سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

خیلی بی رحمی بابا:((

يكشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۴:۰۴ ب.ظ

جمعه دیگه از تنهایی خسته شدم.رفتم پیش بابا.

ولی دلم آشتی نمی خواست،دلم پر بود هنوز،دعوا میخواست:((

گفتم: اوندفعه گفتید هیچوقت نگفتید و نمیگید نرم اونجا.گفتید برا فیلماست، ولی نذاشتید برم این هفته.چرا نذاشتید؟

گفت سارا برو

گفتم چرا نذاشتید چرا؟

گفت سارا برو تو اتاق ، حواست نیست باز داری حرفایی و میزنی که وقتی بی اجازه پاتو از اتاق میذاری بیرون حق نداری بزنی.

ولی خیلیم خوب حواسم بود...اصلانم نیومده بودم برای اعتراف و عذرخواهی. دلم پر بود هنوز.

دیگه گریه ام گرفت: گفتم فقط یه سوال کردم آخه چرا جواب سوالمو نمیده هیچ کس؟ یه سوال چقد سخته مگه؟ چرا جواب نمیدید؟

بابام عصبانی شد گفت: مگه جواب نمیخواستی از ناظمت؟ این جواب همون سوال ناظمته...صدای جیغ های پریشبت هنوز تو گوشمه.،،فکر نکردی که کرم؟ ها؟اون جیغات جواب سوالاته.اینکه پنج شنبه جمعه تو این خونه ای جواب سوالاته.حالا برو تو اتاق فکرکن ببین چی‌گفتم؟‌ هر وقت فهمیدی بیا بیرون حرف بزنیم.

فک کردم.بابا راست میگه.مامان هیچوقت برای من وقت نداره.جواب سوالم همینه.ولی بابا خیلی بی رحمه.مگه مجبور بود اینو این شکلی حالیم کنه و به روم بیاره؟ مجبور بود؟

بهش گفتم اینارو..گفت آره مجبور بودم.

ولی نه مجبور نبودی بابا.خیلی بی رحمی:(((

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۱۵
سارا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">