سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اخراج» ثبت شده است

هیچی بدتر از این نیست که بعد از چند سال اعتمادتو نسبت به یکی کلا از دست بدی ،یکی که پنج سال باهاش رفاقت داشتی،رفاقت کمه اگه بگم ،مثه خواهر بودیم، هیچی نبود که از هم پنهان کنیم،هیچ رازی بینمون نبود هیچی، ولی الان دیگه مطمئن نیستم از حرفام، معلوم نیست تو این چند سال چندبار دروغ گفته چیارو دیگه پنهون کرده. 

ولی دیگه مهم نیست دیگه تموم شد همه چی! فرزانه تموم شدی برام دیگه! مامانت راس میگه، واسه یه بارم که شده به حرفش گوش کن،ایندفعه رو راس میگه.

امروز یه حرفایی شنیدم تو کلاس درباره سر خاک مهسا، بعدشم فهمیدم همگی پنج شنبه رفتن سر خاکش، همه جز من!!

چقدر راحت بهم دروغ گفت پنج شنبه ، آخه چقد راحت ! می دونست چقد دلم میخواد برم سر خاکش.می دونست و دورم زد.

بهش گفتم نمیخوام صداشو بشنوم،گفتم دس از سرم ورداره، گفتم طرفم نیاد ولی گوش نداد،زنگ آخر که خورد باز اومد سراغم نمی ذاشت برم میخواست یه مشت چرت و پرت تحویلم بده منم میخواستم فقط ولم کنه و از خودم جداش کردم ولی هیشکی نفهمید بعدش شیشه راهروی مدرسه چجوری شکست و ریخت کف حیاط!!! خیلی آروم زدمش کنار ولی فک کنم کیفش که رو دوشش بود محکم خورده بود تو شیشه.

هرطور حساب کردم ضربه ای نبود شیشه به اون گندگی بشکنه ولی شکست!! عجیب نیست ولی وقتی پای من تو یه ماجرایی وسط باشه حساب کتاب لازم نیسکه ،یه اتفاقی باید بیفته بلاخره.

هیچی بردنمون دفتر،مثل همیشه ام بابای من مامان اون، بعدشم هردو مون یه روز اخراج موقت کرد. مامان فرزانه جوش آورده بود،می گفت برا یه شیشه حق ندارید دختر نمونه منو اخراج کنید ولی ناظم می گفت اگه یه زنگ قبلتر این اتفاق میوفتاد و بچه ها توحیاط بودن می دونید چی میشد؟چون تعهد داده بودیم قبلا اخراج شدیم.

مامانش فقط از دخترش دفاع کرد گفت من هلش دادم من شیشه رو شکستم اصلا اگه پنجره حفاظ نداشت ممکن بود بچه اش پرت شه پایین پس من مقصرم فقط.

ولی بابا فقط گفت هرطور صلاحه. اینو از پشت تلفنم می تونست بگه، اصلا چرا اومد؟ اومد که بعدش مامان اون هرچی تو دهنشه بگه بهش، بگه دخترش فرشته ست و از پنج سال پیش تا حالا هر چی بلا سر دخترش اومده تقصیر منه؟! خیلی چیزای دیگه ام گفت که دوست ندارم یادم بیاد. ولی فک کنم بهتر شد اینجوری . 

مامانش راس میگه آدم بده ماجرا همیشه منم! حتما منم که بابام حاضر نشد حتی منو برسونه خونه! باهم از در مدرسه اومدیم بیرون ،سوار شد گازشو گرفت رفت:(((

بعدشم زنگ و کلی داد و بیداد و تهدید که تا ساعت ۳وقت دارم توضیح براش بفرستم.

بابا قسم میخورم قبل مرگ مهسا اگه بود همون زنگم نمیزدی! ترسیدی چون دم مدرسه جام گذاشتی خودکشی کنم؟ 

وقتی ام اومد اصلا نیومد سراغم،منتظر بودم دیگه عصبانیتش جمع شده باشه بیاد حسابمو برسه چون توضیحم دیر فرستادم خیلی دیر!ولی نیومد. فقط ساعت شش گفت حاضر شو بریم.

