سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

لعنت به این شانس: ((

پنجشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۰۲ ق.ظ

یعنی این همه روز و هفته وجود داره.اد موقعی که من اینجام مامان باید میرفت اونجا ؟ این اسمش بدشانسی نیست چیه پس ؟!!

دلم نمی خواست مامان بفهمه از عمو دل خوشی ندارم واسه همین وقتی داشتیم راه می افتادیم با خودم قرار گذاشتم که با عمو خوب باشم.خوبه خوب،مثل قبلنا ولی وقتی رسیدیم.

اونقد تحویل گرفت مامانو ، زن عمو هم همینطور، تحویلااااا :||

 منو بابا رو میبینن اینجوری نمی کنن اصلا ،نصفشم نمی کنن.

همون اولش با این کارشون حالم بد شد دیگه اصلا نمیشد خوب باشم که..هرکاری کردم نشد.

عمو حالمو پرسید فقط زیر لب جواب دادم. نگاشم نکردم ،از مدرسه پرسید باز زیر لب گفتم مثه همیشه. مامان داشت شاخ در میاورد، اصلا انگار دلش می خواست همونجا یه چیزی بهم بگه ولی جلوی استادش روش نشد.منم دیگه گفتم ببخشید پاشدم رفتم یه جا دیگه نشستم..

دو سه ساعتم کارشون طول کشید مجبور شدم با مهشید،همون زن عمو حرف  بزنم به زور،  دیگه از یه جایی صدای گوشیمو درآوردم مثلا زنگ خورده ،رفتم حیاط دیگه نیومدم بالا.

تو ماشین هنوز ماشینو روشن نکرده میگه: این چه رفتاری بود ؟ می دونی چقد خجالت کشیدم جلوی استاد فلانی ؟!

اونقد حالم به هم می خوره جلوی منم بهش میگه استاد ، بابا  استاده توئه ،عموی منه، 

گفتم مگه چی شده؟!

گفت: چی شده؟ اون چه طرز جواب دادن بود؟ با عموت مشکلی داری؟! 

تو دلم گفتم إ بلاخره یادتون اومد عمومه؟!

گفتم: مامان میشه یه حرف دیگه بزنیم؟

گفت: عصبانی ام ازت میخوای یه حرف دیگه بزنم ؟ نکنه‌ سر ماجرای ..

خودش فهمید دیگه.البته خب معلوم بود.

خیلی عصبانی شد و شروع کرد کلی برام اظهار تاسف کرد و کلی به بابا تبریک گفت که تونسته یکی شبیه خودش ازم بسازه و....

چند بار گفتم مامان تورو خدا.

ولی دیگه همه حرفاشو زد خالی شد تا رسیدیم خونه ،البته همین که منو همونموقع  نبرد در خونه بابا پیاده کنه جای امیدواریه ولی رسیدیم رفت تو اتاق در و کوبید.منم اومدم اتاقم دیگه بغضم و خالی کردم ،جلوی مامان که نمیشد.

آخه چرا؟ .لعنت به این شانس :((((( ازم عصبانی  میشه کلی طول میکشه باهام خوب شه...فردا پس فردا هم حتما باز خودش میره بیرون تنها میمونم .

مثلا میخواستم فردا درباره جلسه بهش بگم.

گند زده شد به همه چی باز.ای خدا:((((( 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۱۷

نظرات  (۶)

ای بایا
چه قدر کینه و لجاجت وجود داره تو رفتارای مادرت
واقعا باید مراقب خودت باشی اجازه ندی این غرور و تعصب نابجا تو وجود تو هم شکل بگیره
پاسخ:
:(((((

دوره گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

پاسخ:
این دو روز چرا تموم نمیشه پس؟!!!!
۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۲:۰۵ ھرمیوم پاتر یه دختر عاشق انیمھ
سلام ساراا جان 

واقعا چرا بزرگ تر از ما ھا مارو پلانگ تون ھم نمی حسابن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ىھ خبر خوش ......






بابام کھ از مسافرت برگرده    و     تبلتمم از تعمیراتی بگیره وب مى زنم البته اگ...
1قولش ىادش نرھ 

2ھمھ چى درست پیش برھ 

3اتو ندم دستش

4و.....................................،




دوست مى دارم بىاى تو وبم راستی باز مشکل انتخاب اسمم ھزار باره اوووووووود کرده 









کمکم میچونی اىا و حتی

پاسخ:
سلام
هیچی هیچی صفر اصلا
چه خوب بزن.
باشه فک میکنم به اسمت
مامانت بعد طلاق میره خونه عموتینا بهشون سر بزنه؟
پاسخ:
نه نمیره سر بزنه همینجوری
برای کار و درس میره.
عموم استادشه
من نفهمیدم چی شد :(
پاسخ:
چرا؟چی رو ؟
خب با عموت سرد رفتار کردی مامانت انقدر عصبانی شده؟
روی عموت تعصب داره؟
چرا خیلی با عموت خوب نیستی؟ کاری کرده که ازش دلخوری؟
من فکر میکردم با بابات رفتی خونه عموتینا

یکم منم گیج زدن :D
پاسخ:
خب البته فقط اون نبود ولی آره خیلی تعصب داره
فک میکردم کرده.
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">