سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

بلاخره شد):)

پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۱۳ ق.ظ

نزدیک امتحانات که شد، خونمون ساکت شد.سکوتی که برای خونه ما غیر عادیه ولی برای من نبود.همیشه همین بود.فصل امتحانات آتش بس بود، به خاطر من...نه، درستش می کنم ..به خاطر امتحاناتم.

اینم از قوانین بابا بودو می دونستم چقد سخته برای مامان ولی به خاطر من...که نه...به خاطر کارنامه ام قبول میکرد.

 ولی امسال...شب امتحان ریاضی بود.صداشو شنیدم...صدای خیلی بلندشو....داشت می گفت: أه.بسه دیگه.این یه ماهم بگذره برا همیشه از شر تو و چهارچوبای چرندت خلاص شم.

 وقتی صدای کوبیدن در و شنیدم سریع هندزفری رو گذاشتم رو گوشم.می دونستم بابا میاد.اومد.

با لبخند نگام کرد.هندزفری رو برداشتم و منم خندیدم بهش گفتم: کاری داشتید بابا؟

 گفت: نه.ریاضی میخونی؟

گفتم :آره.دیگه آخرشه.

خوشحال بود.خیالش راحت شد که چیزی نشنیدم و رفت.منم...خوشحال بودم که شنیدم...خیالم راحت شد که بلاخره بابا قبول کرد و... 

خیلی وقت بود که منتظرش بودم...ریاضی20 شدم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۲۹
سارا

نظرات  (۱)

۲۴ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۸ ھرمیون پاتر
^.^میگم نم دونم چرا انقد ازت خوشم میاد راستی تو اولین وب لاگ نویسى ھستى که بھش کامنت دادم

پاسخ:
منم
.راستی حواسم هست اسمتو باز عوض کردیا:))))
جدی؟ مایه افتخاره؛))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">