سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

زندان بابا :|||

دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۳ ب.ظ

مثلا امروز قرار بود خوش بگذرونم تا ظهر بخوابم: `(((((

یعنی من ایندفعه اخراج بشما میرم به پای مدیر مون می افتم که بگذره بذاره برم مدرسه.اصلا نذاره برم سرم کلاس فقط یه گوشه حیاط وایسم ولی نگه نیا مدرسه:((((

یعنی امروز بیچاره شدما، من غلط بکنم اصلا دیگه اخراج شم.

من گفتم لب تاپ و نبرد با خودش!! باید می فهمیدم برنامه داره برام.

هفت صبح بیدارم کرد:( هی میگفت پاشو دیر میشه.

گفتم چی دیر میشه بابا؟! مدرسه ندارما؟

فقط می گفت حرف نزن بجنب -_-

بعد صبحونه گفت پنج دقیقه ای حاضر میشیا.

دیگه رفتم سریع حاضر شدم دوییدم دم ماشین یه کم نگاه کرد گفت این چه وضعیه ؟ سینما تشریف میبرید یا پارک؟ ها؟

گفتم بابا خب چرا اذیت میکنید شما گفتید کجا میریم؟ من چه می دونم چی بپوشم؟ 

گفت بچه محصل ساعت هفت صبح چی می پوشه همیشه؟ بدو عوضش کن کیف مدرسه ات یادت نره باز دو ساعتم سر اون الافم کنی.

گفتم برای چی آخه؟ مدرسه رام نمیدنا بابا! 

گفت چون من میگم بدو-_-

سری رفتم فرم مدرسه پوشیدم کیفمو برداشتم رفتم سوار شدم!ای کاش قلم پام میشکست همون موقع ،باور کنید راضی بودم:(((

تو راه هی می پرسیدم کجا میریم جواب نمیداد-_-

آخر سر گفت می دونستی تازگیا خیلی حرف می زنی سارا؟

یعنی واقعا که:// جواب نمیده بعد سوال میکنی میگه زیاد حرف میزنی-_-

منم گفتم شمام می دونستید تازگیا خیلی بد شدید؟

گفت من آیینه تو ام دیگه هر وقت دیدی بد شدم بدون اشکال از خودته.خودتو درست کن -_-تازه کجاشو دیدی هنوز کلی از بدیاتو مونده نشونت بدم :||

گفتم من اصلا دیگه با شما حرفی ندارم.

گفت آها حالا شد:/

بعد یهو فهمیدم داریم میریم شرکت.

گفتم بابا شرکت که نمیرید نه؟

گفت صبحا جای دیگه ای هم مگه من میرم؟

دیگه جیغ زدمااا، آخه با اون سر و شکل:((((

گفتم بابا من اینشکلی پامو نمیذارم تو شرکتا گفته باشم.

گفت شما بیخود میکنی رو حرف من حرف بزنی.

گریه ام داشت درمیومد.گفتم بابا برا خودتون بده دوست دارید همه کارمنداتون بفهمن اخراج شدم؟ من نمیام تو:(((

دیگه هیچی نگفت تو پارکینگ من پیاده نمی شدم که، واقعا حاضر بودم کل روز تو ماشین بشینم ولی اونجوری نرم بالا.

گفت پیاده شو عصبانیم نکن سارا.به کسی ربطی نداره چرا اومدی!

گفتم خب اگه ربطی نداشت چرا گفتید لباسمو عوض کنم؟ چرا؟

دیگه داشت عصبانی میشد ترسیدم پیاده شدم. ولی اونقد عصبانی بودم یه لگد محکم زدم به چرخ ماشین آژیرش در اومد.پای خودمم شیکست داغون شدم. دیگه اومد بازومو گرفت بردم با خودش:|||

یعنی تا برسیم به دفتر بابا آب شدما از خجالت همه هی احوال پرسی میکردن حالمو میپرسیدن یکیشون گفت نشناختمت اصلاً.

یعنی اینقد فرم مدرسه داغونه هااا:/// متنفرم ازت فرم مدرسهههههه:/

تا رسیدیمم گفت بشینم پشت اون میز سرتم فقط تو کتاب باشه،فرض کن تو مدرسه ای بشین درسای امروزتو خودت بخون.

خب تو خونه ام اگه بودم میخوندم خودش میدونست میخوندم:((

بعد اصلاانگار کار نداشت یعنی قشنگ سرمو تکون میدادم میگفت سرت تو کتاب. خب مدرسه کجا اینجوریه؟

بعده چند ساعت درس بلند شدم یه دقیقه برم بیرون گفت کجا؟

گفتم یه دقیقه میرم بیرون زود میام

گفت تو مدرسه ام اینجوری از کلاس میری بیرون؟

ای خداااا

گفتم آقا اجازه میشه یه دقیقه برم بیرون؟

گفت نخیر نمیشه بشین سر جات.

دیگه میخواستم گریه کنم قشنگ پاهام درد گرفته بود خب گفتم چرا اینجوری میکنید بابا مدرسه ام زنگ تفریح داره.

گفت اینجا مدرسه اس مگه؟فقط درس! از تفریح و خوشگذرونی خبری نیست.

خب چرااا چیکار کردم مگه؟ خوبه اخراج دائم نشدم قشنگ حبس ابدم میکرد فک کنم.

دبگه ساعت 9 و ربع بود منشیش زنگ زد رفت جلسه دیگه نفس کشیدم یه کم. خواستم برم بیرون دیدم در باز نمیشه همیشه منشیش از اونور میزنه در باز میشه ولی از تو همیشه باز میشد نمی دونم چیکار کرده بود از اینورم باز نمیشد!!!

زنگ زدم به منشیش گفتم میشه یه دقیقه درو بزنید بابام اشتباهی در و بسته!

گفت ببخشید نمی تونم :|||

گفتم یعنی چی نمی تونید درو نمی تونید باز کنید ؟یه دکمه اس همیشه میزنیدا.

گفت بله می دونم ولی پدرتون گفتن درو باز نکنم تا خودشون بیان.

یعنی نمی یخشم بابارو که منو اینقد کوچیک کرد جلوی منشیش:((

اونقد قاطی بودم میخواستم بزنم بترکونم یه چیزی رو ها ولی دیگه سیستم بابا رو دیدم ذوق کردم پریدم پشتش اومدم پست کمک خواهی گذاشتم ولی یکی از بچه ها (مبهم جون) گفت ریسک نکنم ممکنه بابام بفهمه یهو بیاد تو دیگه سریع اومدم بیرون از وب:(((

ولی دو ساعت نیومد وسطا چند بار به منشیش زنگ زدم میخواستم الکی بگم حالم بده درو باز کنه ولی دیگه گوشی رو ور نداشت -_-

مطمئنم بابام گفته بود بهش:/

یه لحظه ام یه سرم زد زنگ بزنم بابام بعد اگه جواب داد یه ریز فقط جیغ بزنم بیاد سراغم جلسه اش خراب شده ولی ترسیدم دیگه نمی ارزید به دردسر بعدش.

وقتی که اومد باز منو فرستاد پشت میز نذاشت جم بخورم تا خود دو، واقعا نذاشت تکون بخورم :`(((

ساعت دو گفت ناهار آوردن من گفتم نمی خورم میخوام برم خونه دیگه ولی گفت اول ناهار بخور تا بعد.

گفتم میگم نمیخوام بابا ساعت دو دیگه مدرسه ام تعطیل شده یاخودتون منو ببرید یا بذارید خودم برم.

گفت یه روز ناهار پیش همیما میخوای بری؟ 

گفتم آره خیلی دیگه پیش هم بودیم منو دوساعت زندانی کردید ولم کردید رفتید به خانم ذاکرم گفتید جواب منو نده واقعا که نمی بخشمتون منو جلوش ضایع کردید. اصلا اگه حالم بد میشد سکته می کردم میمردمم مهم نبود براتون نه؟ نه دیگه چرا مهم باشه منکه از مدرسه اخراج میشم بمیرمم عیب نداره...

من جوش آورده بودم از عصبانیت داشتم میترکیدم بعد بابا داشت میخندید به حرفام.فککردم حرف مردن بزنم ناراحت شه یا عصبانی شه دعوام کنه ولی داشت میخندید منم قاطی کردم بلند گفتم خب به چی میخندید الان مردن من خنده داره؟

از خنده نمی دونست حرف بزنه فقط اشاره کرد به پشت سرم.من نگاه کردم نفهمیدم چی رو میگه که گفتم چی میگید؟

دوباره اشاره کرد گفت اون بالاروببین.

وااااای یعنی یخ کردما. دیدم دوربین.اصلا وا رفتم نشستم ،اصلا یادم نمیومد اتاقا دوربین داشته باشه،فک کنم تازگیا گذاشته بود.

گفت خانم ذاکر حواسش بود بهت چیزیت نمیشد،حالا بشین بخور یخ کرد.

مگه من دیگه غذا پایین میرفت از گلوم.خانم ذاکر دیده بود پشت سیستم بابا رفتم حتما بهش میگفت. شایدم خودش فیلمارو میدید بعداً.دیگه ترجیح دادم اعتراف کنم خودم.

گفتم بابا من پنج دقیقه پشت سیستمتون رفتم،کاری هم نکردم زود پاشدم.

گفت چرا اومدم نگفتی؟ چون بعد از اینکه فهمیدی دوریین داره گفتی اعتراف محسوب نمیشه فایده نداره دیگه!

گفتم خب حالا یعنی چیکار میکنید؟

گفت فعلا غذاتو بخور بعدا فک می کنم.

گفتم بابا یعنی امروز این همه بلا سرم آوردید اون پنج دقیقه سیستمم حاضر نیستید بی خیال شید؟

گفت هر چی رو کوتاه بیام این بی خیالی که الان گفتی رو کوتاه نمیام://مطمئن باش.

ای خدااااا :(((((  یعنی نمیشه یکی بیاد این واژه رو از مخ من پاک کنه کلاً؟چیکار کنم خب میاد سر زبونم همش:(((

بعد از ناهار گفتم میخوام برم نذاشت.گفت بشین سر درسات تا کارم تموم شه باهم بریم.

گفتم بابا یعنی من تا ساعت پنج شیش باید اینجا باشم؟ حالم از درس به هم میخوره خوابم میاد خسته ام، دیگه دلش سوخت گذاشت یکساعت استراحت کنم ولی بعد بلندم کرد باز نشوند پشت میز نذاشت جم بخورم تا خود شیش: ((((((

واقعا دیگه آخرش گریه کردم،خیلی اذیت شدم.نمی بخشمش،دیگه ام حرف نزدم باهاش.

تو ماشین حالا خودش هی حرف میزد.خوب بود می گفتم حالا شما زیاد حرف میزنید؟!آره؟

جواب ندادم گفت: یعنی یه روز تحمل بابا اینقد سخت بود قهر کردی؟

جواب ندادم.

ندادم،نمیدهم،نخواهم داد.

حالا حالاها قهرم.تمام.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۰۵

نظرات  (۴)

شما عزیزی خواهر کوچیکه❤️
پاسخ:
ممنون.خواهر بزرگه:))
شمام عزیزید.
خیلی باحالید
اخ اخ اخ....
قشنگ دارم حس میکنم چقدر کلافه اور بود نه؟
پاسخ:
کلافه آور؟!
شکنجه بود شکنجه!! اصلا یه چیزیا
.....
فرم مدرسه اھھھھ اھھھھ اھھھ وااللھ رو دست عباس انقد گشاده ابا پیش کش از گونی ام اون ور ترھ

پاسخ:
بدم میاد
ھستى؟؟؟؟نیستی؟؟؟؟؟

پاسخ:
هستم.برو پست قدیم دیگه چرا تو پست جدید میپرسی؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">