قرار بوده شام خونه بابا بزرگ باشیم.خبر نداشتم.چقد بگو بخند الکی کردیم دیگه بمونه.اونقد طبیعی بودیم هردو ،اونقد خوب بود دیگه آخر سرا یادم رفته بود داریم نقش بازی میکنیم.

وقتی گفت بریم خونه پکر شدم.رسیدیم خونه منتظر بودم بیاد سراغم دیگه ، واقعانم اومد ولی فقط گفت زود بگیر بخواب فردا صبح خیلی باهم کار داریم.

نمی دونم چرا گذاشت برای فردا ،فک کنم خسته بود دیگه چون دیر اومده بود.

داشت میرفت بیرون منتظر بودم لب تاپ و ببره. ولی نبرد.باورم نمیشه هنوز که لب تاپ جلومه.

+ فردا صبح برام فاتحه بفرستید.قراره کشته شم:///

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۷ ، ۲۳:۰۱
سارا
تو این چند سال دوستی و رفاقت دیگه چیارو ازم مخفی کردی؟ چندتا دیگه دروغ گفتی بهم ، پنهون کاری کردی ها؟ هیچوقت نمی بخشمت فرزانه هیچوقت. با همون بچه ها برو هر قبرستون دیگه ای که میخوای دیگه ام اسممو نیار.
 اگه اینارو که امروز مثه آدم بهت گفتم تو گوشِت فرو می کردی اینجوری نمیشد.ولی الان خوشحالم دو روز مجبور نیستم ببینمت.خوشحالم لعنتییییی.
اصلا می دونی چیه؟ دلم خنک شد که اخراج شدی کیف کردم، حتی اگه به قیمت اخراج شدن خودمم تموم شد.





{یه ریع بیشتر وقت نمونده که برا بابا توضیح بدم دعوام سر چی  بود و براش ایمیل کنم بعد دارم برا اون نارفیق اینجا پست مبزنم:/ اونی که حتی جرات نداره اینجا کامنت بده.چقد احمقم من:((}
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۴:۴۵
سارا

تا حالا اخراج شدنو تجربه نکرده بودم.بعد دو روز‌که رفتم مدرسه اولش اصلا حس بدی نداشتم، یعنی راستش یه حس خوبی هم داشتم،نمی دونم چرا :) خودمم عذاب وجدان داشتم که حس خوب دارم ولی داشتم دیگه.

اما وقتی معلمایی که سر کلاسشون غیبت خوردم شروع کردن هی ازم پرسیدن چرا غایب بودی، مخصوصا ریاضی و فارسی که هر دو روز داشتم خیلی حس بدی پیدا کردم.یعنی اصلا نمی دونستم چی بگم! دلم نمیخواست بگم اخراج شدم.خجالت میکشیدم.می گفتم یه مشکلی داشتم نشد بیام. ولی معلم ریاضی گیر داده بود که چه مشکلی ؟ جلوی همه بچه ها؟ البته بچه ها که همه خبر داشتن ولی بازم یه جوریم بود.

دیگه هی من من کردم بی خیال شد:(((

بعد گفت حالا که دو روز نبودی بیا تمرینارو حل کن ببینم درس خوندی یا نه،البته شوخی گفت چون میدونست خوندم. می دونست این مریضی رو دارم که هر دردی هم داشته باشم درسمو میخونم،اصلا دست خودم نیست.مثلا اول درسمو تموم می کنم بعد میشینم گریه مو میکنم.یا اول میخونم بعد میرم با بابا دعوا میکنم.

بعضی وقتا حالم بد میشه از این کار خودم:||

دیگه همه رو مجبورم کرد حل کنم ،خواستم بشینم گفت زنگ خورد بیا پیشم:(

اصلا نمی دونم این معلما چیکار دارن به غیبت آدم؟ اصلا کار داشته باشن خب برن از دفتر بپرسن چرا گیر میدن به دانش آموز؟!!

