سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

به طرز فجیحی :|| ....سوپرایز شددددددم:))))

سه شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ

جمعه عصر که رفتم خونه دیدم وسایلم تو اتاقمه :))) ولی این سوپرایز نبودا،چون نت لب تاپم قطع بود :||  

ولی همینکه ۱۱۰۰ موشی رو پس داده بود خیلی ذوق کردم. دیگه دوباره پیدا شدم:))

هدفونمم که زندگیمه :)) 

دیگه وقتی رسیدم اونقد دلمون تنگ شده بود کلی بغل کردیم همدیگرو آخه با دلخوری رفته بودم تو اون دو سه روز اصلا حرف نزده بودیم باهم:((

بعدشم من کلی به اشتباهاتم اعتراف کردم معذرت خواهی کردم بابا هم منو به یه شام خیلی خیلی فوق العاده که خیلی دوست داشتم و خودش درست کرده بود دعوت کرد :)) جوجه چینی با سس قارچ:))) 

مثه همیشه هم بی نظیر بود ،دیگه مردم اونقد خوردم :))

ولییییی اینام هیچکدوم سوپرایز نبود،یعنی فک میکردم مثلا همینکه ۱۱۰۰ رو دوباره دارم یه سوپرایزه  ولی دربرابر سوپرایز اصلی هیچی نبودن اینا هیچی:))

البته ما همون جمعه دیگه آتش بس شدیم و همه چی خوبه خوب بود ولی بابا بازم نتمو وصل نکرده بود تا امروز وگرنه امکان نداشت تا الان بتونم صبر کنم و نگم:)))

دوشنبه که از مدرسه برگشتم تو اتاقم یه لباس فوق العاده بی نظیر و خوشگل و خیلی خیلی محشر لیمویی بود با یه کیف و کفش ست باهاش:)

دیگه طاقت نداشتم همون موقع زنگ زدم به بابا ازش پرسیدم اینا برای چیه ولی چیزی نگفت گفت بذار بیام خونه میگم بهت.البته حدس زده بودم که ممکنه به تولدم ربط داشته بود.ولی حدس من کجا و...:))

وقتی اومد و دوباره پرسیدم گفت: خودم انتخاب کردما،بدون کمک، خوبن؟

گفتم: خوبن؟!! یعنی واقعا فک کردید منم میگم خوبن؟! واقعادرباره من چی فک کردید بابا؟ :||

بابا.   :/

من :))) گفتم عالی ان بابا عااالی فوق العاده ان...بعدم فرار...

:)))) دیگه اگه گرفته بودتم دوساعت دوباره باید موهامو خشک میکردم:)) پارچ آب قطعی بود :)))

هرچی از پشت در گفتم خب حالا اینا برای چیه جواب نداد فقط گفت بپوش بریم:))

وای اصلا از ذوق داشتم میمردم همه استرسایی که داشتم برای تولدم همش تو اون لحظه رفت دیگه

دیگه رفتم حاضر شدم دو ساعتم طول کشید تا لاک انتخاب کنم آخه چون عاااشق زردم ۱۴ تا لاک زرد مختلف دارم واسه همین کلی طول کشید انتخاب کنم کدوم میاد به لباسم:))

آخر سر وقتی حاضر شدم و خودمو تو‌آیینه قدی دیدم کلی کیف کردم ، تو دلم گفتم چقد معرکه شدم ولی بابا که از اتاقش اومد ://// 

هیچی دیگه حس خوشتیپیم کلا پرید:||| اونقد که بابا خوب شده بود:))))

البته بابای من همیشه خوشتیپ وخوبه ها ولی دیگه خییییلی ترکونده بود :)))  لباساش با مال من ست بود اصلا فوق العاده شده بود.

دیگه اومد جلوی آیینه پیش هم وایسادیم. گفتم بابا خیلی ماه شدیدا.

گفت: ماه امشب فقط تویی خوشگل بابایی:))

گفتم :بابا راستشو بگید کی رفتید اینا رو خریدید با کی رفتید؟با عمه؟

گفت  گفتم که همش کار خودم. تو‌مگه به سلیقه من شک داری؟

خدایی راس میگفت.بابا خیلی شیک پوشه همیشه ،دیگه تسلیم شدم:))

بعدم گوشیشو درآورد گفت بذار اولین سلفی دونفره امشب و همینجا بگیریم:**

تو راه من دیگه نپرسیدم داریم کجا میریم چون می دونستم فایده نداره و نمیگه ،فقط دوست داشتم جیغ بزنم از ذوق.

یکی از بدیامه دیگه:// ، چه عصبانی باشم چه ناراحت چه دلخور چه خوشحال فقط باید جیغ بزنم که خالی شم،آروم شم:)))

گفتم بابا دلم میخواد جیغ بزنم.

گفت بزن،امشب هرکاری دوست داری بکن.

منم شیشه رو آوردم پایین که برم بیرون :))

گفت نه دیگه در این حد :||

گفتم  تو رو خدابابا تو ماشین سرتون درد میگیره ، فقط سی ثانیه خواهش می‌کنم. 

دیگه اجازه داد..!! رو لبه شیشه نشستم دیگه اونقد جیغ زدم خودم خسته شدم :)) فک کنم دو سه دقیقه شد ، کلی همراهم پیدا کردم تو بزرگراه :)) خییلی باحال بود :))  هیچ کاری تو دنیا اندازه این کار بهم کیف نمیده:)))ولی تیپم کلا به هم ریخت :/// دوساعت طول کشید خودمو جمو جور کنم ://

کلی تو راه بودیم که بلاخره رسیدیم به لواسون و بابا رفت تو یه باغی البته باغ عمو اینا نبود یه جای جدید بود خیلی هم تاریک و ترسناک بود .گفتم بابا اینجا کجاست اومدیم ترسناکه:/

البته من یه حدسایی زده بودم ولی همش غلط دراومد.

وقتی رفتیم تو ساختمون یهو برقا روشن شد یه عالمه هم فشفشه و از این بمبای کاغذ رنگی اومد رو کله مون :)) 

اولش جیغ زدم از هیجان ولی بعد یهو شکه شدم وقتی دایی و زندایی و‌بچه هاشون رو دیدم، بعدشم عمو فرید و سیاوش رو ، عمو و زن عمو ،فرزانه و فرزاد(داداش فرزانه) ،مامان بزرگ بابابزرگ و عمه،دوستای بابا ،دختر خاله های مامان ،دایی مامان و کلی دیگه از فامیلای مامان و بابا که همیشه دعوت بودن تولدم،همه شون بودن، چند دقیقه بعدم مامانم اومد با دوستاش:)))

وای اصلا باورم نمیشد، انگار خواب میدیدم... وقتی مامانم اومد بغلم کرد من گریه ام گرفت باورم نمیشد که اومده ، هم خودش هم همه فامیل.

البته بعضیام نیومده بودن مثلا خاله یا دایی و خاله بابا و‌ بچه هاشون ولی نبودشون معلوم نبود اینقدکه بازم شلوغ بود.

دیگه اصلا نمی تونم بگم که چقد خوش گذشت و چقد همه‌چی خوب بود.اصلا با کلمه ها نمیشه تعریفش کرد.

از دیشب فقط یه خاطره مونده که تا ابد یادم نمیره با...هزارتا عکس:)) ، مخصوصاً عکسای سه نفرمون.

آخر شبم وقتی همه رفتن رفتیم سراغ ادامه عکس های دونفره:)) بگم صدتا عکس گرفتیم الکی نگفتم:| اصلانم خودشیفته نیستیم:)))

آخرسرم چند دقیقه زیر سقف آسمون دراز کشیدیم ستاره هارو نگاه کردیم و حرف زدیم.وای که چقد محشر بود،یعنی اون دقیقه هارو با هیچی حاضر نیستم عوض کنم تو دنیا:))

باباگفت: امشب چطور بود؟  خوب بود ؟

+راستشو بگم؟

- بگو

+ این تولد آرزوم بود بابا. ولی همش از سرم بیرونش می کردم.

-چرا؟؟ می دونی چقد منتظر بودم بیای حرف بزنیم؟

+چون  خب فک می کردم محاله:( فک نمیکردم دیگه بشه.

- شما دیگه فک نکن باشه؟:)

+خیلی بدجنسین بابا:/

- بده میگم تا من هستم به مغزت استراحت بده؟!:)))

+ چه بهتر :// :))

-سارا

+ بله 

-از الان تا آخر دنیا یادت باشه، هر وقت هرچی که خواستی باید بهم بگی فهمیدی بابا؟ هرقدرم که فک میکنی غیر ممکنه و محاله و نمیشه که بشه،باید بگی باشه؟

+باشه

-قول میدی؟

+قول میدم...بابایی؟

-جونم بابا 

+دلم میخواد تا خونه من بشینم.میشه؟ ؛)

-   -_-

+ چیه خب همین الان قول دادم:)))

- -_-

بعدم طی یه حرکت غافلگیرانه پریدم قبل از اینکه پاشه سوییچو از جیبش قاپیدم دوییدم و تا بهم برسه پریدم تو ماشین درارو قفل کردم:)))

گفت یعنی الان تنهایی میخوای بری خونه دیگه؟

گفتم نه شما قول میدید میشینید کنارم پیادم نمی کنید منم درو می زنم باهم میریم:)) یواش میرم قول میدم.دیدید که دیگه چقد زود به قولام عمل میکنم:)))

گفت: جنبه ام خوب چیزیه ،کی اینقد بی جنبه شدی من خبر نداشتم؟خوب شد امتحانت کردم!

گفتم بابا بی جنبه چیه خودتون الان گفتید ،تازه داشتیم میومدیم گفتید امشب هرکاری دوست داشتی بکن؟ نگفتید ؟:)))

گفت گفتم امشب ،دیگه دوازده به بعد شب تولدت تموم شده بیا پایین دیر وقته فردا مدرسه داری.

ولی مممممن....استارت زدم ماشین و روشن کردم :)) ،البته فقط میخواستم دور بزنم ماشینو برگردونم طرف در باغ ،ولی دیگه جدی شد:// گفت سارا ماشینو یه سانت جا به جا کنی جات وسط استخره خوددانی://

یعنی در کسری از ثانیه ماشین وخاموش کردم پریدم پایین.

آخه تجربه ثابت کرده تو این مواقع دیگه نمیشه شوخی رو ادامه داد :///

 ولی داشتم میرفتم سمت شاگرد بشینم یهو خندید گفت: واقعا فک کردی تو این سرما میندازمت تو استخر؟!:))

منم دوباره دوییدم برم بپرم پشت فرمون ولب دیگه وسط راه گرفتم بغلم کرد کلی فشارم داد، بوسم کرد گفت دختر دیوونه بابا:)) کی عاقل میشی آخه تو؟

گفتم دیوونه شمام دیگه،هیچووووقت:)))

دیشب یکی از بهترین شبای زندگیم بود، کل راه تا خونه رو بهش گفتم دوسش دارم و ازش تشکر کردم.هرچند که بازم کم بود،خیلی کم.دیگه نمی دونم چجوری می تونم تشکر کنم.

یه چیزی یادم رفت، وقتی داشت کادوی تولدمو میداد درگوشم گفت: کادوی اصلیت تو خونه ست :)

دیگه تا آخر شب که برگردیم ذهنم مشغول بود از فکرش://

اگه گفتید چی بود؟!!:)))

عمراً اگه کسی این پست طولانی رو بخونه:// تازه سوالم طرح میکنم:)))

+مهسا، یه حسی میگه همه اینا به خاطر ...بی خیال:(( ای کاش بودی :(ای کاش طاقت میوردی:( ازت ممنونم:)همیشه به یادتم،تا ابد:) دلم برات تنگ شده: (


نظرات  (۱۳)

سلام :)

پس حسابی خوش گذشته
چه بابایی ؟

نگفتی میوفتی از تو ماشین ؟؟؟
پاسخ:
سلام
خیلی خیلی خوش گذشت:) جای شما خالی
بابای من یکیه
چرا بیفتم؟!
بازم تولدت مبارک :)
پاسخ:
بازم ممنونم:)))
۲۰ آذر ۹۷ ، ۲۰:۴۰ دخـترکــی با قـلـب صورتــی
خلاصه وار خوندم 😄😄
پاسخ:
همینم خوبه
ممنون
کادو اصلی چی بود ؟
من پستُ کامل خوندم‌
تولدت مبارک :)
پاسخ:
واقعاً خوندید؟
خیلی ممنون باورم نمیشه:))))
کادوووو
همون گوشی که پودرش کردم:)))
برای بارِ هزارم تولدت مبارررککککک😍😍
خیلیییی برات خوشحالم 
حال و هوای خوبت پایدار جانم^_^

#منم پستتُ خوندم کاملِ کامل^_^
#خدا مهسارُ هم بیامرزه:( روحش شاد:(^_^
تو به جای اون زندگی کن سارا:)
پاسخ:
خیلی ممنوننننم
وای دمت گررم که خوندی
ممنون
هرکسی باید جای خودش زندگی کنه آخه:(
چقدر خوب
با اینکه نمی شناسمت ولی واقعا از خوشحالیت خوشحال شدم:)
امیدوارم تک تک.روزای سال جدیدت پر از حس خوب و خوشحالی باشه!
پ.ن: همه شو خوندم:))
پاسخ:
خیلی ممنونم لطف دارید
دمتون گرم ؛))
تولدت بازم مبارک
برات کلی آرزوی قشنگ میکنم
خدا پدرت رو برات حفظ کنه
خوشحالم که خوشحالی❤️
پاسخ:
خیلی ممنونم مبهم جونم
لطف داری مهربونم
۲۰ آذر ۹۷ ، ۲۲:۲۴ بابای نرگس
خیلی خیلی خوشحالم...
برای بار سوم تبریک می گم.
خیلی خیلی خوبه که شادی...
دل ما هم شاد شد.
پاسخ:
خیلی ممنونم
شما خیلی مهربونید بابای نرگس:))
وای چقدر خوبه که خوشحالی^_^
ایشالله خوشحالیت ادامه داشته باشه همینطور♡♡♡
همشونو هم با لذت خوندم :)
پاسخ:
واای خیلی ممنونم مهربونم:)))
مهربون خودتی :)
پاسخ:
:)))
چه گپ پدر دختریى

پاسخ:
اونقد داریم از اینا..ته همشون همینه:)))
!!ھعى

پاسخ:
:(
خیلی خوشحال شدم از خوندن خوشحالیت
هممممه شو خوندم حتی یه جاهاییشو دوبارم خوندم
همیشه شاد باشی ان شالله
پاسخ:
خیلی ممنون
فک کردم دیگه نمیایید اینجا
همچنین

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">