سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

من برگشتم

پنجشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۱۹ ق.ظ

برگشتم ،البته نه دیگه یواشکی ،با سیستم خودم اومدم نت.گوشی مامانم پریشب جعبه زدم انداختم یه جاییکه دستم بهش نرسه دیگه، تمام.

دیگه نه میخوام باهاش حرف بزنم نه میخوام بتونه باهام حرف بزنه(( چقدرم میزنه ://  ))

امروز زنگ که خورد بابا بیرون مدرسه منتظرم بود، خیلی خوشحال شدم.خیلی دوست دارم میاد دنبالم. هرچی به فرزانه گفتم بیا برسونیمت نیومد.گفت حتما باهات کار داره اومده.دیگه خودش رفت.

گفت عمو زنگ زدن گفتن امشب میان پیشمون.یعنی هیچوقت فکر نمی کردم از اومدن عمو یه روزی اینقققققققدر خوشحال شم :))))

بعدم گفت آخر شب خودم می رسونمت خونه مامان، فک کرده بود من بعد از مدرسه میخواستم برم اونجا، واسه همین اومده بود دنبالم.

اول با هم رفتیم ناهار خوردیم بعدم رفتیم خرید برای مهمون :) 

ولی من فکرم خیلی مشغول بود،آخه شب نشینی معمولی نبود که..اصلا نمی دونستم چی بود دقیقاً نمی دونستم چی باید بگم چیکار باید بکنم.

عمو ساعت 9 اومدن.دقیقاً سر وقت!! آدم می تونه ساعتشو با عمو تنظیم کنه به قول بابا:))

عمو که اومدن بغلم کردن بوسم کردن منم بغلشون کردم بوسشون کردم.هنوزم دلخور بودم هنوزم دوست داشتم حرف بزنم باهاشون ولی دلمم تنگ شده بود براشون.برای موقع هایی که دلخور نبودم ، اون وقتا که خیلی خوب بودم باهاشون:(

دیگه دور هم نشستیم حرف زدیم از همه جا و همه چیز بجز از خودمون و همه چیزای ناراحت کننده.دیگه یه کم گذشت کم کم جو عادی شد برام دیگه استرس نداشتم. بعدم پاشدم کلی پذیرایی کردم. بابا هم کمک نکرد اصلا که.صداش کردم بیاد تو آشپزخونه گفتم بابا شمام کمک کنید دیگه قهوه رو درست کنید گفت اون که تخصص شماست،من جسارت نمی کنم :|| گفتم حداقل میوه هارو ببرید خب سنگینه گفت مهمون شماست خودتم پذیرایی کن ؛)) بعدم رفت باز نشست:\

 زن عمو هم نیومده بود.نمی دونم چرا!!! عمو چیزی نگفتن فقط گفتن یه فرصت دیگه.

ولی فک کنم از قصد نیومده بود. شاید فک کرده بود میخوایم تنها حرف بزنیم.یا حتی دعوا کنیم.نمی دونم.

بعد از اینکه حرفا تموم شد و چند دقیقه سکوت شد عمو گفتن پاشو بریم گلدوناتو نشون بده ببینم حالشون چطورن؟ زنده ان هنوز؟ 

گفتم عمو کاکتوسا که قلب ندارن که میخواید چک کنید حالشونو. این دیگه تخصص منه:)

گفت بریم ببینیم!!! معلوم میشه کی تخصصش چیه!

عمو داشت گلدونارو میدید و راجبشون حرف میزد من کلی تمرکز کردم و بعدش گفتم: عمو ببخشید، من اون شب منظوری نداشتم.

اونقد تمرکز کرده بودم نفهمیدم درباره گلدونا چی گفتن:)

گفت: کدوم شب؟ عذرخواهی برا چی؟

اونقد جدی پرسیدن که اصلا نمیشد باور کرد دارن نقش بازی می کنن که نفهمیدن اون شب جواب سر بالا دادم بهشون:|||

ولی مطمئن بودم الکی میگن.

گفتم عمو خودتون بهتر میدونید.اون شب ،با مامان.

لبخند زدن نشستن رو تخت گفتن منم بشینم، بعدم دیگه کلی حرف زدن ،کلیییی،تقریبا یک ساعت حرف زدیم.

می دونستن دلخورم ازشون همه رو می دونستن ،یه چیزایی گفت که دلم آروم شد، فهمیدم هرچی که بوده به خاطر دوست داشتن زیادی بوده حتی اگه شکلش خیلی قشنگ نبود.

وقتی آخر سر بغلم کرد با بغل کردن اولشون فرق داشت.چون دیگه دلخور نبودم.مثل قبلنا بازم دوسشون دارم.خیلی هم دوسشون دارم.

وقتی داشتن میرفتن ازم معذرت خواهی کردن.گفتن باید زودتر میومدم پیشت، اشتباه از من بود.ببخش عمو.

جلوی بابا عذرخواهی کردن منم خیلی خجالت کشیدم نمی دونم چرا بغضم گرفت منم بازم عذرخواهی کردم.

عمو که رفتن من میخواستم ظرفارو جمع کنم ولی بابا نذاشت گفت خودم جمع میکنم تو برو حاضر شو برسونمت.

گفتم نمیخواد ،فعلا نمیخوام برم اونجا.

گفت چرا؟ 

گفتم چون کسی منتظرم نیست. 

گفت بازم داری اشتباه میکنی ،مثل دفعه پیش. خودتو عذاب نده سارا.

گفتم برم اونجا عذاب میکشم.میخوام این هفته پیش شما باشم. اصلا خیله وقته باهم نرفتیم بیرون بابا. این هفته باید منو همه جا ببرید باشه؟! :))) 

وقتی دید سرحالم و حالم خوبه و اصلانم ناراحت نیستم دیگه لبخند زد قبول کرد.

بعدم گفت خب حالا که نمیری بیا ظرفارو جمع کن:/ :)

یعنی کوزت اسم دوممه:))

گفتم بابا اذیت نکنید دیگه، دیگه نوبت شماست.

گفت باشه من میخواستم برم یه چیزایی رو ببرم بذارم سر جاش، ولی دیگه وقت نمیشه امشب، تا اینارو جمع کنم بشورم طول میکشه.دیگه میمونه برا فردا:|||

واااای یعنی اصلا باورم نمیشد وسایلمو یادم رفته بود. دیگه با عمو آشتی بودم باید وسایلمو میداد.

گفتم باباااا اصلا یادم نبود زود باشید،زود، بریم بریم.

دیگه رفتیم اتاقش وسایل عزیزمو بهم پس داد بعدم بوسم کرد گفت بهم افتخار می کنه:)))

من وسایلموگذاشتم تو اتاقم با اینکه داشتم میمردم از فراق ولی رفتم به بابا کمک کنم اما گفت برو برو نمی خواد کار کنی الان اونقد هولی میزنی همه رو میشکونی:))) برو تا وسایلت فرار نکردن:))))

بابا چجوری بگم که چقد عاشقتم.چجوریییییی؟!!!

عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم باباااااااااا.

ای کاش ناظم بی خیال میشد.ای کاش:(

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۲۴
سارا

بابا

عمو

نظرات  (۱۸)

تبریک
تبریک
تبریک سارا خانوم
پاسخ:
خیلی ممنوننننننم
:))
ینی سارا اگه دستم بهت میرسید فقط اگه دستم بهت میرسید.....
یه تبریک حسابی بهت میگفتم ^^
واقعا خداروشکر که این موضوع هم به خیر گذشت :)
حالا هم زیاد حرف نمیزنم بپر برو پیش یارت(وسایلت^^)
پاسخ:
وای چه ترسناک گفتید اولش:))
خب الان پیش یارمم دیگه:)))

میدونم...از قصد اینطوری گفتم ^^
افرین پیششون باش جای منم نازشون کن (چون سیستمم یه مدته خراب شد😭)
خوب نازشون کنی هااااا؟ :)

+انقدر هم بهم شما هم نگو بچه!!(شوخی)
من قراره زیاد بیام اینجا دوست داری اصن؟
پاسخ:
إ چه بد..زود درست کنید پس.
باشه حتما:))

خب آخه نمی دونم چند سالتونه چجوری صداتون کنم!!
آره خیلی دوست دارم.خیلی
ناظمتم اگه یه وقت خدایی نکرده گیر داد بهت یه ندا بده با بچه ها به خدمت میرسیم😎
پاسخ:
آح جون وافعا؟
باشه کزاحم میشم اگه لازم شد:)))
فعلا که وضعیت قرمزه.
درست نمیکنن اخهههه😭😭

من ازت بزرگترم ولی دوس دارم باهام مثل فرزانه و دوستات حرف بزنی...همونطور عامیانه ^^

باشه پس من هستم...عه راستی سلام😅
پاسخ:
چرا آخه
باشه دیگه خودتون می خواید...یعنی خودت می خوای
سلام:)))
باشه حتما بم بگی هااااا....^^
بیام اونجا ببینم کی بچمو(سارا) هی اذیت میکنه؟؟ کیه هاااا؟ (عصبانی)
پاسخ:
چی بگم والا:)
افرین ^^
پاسخ:
:)
الان من از این به بعد میتونم بیام دیگه ها؟ (چشمک)
پاسخ:
خب معلومه خونه خودتونه:))
سارا یه سوال^^
میگم کلا بچه ی ارومی هستی یا نه شیطنتای خاص خودتو داری؟؟؟
ببخشید پرسیدم کنجکاو شدم اخه(خجالت)
پاسخ:
من آرومم ولی نمی دونم چرا همه میگن شیطونم.
ولی شیطونی نمی کنم.

خونه ی منه؟؟؟
وای مرسی عزیزم :)
(این همه جوگیری من نشانه ی دیدن کوچکتری از خود پس از مدتها میباشد :/ )
حق بده بهم...خیلی حس خوبی بهت دارم^^
پاسخ:
بله دیگه خونه خودته. خواهش می کنم قابل نداره
ممنون منم همینطور:)
نه شیطون نیستی به نظرم :)
پاسخ:
جدی ؟ یا مسخره می کنی؟ یعنی قول داری شیطون نیستم:)) آخ جون
میگم سارا من دیگه باید برم :(
خوشحال شدم از اشناییت^^
بازم میام :)
پاسخ:
آره دیگه منم همینطور.دیگه خیلی دیره
منم:))
باشه خوشحال میشم.
شب بخیر.ولی نگفتیدا.بعدا بگید
نه مسخره نمیکنم عزیز جدی گفتم^^
پاسخ:
آخ جون.
خیلی ممنون:)

۲۴ آبان ۹۷ ، ۰۸:۰۴ بابای نرگس
چه خوب که برگشتی
مبارکه...

پاسخ:
آره خیلی خوبه
ممنونم:)
۲۴ آبان ۹۷ ، ۰۹:۲۴ ھرمیون پاتر ىھ دختر عاشق انىمھ
سلام 
تبرىىک ولی ازت دلخورم گھ اون کارو کردی و گفتی نه بھ مامانم 


ولى لاییکککککککککک ىھ مدت کھ من کم برات کامنت مىزارم     سى مى ماسه 


و اینکه برام دعا کن مى خان شنبه کارنامه بدن 

کم مونده سکتھ بزنم ...:O:-D:-D:-D:’(;-);-);-);-);-);-);-)


((((((((((((:::::::::::::::)))))))))))))))))





ول اى سىىو گین

پاسخ:
سلام
بی خیال یاسمن باشه؟یادم ننداز توروخدا 
خواهش میکنم ببخشید من نبودم یه مدت نمیشد بیام.چی شد وب ؟ببین من نمی دونم چجوری باید برات بسازم آخه کلی اطلاعات میخواد.خودت بزنی بهتره. من که راحت ساختم نمی دونم چرا نتونستی.

إ چندم بودی یاسمن؟نهم؟
سکته چرا کارنامه که ترس نداره.
:))))
بازم نفهمیدم :||
۲۵ آبان ۹۷ ، ۰۸:۳۱ ھرمیون پاتر
seay you ageayn

پاسخ:
هان؟!
۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۴:۰۵ ھرمىون پاتر
اقا ھمون خداحافظ خودمونی

پاسخ:
بلد نبستتتتتم
۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۰ ھرمىون پاتر
زبان میرى؟؟؟؟فک مى کردم جوابمو وقتی میدى که متن بنویسى 
ىھ زمانی بزار من باھات چت کنم اصولا کی ھا سر مىزنى^^^^^^^

پاسخ:
آره تو چی. راستی سلام
اصولا بعد مدرسه و آخر شبا،کهههههه آخر شبا منع شدم دیگه نباید بیام

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">