سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

حسابم رسیده شد ولی...اشکالی نداره:(((((

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۲ ب.ظ

دیروز بابا اومد دنبالم.فک کردم بلاخره معذرت خواهیمو قبول کرد یعنی.

ولی..بازم باهام حرف نزد، منو صاف برد در خونه مامان.ولی دلم نمیخواست برم اونجا ،اصلا معلوم نبود خونه هست یا نه؟ تازه اصلا قهر بود باهام مطمئنم دوست نداشت برم اونجا:(

گفتم میخوام بیام خونه.

گفت برو پایین بجنب.

گفتم اصلا معلوم نیست خونه باشن.

داد زد گفت برو پایین بهت گفتم.فقط برو پایین.

منم گریه ام گرفت گفتم بابا به خدا کلید ندارم کلیدم خونه ست ،نباشن گوشه خیابون میمونم.

خودش پیاده شد چندبار زنگ زد ولی مامان نبود. 

سوار شد رفتیم خونه ولی نرفتیم تو ،دم در وایساد گفت برو کلیدو بیار.

گفتم بابا نمیخوام برم اونجا.این هفته نمیخوام.

ولی گفت: فقط یه بار دیگه مثه آدم  بهت میگم برو کلیدو بیار.

منم رفتم توولی برگشتم الکی گفتم پیدا نکردم. آخه میترسیدم،میترسیدم منو ببره اونجا بعد دیگه نزاره هیچوقت برم خونه.فک میکردم بخشیده اومده دنبالم ولی معلوم بود میخواست منو کلا بفرسته پیش مامانم.

مامانم که اصلا منو نمیخواد یعنی همون دو روز تو هفته ام به زور میخواد. خیلی خر بودم اونکارارو کردم فک نمیکردم آخرش اینجوری شه.

فهمید دروغ میگم ،قشنگ تابلو بود گفت: به نفعته بری پیداش کنی.

دیگه التماس کردم گفتم پیدا نمیشه گشتم،پیدا نشد.تو رو خدا اشتباه کردم غلط کردم.توروخدا بریم خونه.توروخدا.

عصبانی گفت خودت خواستی..بعدم درو زد ماشین و برد تو حیاط منم رفتم تو.از ماشین که پیاده شد اومد بازومو گرفت کشید بردم تو.می دونستم دیگه میخواد بکشتم و به خاطر همه کارایی که کردم حسابمو میخواد برسه ولی اشکال نداشت ،وقتی رفتیم تو خیالم راحت شد که گذاشته بود بیام تو خونه.میترسیدم نذاره دیگه بیام.

منو برد تو اتاقم کمربندشو درآورد. دیگه برای اون کارایی که کردم خط کش و دست جواب نمیداد کم بود:((

گفت بهت گفتم تو این خونه با قانون من طرفی.فرار از خونه؟از مدرسه؟ بیچاره ات می کنم سارا کاری میکنم پنج شنبه جمعه هام پاشی بری مدرسه.

منم فقط می گفتم بذارید توضیح بدم:( آخه منکه فرار نکرده بودم رفته بودم خونه بابابزرگم ،مدرسه ام که اخراج شده بودم الکی که نبود نرفتنم:(

دیگه همه رو گفتم ،گفتم اخراج شده بودم،مثلا میخواستم فکر نکنه فرار کردم اوضاع بهتر شه ولی بدتر شد دیگه همه رو فهمید ،فهمید کتکاری کردم خیلی اوضاع افتضاح شد:(

دیگه خییلی بدجور حسابم رسیده شد ،خییییلی یعنی تاحالا اینجوری  کتک نخورده بودم.اصلا تموم نمیشد که.خیلی زد اصلا نمی دونم چندتا شد دیگه اصلا نگفت بشمرم که..فقط میزد اونقد عصبانی بود که انگار فکر نکرده بود قراره مثلا چندتا بزنه..دیگه دیدم تموم نمی کنه گفتم توروخدا بابا دارم میمیرم دیگه، اشتباه کردم بسه توروخدا.

انگار تازه حواسش جمع شد که داره خیلی زیاد میزنه ،دیگه نزد ولی عصبانیتش تموم نشده بود که ...کمربند و محکم پرت کرد خورد به دیوار داد زد :بیرون ببینمت دوباره کتک میخوری بعدم درو کوبید رفت.

