سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

دلم فقط گریه میخواد :`(

يكشنبه, ۹ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۱۸ ق.ظ

هیچی‌ بدتر از این نیسکه بی گناه مجازات بشی،اونم تو خونه.

تو مدرسه دیگه عادتم شده ،اصلا کارشون همینه ولی خونه:((

دیروز بابا دونست و من ،خودش گفته بود برای تک تک کارام باید جواب پس بدم.منم خودمو آماده کرده بودم که پس بدم ولی اصلا جوابی نخواست،یعنی اصلا سوالی نکرد که جواب بخواد.

وقتی معمولی حاضر نشد به حرفم گوش بده منم شنبه دیر رفتم که بیاد مدرسه از زبون معاون بشنوه، اصلا نمی دونم چی شد که اینجوری شد؟ نمی دونم چرا جمعه عصبانی شد که تهش بشه این؟فقط چون خواستم چند ساعت بیشتر پیش مامان باشم ؟ 

هنوزم نمی دونم، چون هنوزم حرف نزدیم.شنبه جلوی معاون اونقد کوچیکم کرد که دلم میخواست آب شم از خجالت، گفت از فردا دیگه قبل از هشت و نیم تو مدرسه ست اگر زحمتی نیست هر روز مزاحم میشم تا مطمئن شم تاخیر نداشته تا اگر تاخیر داشت رسیدگی کنم.

اصلا باورم نمیشد بابای منه که داره اینجوری تحقیرم میکنه:( اون لحظه واقعا از ته دل دلم میخواستم بمیرم که داغم به دل همشون بمونه وقتی قیافه معاون و میدیدم که داشت کیف می کرد از حرفای بابا.

از مدرسه که دراومدیم من دیگه زدم زیر گریه و دیگه دلم میخواست تا آخر دنیا فقط گریه کنم، وقتی ام رسیدیم فقط اومد که حسابمو برسه...گفتم حداقل قبلش بگید چیکار کردم! قرار بود جواب پس بدم.

ولی اصلا نذاشت حرف بزنم. فقط بعد از اینکه حسابمو رسید گفت هم من دلیلشو می دونستم هم خودت:(

ولی من هنوزم نمی دونم.

تنبیه دیروز خیلی دردناک بود،یعنی بدترینی بود که تا حالا داشتم،ولی منظورم خود تنبیه نیست منظورم ظلمی بود که اولین بار بابام باهاش کرد،اینکه بدون اینکه روشنم کنه چیکار کردم تنبیهم کرد:( هیچوقت همچین کاری نکرده بود.هیچوقت:(هنوزم باورم نمیشه.باورم نمیشه قراره از این بعد اینجوری بشه،که قبلش حرف نزنیم حتی شده با داد و دعوا.:(

دیشبم ساعت ده یهونتم قطع شد:((  فک کردم نت یه لحظه قطع شده ولی بعدش اومد اتاقم گفت از این بعد ساعت ده خاموشیه! ببینم چراغت روشنه از فردا شب برق اتاقتم قطع میکنم:((

اومدم حرف بزنم ولی چراغو خاموش کرد رفت بیرون درم بست.همونجوری تو تاریکی پشت میز نیمساعت گریه کردم ،ولی خوب نشدم.

نمی دونم چش شده اصلا.قهره، فقطم انتظار داره به پاش بیفتم و عذرخواهی و اعتراف کنم که حاضر شه به حرفام گوش بده ولی من میخوام بگه از چی عصبانیه؟آخه مطمئنم از شب بیداریم نیست یا حتی تاخیرم.از وقتی پیام دادم جمعه شب میخوام بمونم اینجوری شد.ولی تازه اگرم بذاره بهش بگم باز میگه داری چرت میگی و باز عصبانی میشه:(

آخرش نمیذاره ازش بپرسم و همینجوری قهر میمونه منم میرم به پاش می افتم و اونقد میگم غلط کردم که تازه حاضر شه ازم گلایه کنه، چرا؟ چون من بیشتر از دو سه روز دووم نمیارم .مثه همیشه،مثله مثله همیشه:`((

مامانم که خودشو راحت کرده،کلا از زندگیم رفته بیرون.یعنی مخاطبای وبلاگم بیشتر از مامانم از دل من خبر دارن،چرا؟چونکه من تو زندگی مامانم زیادی ام.همیشه زیادی بودما فقط الان که زندگیشون جدا شده قشنگ معلوم شده..منه احمق اینو فهمیدم ولی نمی دونم اون چرا زیادی نمیشه تو زندگیم. چرا؟

لعنت به منه احمق

دلم فقط گریه می خواد.

نظرات  (۱۷)

۰۹ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۰ صبورا کرمی🦄
یکم صبر کن
همه ما این روزا رو گذروندیم... 
پاسخ:
یه کم یعنی چقد
هیچوقت حل نمیشه هیچی .وقتی همه چی داغون شده برای همیشه چرا باید منتظر باشم حل شه: (
۰۹ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۳ جناب قدح
سلام :)
نبینم سارا کوچولو غمگین باشه...
پاسخ:
سلام
:((((


:((((((

پاسخ:
:(
مى خواى از این تجربیاتم بگم؟

پاسخ:
بگو
1
خودتو تخلیه کننننن پیش کسى ک بھش اعتماد داری.یا مثل الان بنویس البتھ تو دفتر بهتره چون راحتی ،کسى نمی خونھ،،،،،
بعد اینکه ...آھنگ گوش کن 
سعی کن فکر نگنى ،مى دونم نمیشه ولى سعیتو بکن^^
با ھرکى ک نه ولی خانواده فامیل ھا و...برو بیرون





خلاصه ذهنتو درگیر نکن

******اینا رو مى گم چون درکت مى کنم نمى خوام ىکی دیگه ژربھ بخوره****

پاسخ:
با دوستام میرم بیرون ولی حالم خوب نمیشه
آهنگ...آهنگ نصف زندگیمه.نباشه مردم

۰۹ دی ۹۷ ، ۱۴:۱۶ کاکتوس :)
فدات بشم

عزیز دلم :(
پاسخ:
دور از جونتون
:(
۰۹ دی ۹۷ ، ۱۴:۱۸ صبورا کرمی🦄
این خاصیت این روز های توعه. 
بذار بهت یه چیزی بگم، ممکنه ناراحت بشی ممکنه فگر کنی نفسم از جای گرم بلند میشه ممکنه فکر کنی من این مشکلات رو نداشتم و نمی فهمم تو چی میگی و چی میکشی؛ اما من بهت میگم. میگم که وظیفه خودم رو به عنوان یه انسان یا یه دوست انجام داده باشم. ببین سارا جان نوجوونی خیلی دوده سختیه. اینو از هر کی بپرسی بهت میگه. دقت کن همه نوجوون ها با مامان باباشون مشکل دارن حس میکنند مامان باباشون اونا رو درک نمیکنند. دوستشون ندارن یا نسبت بهشون بی توجه اند. 
گاهی حس میکنی از مامان یا بابات متنفری. 
گاهی حس میکنی وقتی تو اون همه عاشقانه دوستشون داری چرا اونا تو رو دوست ندارن  یا   چرا اونا سعی نمیکنند تو رو بفهمند؟ 
خیلی اخساس ها توی این سن بهت هجوم میارن. به صورت آنرمال. 
بخدا هر گی این دوره رو رد کرده میفهمه تو یا امثال تو چی میگین چی میکشین چتونه... 
بذار رک بهت بگم ادم تو این سن گاهی وقتا خیلی مزخرف میشه! من خودم! نه که فقط تو رو بگم!!!!!! منم مزخرف بودم. گاهی هم خوب بودم. نوجوونی سن طلائی آدمه. بهتر از جوونیه. تو الان مسئولیت چندانی نداری؛ همین که درس بخونی و به امور خودت برسی... الان ساعات طلائی عمرته. مغزت میکشه. گذر عمرت تو سر بالائیه و روز ها به اندازه همون ۲۴ ساعت برات میگذرن. پس ازش استفاده کن. بهت پیشنهاد میکنم ورزش کنی. برو کلاس ورزشی. ورزش های پر هیجان و گروهی. مثل والیبال بسکت هندبال و ... ابن ورزش ها خیلی بهت کمک میکنند
پاسخ:
نمیخوام مزخرف باشم. هیچوقت نخواستم.:( ولی آره حتما هستم که اینجوری شد
۰۹ دی ۹۷ ، ۱۴:۴۱ دخـترکــ بی نام
اجی جونی توکل کن ب خدا ...ب امید اینکه تموم میشه این روزا ....
پاسخ:
یه کاریه که شروع شده هیچوقتم  برنمیگرده به قبل:(
2


سعی کن باباومامانتو درک کنی باھاشون خیلی مھربون باشى
حتی اگه سخته!!!

خودم.بعضی وقتا روى کاغذ با بابام حرف میزنم

^^

پاسخ:
درک کنم ؟! 

به نظرم دلیل رفتار بابات اینه که میترسه از دستت بده
پاسخ:
اینجوری که بدتره:(
۰۹ دی ۹۷ ، ۱۸:۱۳ نیلوفر کیانی
عزیزم 
ناراحت نباش چرا داره ! در برابر فرزندش هم تعهد داره ! ولی خب شرایطی که پیش اومده ! 
یکم صبور باش عزیزم !
پاسخ:
پیش آوردن 
پیش که نیومده
مگه راه دیگه ای هم دارم:(
ای بابا:/
بابات چه خشنه. کارش اصلا درست نیست
پاسخ:
خشن نیست فقط عصبیه نمی دونم‌چرا
بلھ الان ھر کدوم مطمعنان فھمیدن ک جای ان یکى خالیھ ولى برای مساءلى نمیتونن باھم باشن تا دعواهاشون تورو اذیت نکنه

پاسخ:
این چیزارو زیاد شنیدم یاسمنم
گوشم پره ازش
ادم تو ھرردھ اژ زندگیش ى تصوری دارھ مثلاخودت تو بچگى ى کارایی مى کردى ک الان نمی‌کنی *

پس از نظر من خونواده ادم،ھر چ قدم خوب باشھ ى جای بالاخره تضاد ھست 


مامانم میگه بھ اینا فک نکن باعثه اذیته خودتھ زمان میگزرھ ى روزى میشه ارزو میکنی بھ این‌زمانا برگرد@.@

پاسخ:
من همین الان آرزو دارم به یه زمانایی برگردم.
دقیقا وقتی که فک میکردم آینده یعنی الان ،زمان خیل . بهتری میشه
چه فکرای غلطی داشتم:(
زمان مثل برق میگزرھ اصن خودم ،،خیلی زود بھش عادت کردم .....2یا3سال براى من وقت برد

پاسخ:
دو سه سال زوده وافعا؟!
ھمین ک میگی نھ و نو نمی تونی اولاش برا منم مسخره میومد

پاسخ:
آره مسخره ست.کارام چرته کلا
قبول دارم شرایط سخته ، اینکه نزدیک ترین آدمای زندگی اینطور با آدم برخورد کنن آزار دهنده است ولی پدرتون حتما یه درگیری ذهنی داشتن که اینطور برخورد کردن و امیدوارم شما ، سارا خانم ، اینو پای بد بودنشون نذارین :) 
و اینو بدونین توی این سن ، این چیزا طبیعیه ... و همه ی اطرافیانم که هم سن و سال شمان ، اینجور بحثا رو تجربه کردن اما شما سعی کنین قوی باشین و برای هر اتفاقی یه دلیل منطقی بیارین و خودتونو آروم کنین :)
باور کنین این اتفاقا میگذرن و حرفایی که من میزنم شعار نیستن ؛ خیلی از این جور چیزا دیدم و شنیدم :) 
امیدوارم موفق باشین و شاد و درجه یک 
پاسخ:
نمی دونم واقعا:((

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">