سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

دارم یاد می گیرم:))

چهارشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۱۸ ق.ظ

اگه با بابا زندگی می کنم دلیل نمیشه که دیگه نباید به حرف مامان گوش بدم و باید فقط همونی باشه که بابا میگه. تو آخرین دعوامون همینو گفت ،با صدای خیلی بلند ولی چند روزه خیلی فک کردم بهش.حرفش درست نیست.

دیروز صبح بیدارم کرد که پاشو بریم راهپیمایی.گفتم خوابم میاد.

ولی هی موهامو دست می کشید میگفت پاشو..تو که همیشه دوست داشتی بری..پاشو پاشو...

دیگه کلافه شدم، واقعا دلم نمیخواست برم، به خاطر خیلی چیزا:(

پتو رو کشیدم سرم گفتم بابا توروخدا ولم کنید دیشب دیر خوابیدم خوابم میاد.

دوباره پتو رو کشید کنار گفت دیر یعنی چند؟

جواب ندادم...واقعا میخواستم خوابم نپره بازم بخوابم.

ولی تکونم داد گفت میگم چند؟

گفتم نمی دونم نمی دونم دو سه چهار! چه فرقی داره.

گفت خیلی پررویی، دو سه وقته خوابیدنه؟ تازه میگه چه فرقی میکنه!ساعت دوازده میگی شب بخیر صبح میخوابی؟پاشو بریم برگشتیم دوباره بخواب.

واقعا داشتم دیوونه می شدم اصلا نمیفهمیدم اصرارش برا چیه؟ 

گفتم من دوست ندارم امسال برم راهپیمایی،میخوام بخوابم بابا امروز تعطیله فقط میخوام بخوابم.بعدم پتو رو کشیدم سرم بازم.

دیگه هیچی نگفت رفت منم دوباره خوابم برد دوساعت بعد بیدار شدم خونه نبود.

وقتی درسام تموم شد خیلی فکر کردم.به اینکه فردا چهارشنبه اس و من بازم فکرم درگیره که برم خونه مامان؟نرم؟ ناراحت میشه؟خوشحال میشه؟ مزاحمم ؟نیستم؟ و...هزارتا چیز بیخوده دیگه:(((

بعدم به این نتیجه رسیدم که خودم خراب کردم خودمم باید درستش کنم،یعنی اینکه باید به حرف مامانم اهمیت بدم، باید خواسته های اونم انجام بدم.

حتی اگه..بابا مخالف باشه. برای همین رفتم گوشی مامان و آوردم سیمکارتمو انداختم توش ،واتس آپ نصب کردم،بعدم به مامان پیام دادم« سلام مامانی، من اومددددم»

بعدم یه عکس از خودم فرستادم و نوشتم«فردا می بینمتون»

تا شب یواشکی ده بار رفتم تو اتاق گوشی رو چک کردم ولی جواب نداده بود،دیگه امید نداشتم ولی موقع خواب آخرین بار که چک کردم دیدم جواب داده« سلام عزیز دلم ،خوشگل مامان حتما،بیا خونه منتظرم باش.بهت افتخار می کنم»

وقتی پیامشو دیدم اولش خیلی خوشحال شدم ولی بعد اونقد حرص خوردم از دست خودم از حماقتم، که چرا زودتر به فکرم نرسید این کارو بکنم.الانم هنوز یه کم حرص دارم از خودم ولی هیچوقت دیر نیست به قول بابا:))))

حواسمم باید خیلی جمع کنم.آخه دیشب اولین سکته رو زدم سرش. ساعت ده به بابا گفتم شب بخیر و اومدم تو اتاق ولی خب مثل همیشه همونموقع نخوابیدم ساعت یازده بود راحت لم داده بودم رو مبلم داشتم یه بار دیگه واتس آپ و چک میکردم که خییلی آروم صدای  چند تا تقه به در اومد..یعنی اصلا نفهمیدم چجوری گوشی رو چپوندم پشت کوسن از جام پریدم ...چند ثانیه ام نشد بعده در زدن اومد تو اصلانم صبر نکرد بگم بله چون خب درواقع باید خواب بودم دیگه...اصلا اونقد هول شده بودم گفتم سلام :))) فک کنم رنگم پریده بود.

یه کم نگاه کرد بعد گفت: که شب بخیر ها؟!‌

گفتم دیگه داشتم میخوابیدم الان..ببخشید.

گفت: که اینطور ؟پس کار هر شبته؟ منو سرکار میذاری؟

گفتم نه بابا من بیخود کنم.میخوابم الان. بفرمایید.بعدم سریع رفتم زیر پتو :))

دیگه لبخند زد گفت از این بعد صبحا یه بار صدات می کنم. بار دوم پارچ آب یخه! پس حواستو جمع کن.:)))

گفتم جمه..

ولی جمع نبودا...خدا رحم کرد فقط:))

الانم دارم از سایت مدرسه پست میذارم گوشی هم تو کیفمه:))

هنوز تصمیم نگرفتم گوشی رو کجای اتاقم بذارم که هیچوقت لو نره،فک کنم کشوی تختم بهترین جاست امنه امنه:)))

وای که حالا چقد خیالم راحته .باید کم کم یاد بگیرم چیکار کنم راضی کنم هر دو رو:))

دیشبم وقتی رفت باز نخوابیدم:)) تا دیروقت بیدار بودم.خب خوابم نمی بره ساعت ده یازده:||

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۰۹
سارا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی