سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

من و مامان و 1100 :)

پنجشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۳۲ ق.ظ
مامان امشب یه کم پرسید از اوضاع احوالم منم با مقداری سانسور براش تعربف کردم ماجراهای هفته رو . بعد یهو چشمش افتاد به 1100 !! ://
گفت: بابا گوشیتو توقیف کرد آره؟
منظورش آیفون بود! من قشنگ سی ثانیه داشتم فکر می کردم که چی بگم چون اگه میگفتم (آره)، هم دروغ گفته بودم هم راس، (نه) هم میگفتم همینطور...
اصلا یه وضی شده بودا :||
ولی فک کرد من مثلا سختمه بگم آره یا مثلا می ترسم عصبانی شه باز ،گفت عیب نداره .بعدم یه حرف دیگه زد.
وااای اونقد خوب بود اونقد ذوق کردم مجبورم نکرد جواب بدم.اصلا باورم نمی شد گفت عیب نداره.چقد خوبه آدم مریض باشه :) مظلوم شده بودم دلش سوخت برام :)))
 آخه قبلشم بهش گفتم میشه منو فردا ببرید سرخاک مهسا ،ولی اصلا شنید خیلی ناراحت شد گفت اصلا حرفشو نزن و میخوای بری چیکار و باید یادت بره و اینا!! منم کلی گریه زاری کردم اصلا اشکش در اومد با هم گریه کردیم یه کم.
ولی آخرش باز قبول نکردا:/ گفت برات خوب نیست :| 
چرا خوب نیست دقیقاً؟!!چیه مگه برم سر خاکش :(((
از خواب دارم میمیرم:/

نظرات  (۳)

اولن برو بخواب (که الان خوابیدی مطمئنا)
ثانیا...انشالله میری سر خاکش...قبلا هم بهت گفته بودم هر چی بیشتر اصرار کنی  تاثیرش کمتر میشه....فقط خودتو اذیت میکنی که این بده! :)
ایشالله مامانت همیشه باهات مهربون باشه....مثل الان^_^
پاسخ:
آره بابا بدتر می کنن التماس میکنی:((
:))
^^

پاسخ:
:)
سر خاک مھسا رفتی

پاسخ:
نه هنوز:((

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">