سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

به دروغ فکر نکن:(( / بقیه اش

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۸ ب.ظ

من اونقد بغضم گرفته بود که داشتم خفه میشدم واقعا.دلم میخواست بلند بلند گریه کنم فقط:( ولی جلوی خودم و گرفتم.دیگه گفتم حداقل زنگ مامان نجاتم داد بابا دیگه سوال نکرد ولی تو خونه وقتی سریع داشتم می رفتم اتاقم گفت سارا یه دقیقه وایسا..بیا اینجا.

اصلا دلم نمیخواست برم.دوست داشتم فقط برم تو اتاقم آخه هنوز خیلی عصبانی بود .ولی نمی شد که.دیگه آروم رفتم جلو.

گفت: قبلنم پشت در مونده بودی؟

منه احمق با اینکه همش منتظر بودم بپرسه اینو ها می دونستمم می پرسه ها ولی باز...فک کردم که چی بگم؟ چی جواب بدم؟

ولی بابا خیلی فرصت فک کردن نداد یه کشیده محکم زد :((( بعدم داد زد: به دروغ فک نکن! صدبار گفتم وقتی ازت سوال می کنم فقط جواب بده به دروغ فک نکن.

آره بابا صدبار گفته ولی من بازم واقعا داشتم به دروغ فک می کردم.نمی دونم چرا:(((

دیگه بغضم ترکید شروع کردم گریه کردن.از جواب ندادنم بیشتر عصبانی شد بلند داد زد: سارا دوباره سوال می کنم سریع جواب میدی وگرنه بازم کشیده میخوری. قبلانم پشت در مونده بودی؟

گفتم: آره

گفت چند بار؟

گفتم پنج بار.

یعنی هرکلمه می گفتم هی عصبانی تر می شد.گفتم ببخشید.

گفت حرف نزن فقط جواب منو بده...هر دفعه چند ساعت پشت در بودی؟

گفتم نمی دونم شاید نیمساعت شایدم یکساعت نمی دونم خوب.

دوباره گوشیم زنگ خورد.مامان بود.اون موقع که باید جواب میداد نداد حالا هی زنگ میزد الکی همه چی رو بدتر میکرد.

بابا گوشی رو گرفت ازم وقتی دید مامانه پرتش کرد اونور درش کنده شد باتریشم دراومد.بعدم گفت برو از جلو چشمام.

 دیگه رفتم تو اتاق هدفونو گذاشتم رو گوشم آهنگ یک وبلاگی که چند روز پیش پیدا کردمو پخش کردم و دیگه فقط گریه کردم.واقعا چقد خنگ بودم و هستم که فک میکردم راه حل مشکلاتمون همون چیزیه که مامان میگه.فک کنم تازه شروع بدبختیامه:(

نمی دونم چند ساعت گذشت فقط وقتی بابا هدفونو از رو سرم برداشت فهمیدم اومده تو اتاق و از تخت پریدم پایین.اونقد گریه کردن بودم هیچ جارو نمیدیدم اصلا:((

 گفت خاموشش کن بده من.دادم.گفت کتابت!!

وقتی اینو گفت فهمیدم اومده برای تنبیه:(((((

 کتابمم دادم .وقتی داشت لب تاپمو ورمیداشت گفتم: اینجوری قرار بود همه چی درست شه؟

گفت:اشتباهتو گردن این ماجرا ننداز.

 گریه ام اصلا بند نمیومد که :( به زور گفتم: مگه من چیکار کردم؟ پشت در موندن تقصیر منه؟

 لب تاپو گذاشت رو میز گفت بشین.بعد گفت: یه بارش نه دو بارش نه...بقیه اش چی؟ یعنی تا آخر عمرت قرار بود پشت در بمونی؟ اون شکلی گوشه خیابون؟  بعد بلند گفت آره؟!

 گفتم :نه قرار بود کلید بدن.تقصیر من نبود که یادشون رفته.

گفت منم که اینجا هیچم آره؟ برای چی به من نگفتی؟ 

گفتم :می ترسیدم اجازه ندید دیگه آخر هفته ها برم پیش مامان.

 خیلی دلخور شد خیلی..گفت:واقعا منو اینجوری شناختی؟همچین بابایی؟!!!یا فیلم زیاد دیدی؟

 گفتم: اگه اینجوری نیست چرا من و آوردید خونه؟ یه کم دیگه صبر می کردیم میومدن.ده دقیقه بعدش رسیده بودن.

 

گفت: چون زنگ زدی جواب نداد.معلوم نبود ده دقیقه دیگه میرسه یا دوساعت دیگه!! هیچوقتم نگفتم و نمی گم نری اونجا..الان که زنگ زد بهش گفتم برات کلید بسازه خودش بیاد دنبالت.

 من دیگه خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین دیگه نمی دونستم چی بگم:(

پیشم نشست گفت می دونی فکر اینکه تا حالا 6 7 ساعت اونشکلی گوشه خیابون بودی...ولی دیگه از عصبانیت و ناراحتی نتونست حرف بزنه انگار.. دیگه نگفت بقیه شو...فقط گوشیو کتابو لب تاپمو گذاشت رو هم بعدم همه رو  ورداشت رفت بیرون:((

مراسم اعتراف به گناه و درخواست بخشش هم همون شبش برگزار کردم چون خونه بودم.مامان نیومد:| زنگم زدم جواب نداد:(( فک کنم یه دورم اون قراره حسابمو برسه:(

 دیروزم محکومیت تموم شد وسایلمو پس داد:( چه اول مهر افتضاحی شد.فک کنم یه بار گفتم البته قبلا!ولی آخه خیلی مزخرف بود:(

موافقین ۰ مخالفین ۱ ۹۷/۰۷/۰۳

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">