سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

لو رفتم:|||

سه شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۱۰ ق.ظ

برای یه همچین روزی کلی جواب آماده کرده بودم ولی امروز همه چی یه جور دیگه شد، یه جور که انتظارشو نداشتم.

امروز باز دیر رسیدم مدرسه.شبم زود خوابیدم واقعا :|| یعنی به نسبت قبل ،ولی خب چیکار کنم زنگ گوشی رو که میگیرم یه لحظه ام سرمو میذارم رو بالش خوابم میبره باز.

دیرتر از دیروزم شد :| وقتی رسیدم معاون یه کم سوال جواب کرد که چرا باز دیر اومدی و از این حرفا منم عذرخواهی کردم حسابی واقعا اظهار پشیمانی کردم :| ولی هیچی نگفت فقط رفت بیرون از دفتر یه ده دقیقه بعد برگشت .

گفتم میشه برم سرکلاس دیگه خیلی دیر شد ولی گفت نه برو دفتر مدیر:||||||

گفتم مدیر چرا؟!! خودمون حلش می کنیم باور کنید دیگه تکرار نمیشه.

ولی فقط گفت برومنتظرن!

یعنی اونقد داشتم حرص میخوردم اونقد بدوبیراه تو دلم گفتم که آخه یعنی دوتا تاخیرم نمی تونی خودت مدیریت کنی و پای مدیر و میکشی وسط و ...چقد ساده بودم واقعاً که نفهمیدم همون لحظه:|||

رفتم تو دفتر مدیر با روی باز استقبال کرد گفت بشینم ولی تا نشست پشت میزش جدی شد.جدیاااا.اونقدم اباهت داره آدم استرس میگیره.

بعدم شروع کرد یه سری سوال درباره معلما و درسا و وضعیت مدرسه پرسیدن که راضی هستم به عنوان یه دانش آموز تراز اول تحصیلی ؟؟ اصلا همه چی مشکوک بود.بدجورم مشکوک بودم منم فقط گفتم بله همه چی خوبه ممنون.

یه کم فکر کرد گفت خب خداروشکر که راضی هستی!

اصلا بدجور با اعصابم داشت بازی میکرد:||

بعد پرسید شما رمز سیستم هارو به کسی داده بودی؟ مثلا به دوستات؟

اینو گفت دیگه تا ته تهش رفتم برگشتم:||| 

لو رفته بودم :( فقط داشت اعتراف می گرفت ازم. 

دیگه راه فرارنبود ،گفتم به کسی ندادم.

از جاش پاشد رفت سمت در منم پاشدم ،گفت خب پس لطفاً امروز به پدر مادرت بگو که برای یه جلسه خصوصی بیان مدرسه. ظاهرا شرایط خاصی دارن که وقتی زنگ میزنیم نمی تونن سریع مدرسه باشن واسه همین گفتیم بهتره خودت باهاشون صحبت کنی یا فردا یا اگر نمیتونن شنبه یه سر به مدرسه بزنن.باشه؟

بعدم در و باز کرد.یعنی برو بیرون.

این همه مامان بابا موخواستن مدرسه تا حالا اینجوریشو ندیده بودم خیلی بد بود.داد و فریاد میکنن خیلی خوبه تو هم راحت حرف میزنی دفاع می کنی.ولی اینشکلی.اصلا بدجور غافلگیر شدم.

گفتم : میشه یه چیزی رو توضیح بدم؟

واقعا میخواستم حرفایی که آماده کرده بودمو بگم که شاید کوتاه بیاد هرچند گفتنشون اونجا،به مدیر، تو اون آرامش،خیلی سخت بود ولی میخواستم بگم بازم،

اما شونمو گرفت هدایتم کرد بیرون قشنگ:) خودشم باهام اومد بیرون گفت حتما حتماً ولی صبر کن پدر مادرتم باشن،جلسه برای همینه اصلا، که صحبت کنیم.فقط حتما هردو باید باشن.

بعدم گفت برم سر کلاس:||||

تاهمین چند دقیقه پیشم داشتم سعی میکردم برم به بابا بگم.ولی نگفتم آخرش ،به خاطر فردا فقط. میخوام آخر هفته برم پیش مامان،میترسم جلسهه همه چیزو به هم بریزه...بابا نذاره برم،یا مامان عصبانی شه رام نده.حالا که وقت دادن دیگه میذارم برا جمعه میگم.

آقا ولی من کاری نکردما.من دستور وزیر و اجرا کردم.حق ندارن باهام کاری داشته باشم.

اینارو آماده کردم بگم:))

بله ساعت یکه و من بیدارم،می دونم.جغد اسم دوممه:||

با چراغ خاموش دارم تایپ می کنم تو گوشی.کور شدم:||| چقد محدودیت آخه؟! :|||

نظرات  (۹)

