سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

دوشنبه با فرزانه حال ناظمو گرفتیم.حقش بود چون اصلا نمی دونه عدالت یعنی چی؟

یکی از بچه ها رو روز قبلش به ناحق جلوی همه کوچیک کرد، منم این موقع ها نمی تونم هیچ‌کاری نکنم ، با فرزانه  رو یه برگه a4 بزرگ نوشتیم (بی عدالتیت یه روزی گریبان گیرت میشه، صبر کن و ببین) بعدم رفتیم چهار چرخشو پنچر کردیم و برگه رو چسبوندیم به ماشینش:))

تقصیر خودشه که اینجوری گریبانشو میگیره وگرنه مثل دفعه های پیش میرفتیم بهش می گفتیم واقعیت چیه ،ولی چه فایده؟هیچوفت حرفامونو باور نمیکنه ما هم مجبوریم یه جور دیگه تلافی ناحقیاشو سرش دربیاریم.درسته حالا ما بعضی وقتا یه شیطنتایی میکنیم ولی این دلیل نمیشه دروغگو هم باشیم و حرفمونو باور نکنه.

سه شنبه وسط کلاس از دفتر منو فرزانه رو خواستن.وقتی رفتیم دیدیم مامان فرزانه و بابا تو دفترن...مامان فرزانه فقط شروع کرد داد و بیداد و دعوا کردن فرزانه ولی بابا..اصلا نگامم نکرد.

وقتی ناظم مامان فرزانه و آروم کرد و به من و فرزانه گفت توضیح بدیم چرا اون کارو کردیم ، فرزانه میخواست انکار کنه که کار ما بوده ولی من نذاشتم فقط شروع کردم گفتم که اون روز به ناحق اون حرف و به اون دانش آموز زده بوده و واقعیت چی‌بوده!

چون واقعا انکار کردن خیلی بی عقلی بود،اگر مطمئن نبود که مامان بابا هامونو نمی کشوند مدرسه که!!!

ناظم مخش داغ کرده بود اصلا فک نمیکرد ربط به اون روز داشته باشه و باز حرفای خودشو میزد و آخرم گفت که یعنی شما ها بعد این همه سال میخواید کارمو به من یاد بدید و از این حرفا

بازم باور نکرد.اینجوری کرد دیگه واقعا دلم خنک شد همون یه ذره عذاب وجدانمونم رفت ،زیر لب گفتم پس بازم منتظر عدالت باش!

ناظم اومد یه چیز بگه ولی بابا یهو بلند شد بازمو گرفت کشید طرف خودش یواش گفت: دیگه شورشو درآوردی  یه کلمه دیگه غیر از عذرخواهی و غلط کردم بشنوم از دهنت کاری رو میکنم که اصلا خوشت نمیاد.

می دونستم چه کاری بود، جلوی همه یکی میزد تو گوشم ،منم دیگه لال شدم.

مامان فرزانه ام یهو پاشد شروع کرد عذرخواهی از ناظم و پشت سرشم فرزانه یه ببخشید یواش گفت .

بابا چکشو درآورد میخواست خسارت ماشینو بنویسه گفت تا اینو بنویسم وقت داری مثل آدم عذرخواهی کنی.

من دیگه بغض گلوموگرفته بود نمی خواستم معذرت خواهی کنم ولی آخه شوخی نداشت میدونستم نکنم واقعا جلوی همه ضایعم می کنه واسه همین به زور گفتم ببخشید.

تو راه من فقط گریه کردم بابا هم از عصبانیت داشت منفجر می شد.گفت چیه؟منکه هنوز کاریت نکردم داری زار میزنی! حالا زار زدنات مونده!

اینجوری گفت دیگه داشتم سکته میکردم،گفتم مگه چیکار کردم؟ اصلا گوش دادید به حرفام یا شمام مثل ناظم می مونید فقط حرف حرفه خودتونه؟

دیگه نتونست تا خونه صبر کنه از  پشت فرمول یکی زد تو گوشم گفت امروز بیشتر از آمپرم زبون درازی کردی کوتاش میکنم امروز سارا فقط دعا کن این ماشین هیچوقت نرسه خونه.

ولی رسید.حساب منم رسیده شد.بدجورم رسیده شد.:((((((

منم قاطی کردم فرداییش باز رفتم سراغ ناظم.... دیر شد باشه بعد..

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۱۴

نظرات  (۱)

الهی بمیرم :(
پاسخ:
:((((((((

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">