سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

دیگه حقم نیست:(

سه شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۰۲ ب.ظ

پیش مامان که بودم بهش گفتم که از اول مهر یادشون باشه دیگه به اون خطم زنگ نزنن یا پیام ندن و اون یکی خطم فقط روشنه!

 ای کاش نمی گفتم.آخه مامان که به من زنگ نمیزنه هیچوقت.نمی گفتمم چیزی نمیشد.اصلا نمی فهمید.ولی گفتم و پشیمون  شدم.

 گفت: باز اول مهر شد بابات مسخره بازیاشو شروع کرد؟ من واقعا نمی فهمم این آدم.....

یعنی دلم میخواست یه راه فراری پیدا کنم که حرفاشو نشنوم ولی راهی نبود...یعنی فقط دلم میخواست گریه کنم اون لحظه ولی اونم نمیشد:(

اون حرفارو قبلا شنبده بودم.چندین بار. ولی دیگه تحمل نداشتم.چون مثلا قرار بود تموم شه.قرار بود همه مون راحت شیم.قرار بود من دیگه اذیت نشم.

اگه قراره باز همون حرفا باشه پس چرا اصلا....

فک کنم برای همین بابا هم مطمئن نبود که دیگه اذیت نمیشم.مامانو میشناخت:(

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۲۷
سارا

نظرات  (۳)

سلام
خدا براتون نگهشون داره ان شاءالله

پاییزتون پربار
پاسخ:
سلام
ممنونم
۲۴ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۱ ھرمىون پاتر
مث اینکه ما خواهریم من========تو      ▲_▲:-):-):-):-)°•°

پاسخ:
درکم میکنی نه ؟ :(
۲۵ آبان ۹۷ ، ۰۸:۳۶ ھرمىون پاتر
پس چى

پاسخ:
:((

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">