نگران نباش ... هیچی نمیشه :))
پاسخ:
امیدوارم :))
...می دونی اینکه کاری که انجام دادی واقعا اشتباه بود یه بحثه اینکه حاضر نیستی قبول کنی که کارت اشتباه بود یه بحث دیگه اس.تو واقعا از اعتمادشون سو استفاده کردی وقتی رمز بهت میدن بهت اعتماد دارن قبولت دارن ولی چجوری ازش استفاده کردی با بهم ریختن مدرسه با ایجاد بی نظمی .مدرسه جای یادگیری درس نه فوتبال دیدن. معلوم که اینطور باهات برخورد میکنن و نمیزارن حرف بزنی مگه وقتی میخواستی اینکارو انجام بدی رفتی باهاشون حرف بزنی نظرشون بپرسی که الان اونا بخوان باهات حرف بزنن یا نظرت بپرسن.و از اون بدتر اینکه اشتباه کردی و حاضر نیستی قبول کنی که اشتباه کردی خب وقتی انقدر شجاع و روراست نیستی که کاری انجام دادی و قبول کنی شرایط برای خودت بدتر میکنی.می دونم از حرفام ناراحت میشی ولی بهتر الان ناراحت بشی و بهش فکر کنی تا بعدا که مشابهش پیش نیاد.دوستات همسن خودت هستن فکر می کنی اونا تجربه  شون بیشتره یا چی!وقتی میخوای شیطنت کنی هیچوقت نظر اونارو نپرس چون همیشه خوشحال میشن و استقبال میکنن ولی اخرش چی میشه پدرو مادر تورو میخوان نه اونارو برای تو بد میشه نه اونا.می دونم دختر خوبی هستی ولی واقعا به کارهایی که انجام میدی فکر نمی کنی به بعدش فکر نمی کنی اینکه چند روز بعدش چی میشه فقط همون یکی دو روز می بینی.
در مورد گفتن به پدرو مادرت الان هم بگی همون قدر بد که بعدا بگی. چون هرچی زودتر بگی دردش برات کمتر میشه مثل اینکه آمپول الان بزنی یا چند روز صبر کنی و هر روز از ترس آمپول بترسی اونوقت زمان آمپول زدن دردش بیشتره.
وقتی بهشون خواستی بگی واقعا پشیمون باش و بگو فکر خودت بود ولی دوستات استقبال کردن جوگیر شدی.که بازم پدرو مادرت حق دارن عصبانی بشن. دیگه کم کم باید رشد کنی .امکاناتت کم نیست قدردان نیستی .به بچه های مدرسه خودتون نگاه نکن خیلی از بچه این امکانات ندارن حتی همین گوشی که بتونی بنویسی یا حتی اینترنت.
پاسخ:
نه من سو استفاده نکردم،اشتباهی هم نکردم.اگر مثه خیلی از مدرسه های دیگه میذاشتن تماشا کنیم بی نظمی نمیشد.ناظم شلوغ کرد نه ما،اون داد میزد نه ما.
مدرسه جای درسه ولی نه فقط درس کلی مدرسه بودن دور هم فوتبال دیدن کسی هم پدر مادر کسی رو نخواست بعدش.
این بی عدالتی بود که میخواستم نتیجه شو ببینن.
من اگه یه درصدم فکر میکردم که ممکنه قبول کنن یا حتی بهش فک کنن و بعدش جواب بدن حتما بهشون میگفتم و ازشون میخواستم ولی مطمئن بودم قبول نمی کنن،با اینکه اعلام شده بود مشکلی نداره.
قبول ندارم اشتباه کردم چون واقعا نکردم،شجاعتشم دارم پای کاری که کردم وایسم اگه نداشتم به جوابایی که قراره بدم فک نمی کردم هیچوقت.
نه من ناراحت نمی شم از این حرفا چون که اولین بار نیست می شنوم آخرین بارم حتما نیست.اصلانم شیطنت نبود نظرشونم فقط درباره این خواستم که کمکم میکنن یا نه. حتی خیال یکیشونو  راحت کردم چیزی نمیشه که قبول کرد.
ممنون که میگید خوبم ولی اینکه پدرمادرمو خواستن دلیل نمیشه که حتما من اشتباه کردم.
ترسم ندارم اگر تا حالا نگفتم فقط به خاطر شرایطی که دارم بود وگرنه حتما میگم جمعه تا اون موقع هم اصلا فک نمیکنم بهش.
ببخشید ولی من نمیتونم پشیمون باشم اصلانم جو گیر نشدم برای همین نمی تونم دروغ بگم واقعیتو میگم حتی اگه عصبانی بشن.
مگه چیکار کردم که قدردان نیستم؟ اینکه گفتم محدودیت؟ اونو شوخی کردم ،منظورم این بود که مجبورم زود بخوابم و چراغو خاموش کنم.منظورم فقط همین بود :(


۱۵ آبان ۹۷ ، ۰۹:۱۱ جناب منزوی
بخیر گذشت ؟
پاسخ:
فعلا که آره:)
بعد از جلسه مشخص میشه کامل:)
:|
۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۵:۴۱ ھرمىون پاتر ىھ دختر عاشق انىمھ
سلام 
مىگم بگو رمزو نوشته بودم نوشتم گم شد 



نمیگم دروغ بگو و نمى دونم چندمى اما انطباتت در خطرھ 
انطبات کم==معدل ک.


خدا رحم کنھ بهت

پاسخ:
سلام
نه دیگه نمیشه انکار کرد.
هشتمم
می دونم تا حالا رحم کرده که:))
چی شد سارا خانوم، گفتین بالاخره؟ 
پاسخ:
نه الان که زوده. جمعه میگم
ای بابا
منم استرس گرفتم😂😂😁
پاسخ:
:))))
حالا شایدم فردا به مامان گفتم جمعه به بابا.تقسیم کردن:))
چون خودم از این شیطنت ها داشتم میدونم چقدر استرس میده به آدم
پاسخ:
نه استرس ندارم
چرا دارم یه کم:(
:))
فدای سرت نگران نباش
خاطره میشه
پاسخ:
آره .از این خاطره ها زیاد دارم:)))))))
نمیدونم چرا تو پستات هیچ استرسی نمیبینم
انگار همه چیز عادیه یا از پیش تایین شده
؟؟؟
نمیفهمم
پاسخ:
منم نمی فهمم منظورتونو
چه استرسی؟
مثلا چون مامان بابا مو خواستم؟
خب اولین بارم نیست
تازه میدونستم بلاخره میفهمن

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">