سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

به دروغ فکر نکن:(

دوشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۰ ب.ظ

اونقدر کلید نداد که...:((

تازه آخرشم همه تقصیرا رو گردن من انداختن:(


شنبه که مامان زنگ زد گفت برم پیشش،گفته بود یکساعت دیگه خونه ست ولی من برای اطمینان دو ساعت بعد راه افتادم.ولی وقتی رسیدم....پشت در موندم.واقعا باورم نمیشد.اگه اهل شوخی بود فک می کردم داره باهام شوخی می کنه که درو باز نمی کنه...ولی اهل شوخی نیستو من واقعا پشت در موندم:|

نشستم دم در و بهش زنگ زدم.جواب نداد.دوباره زنگ زدم.جواب داد..فقط گفت الو ولی بعد فقط صدای دادش میومد.. انگار داشت با یکی بلند بلند بحث میکردم...هرچی صداش می کردم جوابمو نمیداد..دیگه ساکت شدم و فقط گوش دادم...بعد از کلی بحث انگار یادش افتاد پشت خطم...گفت: ببخش مامانی شنیدی که با یه زبون نفهم تصادف کردم.زود می رسونم خودمو...جبران می کنم.بعدم قطع کرد.

منم دیگه سرم تو گوشی بود که دیدم یه جفت کفش جلوم میبینم.سریع سرمو بلند کردم ببینم کیه دیدم باباست!! اونقد هول شدم گوشی از دستم افتاد سریع پریدم از جام سلام کردم.

خیلی تعجب کرده بود گفت چرا صدات می کنم جواب نمیدی؟ اینجا چرا نشستی؟

استرس گرفته بودم گفتم :مامان نیستن..نیومدن هنوز..گفتن میان.

عصبی بود با اخم گفت: مگه کلید نداری؟ گفتم نه :(

بیشتر اخماش رفت تو هم...گفت مگه خودش زنگ نزده بود بیایی یعنی چی نیومده؟

گفتم چرا ولی تصادف کردن تو راه..زنگ زدم گفتن زود میان دیگه الان.

یه چند ثانیه وایساد بعد گفت: زنگ بزن ببین کجاست؟

زنگ زدم..جواب نداد...خب چرا نباید جواب میداد؟آخه چرا؟

وقتی گفتم ورنمیدارن گفت راه بیفت:( گفتم الان میان بابا.

دوباره گفت سوار شو....منم سوار شدم دیگه

فقط تو دلم خدا خدا می کردم که سوال نکنه ازم. ولی شروع شد همون موقع: بهش نگفتی کلید بده بهت؟

-چرا گفتم

- چند دقیقه اون شکلی اونجا نشسته بودی؟

-نمی دونم.فک کنم..نیمساعت..شاید کمتر..

تو دلم گفتم الان حتما سوال بعدیش اینه که قبلانم پشت در موندم یا نه :(( 

ولی چند ثانیه بعد که دیگه داشتم از استرس میمردم گوشیم زنگ خورد.مامان بود.جواب دادم .گفت: کجایی سارا؟ چرا نمیبینمت؟ کجا رفتی؟

 

 نمی دونستم چجوری بگم!! گفتم هیچ جا..شما جواب ندادید، دیگه بابا اومدن دنبالم.

فقط عصبانی گفت یعنی چی بابا اومد؟ 

خواستم یه چیزی بگم ولی قطع کرد:(( 

چندثانیه بعد گوشی بابا زنگ خورد...تا آخر.. ولی جواب نداد.معلوم بود مامانه. دوباره زنگ خورد.ایندفعه جواب داد گفت: بعداً زنگ بزن.

بعدم گوشی رو پرت کرد جلوی ماشین.

 خسته شدم از نوشتن.بقیه شو بعد می نویسم:(

اول مهر مزخرفی بود دیروز:(

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۰۲
سارا

تنبیه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی