنی معلومه که قرار نیست برسه.

باشه من بازم صبر میکنم.ولی صبره دیگه، بلاخره سر میاد.!

 قرارمون این نبود بابا:/

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۷ ، ۱۷:۲۲
سارا

واااای حالا میریم که بریم برای سوپرایز مامان.

ساعت ۱۸:۳۰ کنسرت خواننده محبوبم...رضا یزدانی

گفت ادامه کادوی تولدمه:*

عاشقتم ماماااااان :*

چه کنم من با این پدر مادر سوپرایزر آخه ؟!!!  :))))))

خدایا خودت کمک کن من جبران کنم:) 

واسه شروع نمیخوام بگم من تا برج میلاد برونم. خدایا خودت دیگه قبول کن :)))))

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۴:۱۶
سارا

آخه منکه هنوز نگفته بودم میخوام چیکار کنم که همگی دعوام کردید:(( یعنی همه ی همه هااا:(

یعنی اینقد شیطون و شرم تو نظر همه؟!!! آخه مگه چه کار وحشتناکی کردم تاحالا؟!:(((

 پسره بلاخره میره یه دکتر دیگه پیدا میکنه حتی شده با پول راضیش میکنه که اونم به پدر مادرش دروغ بگه، پدر مادرشم اولش از غصه دق میکنن بعدشم راضی میشن میفرستنش خارج اون پسره هم با کلک و دروغ به هدفش میرسه و‌تا ابد به خاطر مریضی الکی از خانوادش سو استفاده می کنه.

ولی عیب نداره،چون غریبه ست به من ربطی نداره:/

فقط میخواستم یه جوری به خانوادش بگم پسرشون چه نقشه شومی داره که گول نخورن.حالا یا خودم یا با بابا:(((

ولی دیگه نمیگم. هیچ کاری نمی کنم اصلا:(((

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۸:۵۹
سارا

امروز تو مطب مامان  منتظر بودم کارش تموم شه باهم بریم.

آخرین مریضش یه پسره بود فک کنم بیست و پنج شیش سالش بود خیلی قیافه اش آشنا بود برام ولی هرچی فک کردم یادم نیومد کی بود. حتی اسمشو شنیدم یادم نیومد.کلی هم عکسو آزمایش دستش بود فهمیدم اولین بار نیست میاد .دیگه گفتم  از مامان بعدا میپرسم شاید یادش باشه.

پسره رفت تو یه ربع بعد یهو صدای داد پسره اومد از اتاق، از جا پریدم برم تو ببینم چی شده ولی دیگه در باز شد پسره عصبانی اومد بیرون مامانمم پشت سرش اومد.

پسره هی توهین می کرد می گفت: فک کردی کی هستی؟ چی خواستم مگه؟‌ چیزی که ریخته تو این شهر دکتره! 

مامانمم فقط میگفت لطفا برو بیرون دیگه ام نیا اینجا.

پسره آخرش یه حرف بدی زد منم قاطی کردم گفتم درست حرف بزنید کرید مگه میگن برید بیرون؟!

گفت تو چی میگی بابا کوچولو‌0_o  -_-

مامان داشت تعریف میکرد فهمیدم کی بود، پسر یکی از آشناهای کاری بابا بود.

مامان گفت اولین بار به عنوان مریض اومده و کلی علائم گفته مامانمم آزمایش نوشته براش ،امروزم مثلا اومده بوده نشون بده ولی وقتی مامان بهش گفته چیزیت نیست و قلبت مثه ساعت کار می کنه دیگه واقعیتو گفته، گفته ولی میخواد به پدر مادرش بگه شما تشخیص دادید مشکل داره و از مامان میخواست وقتی پدر مادرش پیگیر شدن مامان تایید کنه!!!0_o

گفتم چرا؟

گفت میخواد بفرستنش خارج قبول نمی کنن.میخواد مریضی رو بهونه کنه.

+یاد پست های مبهم افتادم :)) پسران سرزمینم :)))) -_-

++ یه روز به آخر عمرم مونده باشه پیداش می کنم جواب حرفی که بهم زدو میدم:/// حالا می بینید.:|| شایدم یه جور دیگه حالشو گرفتم.الان جرقه زد تو ذهنم،آخ جون:))

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۷ ، ۲۳:۲۹
سارا

بیست و چهار ساعت شده که از ۱۱۰۰ جدا شدم.

