سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

دلم حرف میخواد:(

سه شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۷، ۰۱:۵۱ ب.ظ

دیروز من کلی حرف آماده کرده بودم که وقتی بابا اومد بهش بزنم،زودتر از همیشه هم اومد و من خیلی خوشحال شدم ولی اومد تو دستش خرید بود کلی، بعدم رفت تو آشپزخونه شروع کرد کار کردن من دیگه فهمیدم مهمون داریم حتماً ازش پرسیدم گفت بابابزرگ اینا.

بعدش من خواستم کمکش کنم ولی اجازه نداد گفت لازم نیست شما برو به درسات برس.

گفتم درس ندارم خوندم همه رو ولی با اخم یه نگاهی کرد که دیگه خودم می دونم یعنی چی:/ دیگه رفتم تو اتاق ولی دیدم اگه بازم حرفامو نگم بعدش بابابزرگ اینا میان و بازم امشب نمیشه که بگم واسه همین باز رفتم تو آشپزخونه.

گفتم بابا ببخشید غلط کردم من..

- الان وقتش نیست

+ تورو خدا بابا میخوام اعتراف کنم.منکه جز شما کسی رو ندارم که..

- نشنیدی گفتم الان نه؟ دیگه تکرار نکنم.

دیگه یه بغض لعنتی اومد تو گلوم و رفتم تو اتاق یکساعت گریه کردم که قشنگ خالی شم و بغض نداشته باشم جلوی مهمونا:(((

بابابزرگ اینا که اومدن اونقد خوب بود همه چی...بابا عادیه عادی بود دیگه ،مهربون بود،میخندید خوشحال بودیم همه:))

خیلی خوب بود اون چند ساعت.منم از فرصت استفاده کردم بعد از شام که دور هم نشسته بودیم رفتم پیش بابام نشستم .

 عادتشه وقتی پیشش میشینم دستشو میندازه دور بازوم بعد حرف میزنیم. فک کردم شاید چون قهره دیگه نکنه ولی بازم دستشو انداخت بغلم کرد اونقد خوب بود اصلا دلم نمیخواست دیگه پاشم ولی چند دقیقه بعد پاشد رفت قهوه بیاره:(

تازه بهمم نگفت من قهوه درست کنم:( وقتی خودش آورد عمه ام گفت:شمام مگه بلدید قهوه درست کنید؟ من فقط به امید قهوه های سارا میام اینجا:)

بابامم گفت: حالاشما بچش بد بود سارا VIP برا شما قهوه میاره.

بابابزرگم گفت:پس بقیه چی؟ اگر قراره سارا درست کنه همه میخوایم.

اونقد کیف کردم از حرفاشون :))خب چرا نگفت من مثه همیشه درست کنم:/

البته دیگه همه از قهوه ها تعریف کردن اما عمه یواشکی گفت ولی مال تو یه چیز دیگه ست :))

ساعت ده و بیست دقیقه بود رفتن.من میخواستم ظرفارو جمع کنم ولی بازم همونجوری شد:( اجازه نداد.گفت فقط برم‌ بخوابم.

من تازه میخواستم حرف بزنم.گفتم بذارید یه کم کمک کنم،تا اینارو جمع کنیم یه کمم حرف بزنیم التماس می کنم بابا باشه؟ خب اشتباه کردم دیگه بابا چرا گوش نمیدید: ((

وای یعنی من خیلی نفهمم قاطی کردم،خب وقتی  ساعت از ده گذشته معلومه جواب نمیده.نمی دونم چرا بعضی وقتا اینقد بیشعور میشم اصلا فک نمی کنم.

الان می دونم حتما میگید بعضی وقتا ؟!!! :(

اونجوری گفتم عصبانی گفت چون باید تشخیص بدی الان که از وقت خوابت گذشته دیگه وقت حرف زدن نیست.حالام اینجا واینستابرو بگیر بخواب.

دیگه خسته شدم من دلم حرف زدن میخواااااد:((

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۱۱
سارا

نظرات  (۱۲)

۱۱ دی ۹۷ ، ۱۳:۵۷ جناب قدح
سلام :)
پس لازم شد یه بار قهوه ی شما رو بخوریم :))
پاسخ:
سلام
بفرمایید
.:(

پاسخ:
:(
۱۱ دی ۹۷ ، ۱۴:۱۴ امیرمحمد اکبری
منم دلم حرف میخواد
هروقت دلم بگیره با هیچ کس حرف نمیزنم 
چون نمیتونن بامن حرف بزنن 
شاید مشکل منه که همیشه حرف راستو میگم و کسی نیست که بخواد فقط حرف درست رو بشنوه
درسته مدل مشکلمون یه شکل نیست ولی یه مدل خالیش میکنیم
وبلاگ
اینجا میتونی بنویسی و بنویسی و بنویسی 
هیچکسم نمیخوندشون (حداقل مال منو که نمیخونن . بهتر)
با خیال راحت دلتو میزنی به کلیدای کیبورد و میشن حرفایی که از دلت اومدن بیرون 
دیگه سنگین نیستن.
پاسخ:
نوشتم ولی سبک نشدم.تا حرف نزنم سبک نمیشم:(
۱۱ دی ۹۷ ، ۱۴:۱۶ دخـترکــ بی نام
ساراجون حرفاتو با پیام واسش بفرست 
پاسخ:
نمی خونه اونجوری :(
۱۱ دی ۹۷ ، ۱۶:۵۵ کاکتوس :)
سارا خیلی قشنگ مینویسی :)
پاسخ:
چه فایده:(
ممنون
۱۱ دی ۹۷ ، ۱۷:۰۰ جناب قدح
کجا بفرماییم ؟
آدرس بده با بچه های بیان بیایم ببینیم قهوه های بابا بهتره یا شما !
پاسخ:
خونمون
خونه ی سارا
معلومه‌مال من:)

مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت!

خوب می دانم که "تنهایی" مرا دق می دهد
عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت!

آنقدر می ترسم از بی رحمی پاییز که
ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!

زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه ام
ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت!

حال من، حال گل سرخی ست در چنگ مغول
هیچ کس حالی شبیه من به جز "قیصر" نداشت

پاسخ:
:`(
فردا زبان داریم
 شما چی

پاسخ:
تفکر
گاھى وقتآ 1سىاھم مطلق مىفتھ روزندگیت



خیلی سخته تحملش*
دووم آوردنم خیلی سخته


ولی مى دونى چیه !!

تو فویى ،،،،،،تو سرسختی ،،،،،،،تومى تونی بھترینا رو بسازى ،چون تو دستاى سازنده اى دارى ک برای رسوندنت ب رویا ھات کمکت مى کنن


ارادھ کن و قدم ھاتو محکم بردار 


فقط و فقط روى خودت حساب باکننن


قوى باش و بخند ب این‌ھمھ سسیاھى 
و بدون ک شکست ادم رو قوى تر مىکنھ


قبلنا از وب صورتی خوندمش

پاسخ:
قشنگ بود یاسمن
۱۱ دی ۹۷ ، ۱۷:۴۳ جناب قدح
تو با این سن و سال کم خیلی قشنگ مینویسی :)
پاسخ:
واقعا
ممنون
۱۱ دی ۹۷ ، ۱۸:۵۵ خانوم میم!
روی کاغذ حرفات بنویس بچسبون به در یخچال :) 
پاسخ:
بلاخره حرف زدیم
ناراحت نباش زمان درستش میکنه بابات فراموش میکنه وحل میشه حتی بدون حرف زدن
پاسخ:
بدونحرف نمیشد.هیچوقت

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">