سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

یه همچین شبی بود:(

سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۰۳ ق.ظ

همیشه فک می کردم از اون روز تا آخر دنیا شبای تعطیل و پیش مامان می گذرونم. همش با این فک خودمو دلداری میدادم و آروم می کردم، مخصوصا هفته اول رو که خیلی ترسناک گذشت.

ولی حالا...می دونم...می دونم  حالا مونده دونه دونه  توهماتم فرو بره تو چشَم.

پارسال همچین شبی رو یادمه. میخواستم با  فرزانه و یکی دیگه از بچه ها برم راهپیمایی، مامان مخالف بود ولی بابا  گفت اشکالی نداره بری.

فردا صبحش من با بچه ها رفتم. وقتی عصر برگشتم خونه مامان داشت میرفت ولی اونروز موقع رفتن بوسم نکرد. یعنی دلخور بود ازم، خواسته بود نرم ولی من رفتم. به حرفش گوش ندادم.

حالا من از چی دلخورم؟! ادعای چی رو دارم؟ خوبه اینا یادم بیاد. الان وقت تاوان دادنه!!!نه؟!!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۰۸
سارا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">