دلم تنگ شده براش:))))) الکی -_- متنفرم ازش -_-

بابا دیشب تو جشن بهم کارت عضویت یکساله باشگاه شیان و داد. ولی کادوی اصلیش w580i بود.وای یعنی باورم نمیشد یه روزی بشه که w580 iبتونه مقام  اول و در مقابل عضویت یکساله شیان کسب کنه ولی فقط من و بابا اینو میفهمیم :)) و البته سایر دارندگان ۱۱۰۰://

+w580i همون گوشی که خاکشیرش کردم چند وقت پیش.بابا نوشو پیدا کرده خریده:))

++ ازش پرسیدم بابا اینو چند خریدید؟ مشکوک نگاه کرد ..گفت از کی تاحالا قیمت چیزارو میپرسی؟ گفتم همینجوری، خب بده میخوام بدونم چقد زحمت کشیدید؟ گفت نه خیلی هم خوبه شاید بدونی دیگه زحمتامو پودر نکنی :))))

+++ ۴۰۰ خریده !!! فک کنم واقعا گوشی گرون شده ها آخه این گوشی واقعا نسلش منقرض شده.

++++ دیدید ۵ هزار تومن نبود جناب ق !!!:)))

+++++ وای وای وای منو باشگاه و عضویت یکساله ....چه کنیم فقط مااااا:)))

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۷ ، ۲۳:۱۸
سارا

جمعه عصر که رفتم خونه دیدم وسایلم تو اتاقمه :))) ولی این سوپرایز نبودا،چون نت لب تاپم قطع بود :||  

ولی همینکه ۱۱۰۰ موشی رو پس داده بود خیلی ذوق کردم. دیگه دوباره پیدا شدم:))

هدفونمم که زندگیمه :)) 

دیگه وقتی رسیدم اونقد دلمون تنگ شده بود کلی بغل کردیم همدیگرو آخه با دلخوری رفته بودم تو اون دو سه روز اصلا حرف نزده بودیم باهم:((

بعدشم من کلی به اشتباهاتم اعتراف کردم معذرت خواهی کردم بابا هم منو به یه شام خیلی خیلی فوق العاده که خیلی دوست داشتم و خودش درست کرده بود دعوت کرد :)) جوجه چینی با سس قارچ:))) 

مثه همیشه هم بی نظیر بود ،دیگه مردم اونقد خوردم :))

ولییییی اینام هیچکدوم سوپرایز نبود،یعنی فک میکردم مثلا همینکه ۱۱۰۰ رو دوباره دارم یه سوپرایزه  ولی دربرابر سوپرایز اصلی هیچی نبودن اینا هیچی:))

البته ما همون جمعه دیگه آتش بس شدیم و همه چی خوبه خوب بود ولی بابا بازم نتمو وصل نکرده بود تا امروز وگرنه امکان نداشت تا الان بتونم صبر کنم و نگم:)))

دوشنبه که از مدرسه برگشتم تو اتاقم یه لباس فوق العاده بی نظیر و خوشگل و خیلی خیلی محشر لیمویی بود با یه کیف و کفش ست باهاش:)

دیگه طاقت نداشتم همون موقع زنگ زدم به بابا ازش پرسیدم اینا برای چیه ولی چیزی نگفت گفت بذار بیام خونه میگم بهت.البته حدس زده بودم که ممکنه به تولدم ربط داشته بود.ولی حدس من کجا و...:))

وقتی اومد و دوباره پرسیدم گفت: خودم انتخاب کردما،بدون کمک، خوبن؟

گفتم: خوبن؟!! یعنی واقعا فک کردید منم میگم خوبن؟! واقعادرباره من چی فک کردید بابا؟ :||

بابا.   :/

من :))) گفتم عالی ان بابا عااالی فوق العاده ان...بعدم فرار...

:)))) دیگه اگه گرفته بودتم دوساعت دوباره باید موهامو خشک میکردم:)) پارچ آب قطعی بود :)))

هرچی از پشت در گفتم خب حالا اینا برای چیه جواب نداد فقط گفت بپوش بریم:))

وای اصلا از ذوق داشتم میمردم همه استرسایی که داشتم برای تولدم همش تو اون لحظه رفت دیگه

دیگه رفتم حاضر شدم دو ساعتم طول کشید تا لاک انتخاب کنم آخه چون عاااشق زردم ۱۴ تا لاک زرد مختلف دارم واسه همین کلی طول کشید انتخاب کنم کدوم میاد به لباسم:))

آخر سر وقتی حاضر شدم و خودمو تو‌آیینه قدی دیدم کلی کیف کردم ، تو دلم گفتم چقد معرکه شدم ولی بابا که از اتاقش اومد ://// 

هیچی دیگه حس خوشتیپیم کلا پرید:||| اونقد که بابا خوب شده بود:))))

البته بابای من همیشه خوشتیپ وخوبه ها ولی دیگه خییییلی ترکونده بود :)))  لباساش با مال من ست بود اصلا فوق العاده شده بود.

دیگه اومد جلوی آیینه پیش هم وایسادیم. گفتم بابا خیلی ماه شدیدا.

