سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اولین» ثبت شده است

هر سال از همین موقع ها دیگه هر روز میرفتم رو مخ مامان بابا تا بلاخره یه شب برنامه شونو با هم تنظیم کنن که سه تایی باهم بریم بیرون و بعد من بتونم فکرامو درباره جشن تولدم بگم و تصمیم بگیریم و برنامه بریزیم که چیکارا کنیم.

امسال اولین ساله که دیگه...

یعنی اصلا هیچ فکری هم ندارم،نمی تونم داشته باشم،فقط استرس دارم که مثلا قراره چی بشه ؟! 

چقد سخته دیگه نمی تونم دربارش حرف بزنم،چون نمیدونم باید چی بگم، یا مثلا چجوری میتونه باشه:(

ای کاش میشد بعضی چیزا عوض نشه مثلا اون شب، بازم با هم باشیم.حیف که نمیشه:((

ای کاش اصلا یادشون بره،منم دیگه حرفشو نمیزنم.اینطوری راحتر میگذره فک کنم:(

هنوز خیلی از این اولین های بعد از....مونده:( 

فکراش که میاد تو سرم حالم بد میشه:( مثه الان:((

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۷ ، ۲۲:۵۵
سارا