دیگه تاشب فقط گریه ام میومد فقط گریه کردم همش فک میکردم ای کاش میرفتم خونه مامان ،اصلا بابا برای همین میگفت برم اونجا نمیخواست کتک بخورم ولی بلاخره هروقتم میرفتم خونه برای کار ام تنبیه میکرد حتما ،ولی شاید عصبانیتش کمتر میشد کمتر میزد ولی امروز فکر کردم که اشکال نداره عوضش خیالم راحت شد که بابا منو خونه راه میده.

ولی من یه چیزی رو فهمیدم. فهمیدم که بیخود به خاطر مامان این کارارو کردم اینقد دردسر کشیدم .اونکه تو این یه هفته حتی یه اس ام اسم نداد بهم ،می دونست به خاطر کادوش بابا با دعوا کردم میدونست به خاطر دعوام تو مدرسه حتما تو دردسر میوفتم تو‌خونه.ولی حتی حالمم نپرسید چرا؟چون نتونستم بابا رو راضی کنم که اون کادوی آشغالشو استفاده کنم.من دیگه دلتنگیمم خفه میکنم میزنم تو دهنش.وقتی منو نمیخواد منم نمیخوامش دیگه.عیب نداره.

نظرات  (۵)

بابات کارش درست نیست ولی معلومه دوستت داره.
مامانت رو هم به این حساب بزار که شاید از روی حس زنانه اش با بابات داره دافعه نشون میده. شاید اونم دوستت داشته باشه یا گرفتاره یا این که نمیی خواد بروز بده تا بعدا سواستفاده بشه ازش. مثلا بابات بفهمه تو رو دوست داره و این حرفا.....خیلی پیچیده هست.
امیدوارم پیش بابات بمونی و اونم قدرتو بدوونه.
پاسخ:
مامان هیچ حسابی لازم نداره.همیشه همینجوری بود.همیشه.. فقط قبل از اینکه بره اینقد معلوم نبود.
دوستم نداره،هیچوققت نداشت،اگه داشت هرچیزی رو بهونه نمیکرد که یه زنگم نزنه بهم.
اینایی که مینویسی باورش خیلی سخته آدم فک میکنه داستانه :(
پاسخ:
:(((((
خودمم فک نمیکردم زندگیمون اینجوری شه ، همه چی مزخرف شد. چقد خنگ بودم من چقد:((
غصه نخور...
امیدوارم این اتفاق های سخت زودی تموم بشن و روزهای قشنگ بیان...
پاسخ:
فعلا تموم شد یه کم. با بابا آشتی ام.
ولی مامان:((((
سلام دختر کوچولوی خوب :)
راستش منم مدتی هست می‌خونم شمارو با هم مطلبم به این فکر می‌کنم که گاهاً پدر و مادرها قبل از بچه دار شدن روانشناسی تربیت بچه لازم هستن،چون رفتارهایی که شما ازشون نام می‌بری درست نیست ولی به هرحال شما که این‌قدر عاقل و بالغی سعی کن که بابات رو عصبی نکنی و سعی نکنی به هر طریقی خودت رو نشون بدی شما برای جفت پدر و مادر مهم و ارزشمندی و هردوشون دوستت دارن ولی به خاطر لجبازی‌ای که بین خودشون هست شما این وسط داری ضربه می‌خوری،عاقلانه و درست رفتار کن نه احساسی،کاری کن که به وجود دختر مستقل و باهوش و موفقی مثل شما افتخار کنن که با وجود دلتنگی جدایی و مشکلات این‌قدر محکم بود که از پس همه‌چیز بر اومد،امیدوارم دفعه‌ی بعدی که مطلبی رو میخوای پست کنی سرشار از حال خوب و تصمیم‌های منطقی و عاقلانه باشی،زندگیت رو خودت بساز عزیزم.
پاسخ:
سلام
اینکه فک می کنم مامان اینقد راحت منو یادش رفته بیشتر از دلتنگی اذیتم میکنه.خیلی حس مزخرفیه:((
من کاری نکردم اینقد راحت دیگه بیخیالم شده:(
خیلی ممنون
۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۷:۴۸ ھرمىون پاتر ىھ دختر عاشق انیمھ
مىگم کپی پىست ھممیم مىگى نه ولى من از دست بابام ناراحت نمیىشم توهم نشو.......

پاسخ:
جدی میگی؟! واقعاً؟!
نه من ناراحت نمیشم.
دروغ چرا گاهی میشم ولی خب بیشتر مقصرم خدایی:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">