گفت: ماه امشب فقط تویی خوشگل بابایی:))

گفتم :بابا راستشو بگید کی رفتید اینا رو خریدید با کی رفتید؟با عمه؟

گفت  گفتم که همش کار خودم. تو‌مگه به سلیقه من شک داری؟

خدایی راس میگفت.بابا خیلی شیک پوشه همیشه ،دیگه تسلیم شدم:))

بعدم گوشیشو درآورد گفت بذار اولین سلفی دونفره امشب و همینجا بگیریم:**

تو راه من دیگه نپرسیدم داریم کجا میریم چون می دونستم فایده نداره و نمیگه ،فقط دوست داشتم جیغ بزنم از ذوق.

یکی از بدیامه دیگه:// ، چه عصبانی باشم چه ناراحت چه دلخور چه خوشحال فقط باید جیغ بزنم که خالی شم،آروم شم:)))

گفتم بابا دلم میخواد جیغ بزنم.

گفت بزن،امشب هرکاری دوست داری بکن.

منم شیشه رو آوردم پایین که برم بیرون :))

گفت نه دیگه در این حد :||

گفتم  تو رو خدابابا تو ماشین سرتون درد میگیره ، فقط سی ثانیه خواهش می‌کنم. 

دیگه اجازه داد..!! رو لبه شیشه نشستم دیگه اونقد جیغ زدم خودم خسته شدم :)) فک کنم دو سه دقیقه شد ، کلی همراهم پیدا کردم تو بزرگراه :)) خییلی باحال بود :))  هیچ کاری تو دنیا اندازه این کار بهم کیف نمیده:)))ولی تیپم کلا به هم ریخت :/// دوساعت طول کشید خودمو جمو جور کنم ://

کلی تو راه بودیم که بلاخره رسیدیم به لواسون و بابا رفت تو یه باغی البته باغ عمو اینا نبود یه جای جدید بود خیلی هم تاریک و ترسناک بود .گفتم بابا اینجا کجاست اومدیم ترسناکه:/

البته من یه حدسایی زده بودم ولی همش غلط دراومد.

وقتی رفتیم تو ساختمون یهو برقا روشن شد یه عالمه هم فشفشه و از این بمبای کاغذ رنگی اومد رو کله مون :)) 

اولش جیغ زدم از هیجان ولی بعد یهو شکه شدم وقتی دایی و زندایی و‌بچه هاشون رو دیدم، بعدشم عمو فرید و سیاوش رو ، عمو و زن عمو ،فرزانه و فرزاد(داداش فرزانه) ،مامان بزرگ بابابزرگ و عمه،دوستای بابا ،دختر خاله های مامان ،دایی مامان و کلی دیگه از فامیلای مامان و بابا که همیشه دعوت بودن تولدم،همه شون بودن، چند دقیقه بعدم مامانم اومد با دوستاش:)))

وای اصلا باورم نمیشد، انگار خواب میدیدم... وقتی مامانم اومد بغلم کرد من گریه ام گرفت باورم نمیشد که اومده ، هم خودش هم همه فامیل.

البته بعضیام نیومده بودن مثلا خاله یا دایی و خاله بابا و‌ بچه هاشون ولی نبودشون معلوم نبود اینقدکه بازم شلوغ بود.

دیگه اصلا نمی تونم بگم که چقد خوش گذشت و چقد همه‌چی خوب بود.اصلا با کلمه ها نمیشه تعریفش کرد.

از دیشب فقط یه خاطره مونده که تا ابد یادم نمیره با...هزارتا عکس:)) ، مخصوصاً عکسای سه نفرمون.

آخر شبم وقتی همه رفتن رفتیم سراغ ادامه عکس های دونفره:)) بگم صدتا عکس گرفتیم الکی نگفتم:| اصلانم خودشیفته نیستیم:)))

آخرسرم چند دقیقه زیر سقف آسمون دراز کشیدیم ستاره هارو نگاه کردیم و حرف زدیم.وای که چقد محشر بود،یعنی اون دقیقه هارو با هیچی حاضر نیستم عوض کنم تو دنیا:))

باباگفت: امشب چطور بود؟  خوب بود ؟

+راستشو بگم؟

- بگو

+ این تولد آرزوم بود بابا. ولی همش از سرم بیرونش می کردم.

-چرا؟؟ می دونی چقد منتظر بودم بیای حرف بزنیم؟

+چون  خب فک می کردم محاله:( فک نمیکردم دیگه بشه.