زنگ خورد میخوردمیخواستم فرار کنم سریع ولی روم نشد رفتم پیشش اولش گفت : ده نمره سوال امتحانی از فصل آخر در بیار جلسه بعد بیار بی زحمت میخوام ببینم به عنوان بهترین دانش آموز چه سوالایی رو انتخاب میکنی؟

اونقد خوشحال شدم گفتم چشم سریع داشتم در میرفتم گفت چرا نیومدی نگرانت شدم ؟

خب الان این آدم دروغ میگه دیگه اگه نگرانم شده بود از دفتر میپرسید الانم باید میدونست چرا نبودم.

یا دروغ میگفت نگران شده یا دروغ میگفت نمی دونست.

جواب این آدم چیه آخه؟:( 

ولی معلم خوبیه دوسش دارم مهربونه.منطقیه.زورگو و بی عدالتم نیست اصلا.

گفتم یه مشکلی پیش اومد نشد.

فهمید نمیخوام بگم گفت انشاالله دیگه پیش نیاد.

فرزانه ام از دستم شاکی بود هنوز.میگفت ناظم کلی برا اونم خط و نشون کشیده و تهدید کرده اونم اخراج میکنه اگه ادامه بدیم کارامونو.

منم شاکی شدم ازش:|| چیکار کردیم مگه؟ قرارمون همین بود که جلوی حرف زور وایسیم حالا جا زده بود.گفتم فوقش اخراج میشی مگه چی میشه؟ 

گفت مامانم میکشه منو سارا زبونتو گاز بگیر.

خندم گرفت واقعا گفتم منو نمی بینی؟ من زنده ام  وقتی من زنده از اخراج برگشتم یعنی تو هیچیت نمیشه:))

مدرسه رو خیلی دوست دارم.همش خداروشکر میکنم که مدرسه هست! بدون مدرسه من دووم نمیارم! 

من الان چرا بیدارم؟ آیا دلم برای محرومیت از لب تاپم تنگ شده؟!!!

نه نه اصلا.غلط بکنم تنگ شده باشه:)) رفتم تا صاحابش نیومده:)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۶
سارا

دیگه چی میخواید ازم؟خب دست از سرم وردارید دیگه.منکه گورمو‌ گم کرده بودم :((((((((((((

امروز صبح وسایلمو جمع کردم اومدم خونه بابابزرگم اینا،نمیخواستم کسی رو اذیت کنم، واقعا فقط میخواستم بابا راحت شه. جلو چشمش نباشم که راحت باشه ولی دم غروب اومد.

وقتی اومد خوشحال شدم خیلی خوشحال شدم اصلا داشتم بال درمیوردم ولی...عصبانی بود،مامان بزرگ میخواست جلوشو بگیره ،گفت کاریش ندارم فقط پنج دقیقه.ولی اومد همون اول یکی محکم زد تو صورتم.

مامان بزرگم اومد بردش عقب گفت اینجوری کاریش نداری؟!

گفت حقشه خونشو بریزم...حالا دیگه بی خبر از خونه میزنی بیرون؟ مدرسه نمیری؟ دیگه چه عوضی گری مونده از مادرت یاد بگیری ها؟ از این غلطا میخوای بکنی میری خونه مادرت. تو خونه من با قانون من باید زندگی کنی الانم غلط زیادی کردی سارا.تا بلند نشنوم صدبار بگی غلط کردم و التماس نکنی ازت بگذرم ،نزدیک خونه ام ببینمت قلم پاتو‌خورد میکنم.

باورم نمیشد بابا اینارو می گفت.الانم باورم نمیشه.

مامان بزرگ میگه باور نکن فقط عصبانیه. خیلی وقته عصبانی ان:(

ای کاش بابابزرگ خونه بود.

۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۲۳:۱۵
سارا