- شما دیگه فک نکن باشه؟:)

+خیلی بدجنسین بابا:/

- بده میگم تا من هستم به مغزت استراحت بده؟!:)))

+ چه بهتر :// :))

-سارا

+ بله 

-از الان تا آخر دنیا یادت باشه، هر وقت هرچی که خواستی باید بهم بگی فهمیدی بابا؟ هرقدرم که فک میکنی غیر ممکنه و محاله و نمیشه که بشه،باید بگی باشه؟

+باشه

-قول میدی؟

+قول میدم...بابایی؟

-جونم بابا 

+دلم میخواد تا خونه من بشینم.میشه؟ ؛)

-   -_-

+ چیه خب همین الان قول دادم:)))

- -_-

بعدم طی یه حرکت غافلگیرانه پریدم قبل از اینکه پاشه سوییچو از جیبش قاپیدم دوییدم و تا بهم برسه پریدم تو ماشین درارو قفل کردم:)))

گفت یعنی الان تنهایی میخوای بری خونه دیگه؟

گفتم نه شما قول میدید میشینید کنارم پیادم نمی کنید منم درو می زنم باهم میریم:)) یواش میرم قول میدم.دیدید که دیگه چقد زود به قولام عمل میکنم:)))

گفت: جنبه ام خوب چیزیه ،کی اینقد بی جنبه شدی من خبر نداشتم؟خوب شد امتحانت کردم!

گفتم بابا بی جنبه چیه خودتون الان گفتید ،تازه داشتیم میومدیم گفتید امشب هرکاری دوست داشتی بکن؟ نگفتید ؟:)))

گفت گفتم امشب ،دیگه دوازده به بعد شب تولدت تموم شده بیا پایین دیر وقته فردا مدرسه داری.

ولی مممممن....استارت زدم ماشین و روشن کردم :)) ،البته فقط میخواستم دور بزنم ماشینو برگردونم طرف در باغ ،ولی دیگه جدی شد:// گفت سارا ماشینو یه سانت جا به جا کنی جات وسط استخره خوددانی://

یعنی در کسری از ثانیه ماشین وخاموش کردم پریدم پایین.

آخه تجربه ثابت کرده تو این مواقع دیگه نمیشه شوخی رو ادامه داد :///

 ولی داشتم میرفتم سمت شاگرد بشینم یهو خندید گفت: واقعا فک کردی تو این سرما میندازمت تو استخر؟!:))

منم دوباره دوییدم برم بپرم پشت فرمون ولب دیگه وسط راه گرفتم بغلم کرد کلی فشارم داد، بوسم کرد گفت دختر دیوونه بابا:)) کی عاقل میشی آخه تو؟

گفتم دیوونه شمام دیگه،هیچووووقت:)))

دیشب یکی از بهترین شبای زندگیم بود، کل راه تا خونه رو بهش گفتم دوسش دارم و ازش تشکر کردم.هرچند که بازم کم بود،خیلی کم.دیگه نمی دونم چجوری می تونم تشکر کنم.

یه چیزی یادم رفت، وقتی داشت کادوی تولدمو میداد درگوشم گفت: کادوی اصلیت تو خونه ست :)

دیگه تا آخر شب که برگردیم ذهنم مشغول بود از فکرش://

اگه گفتید چی بود؟!!:)))

عمراً اگه کسی این پست طولانی رو بخونه:// تازه سوالم طرح میکنم:)))

+مهسا، یه حسی میگه همه اینا به خاطر ...بی خیال:(( ای کاش بودی :(ای کاش طاقت میوردی:( ازت ممنونم:)همیشه به یادتم،تا ابد:) دلم برات تنگ شده: (


۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۷ ، ۲۰:۳۶
سارا

آخ جوووووون نتم وصل شدهههههه:))))

اینم از سومین کادوی تولد بابا: رفع تحریم نت

بابا داری با من چیکار میکنی؟ خب من چجوری جبران کنم؟ها؟

بابا دوستت دارررررررررررم



+ یه کوه حرف دارم برای نوشتن.

++  خوشبختی یعنی فقط سه روز نباشی ولی یه عالمه کامنت محبت آمیز برات بذارن.اگه اسمش خوشبختی نیست چیه پس؟ ها؟ حالا چجوری جبران کنم؟!

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۷ ، ۱۴:۴۶
سارا

چه غروب غم انگیزی ،غم انگیز تر از همیشه ست.

سرخاک که نرفتم،لحظات پایانی اینترنت گردی هم هست:((

دارم برمیگردم خونه.

دیگه خداحافظ همگی احتمالا تا هفته دیگه که باز بیام خونه مامان. شایدم تولدم درست کنه همه چیزو.

أه بازم یادم اومد.لعنت به تولد:(((

بی خیال اصلا.

فعلا

۱۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۷:۴۲
سارا

نمی دونم یهو چی شد که بعد از اون همه قرار جدید حالا میگی کل امروز فردا درگیری و نمی تونی بیای بریم سر خاک!!! ولی اگه بفهمم بابام ازت خواسته و تو هم بهش گوش دادی باور کن ایندفعه واقعا دیگه هیچوقت نمی بخشمت.هیچوقت.شوخی ام ندارم.

۱۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۷ ، ۱۱:۰۹
سارا