سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تنها» ثبت شده است

امروز مامان خودش اومد دنبالم.اونقد ذوق کردم داشتم بال میوردم .اصلا خبرم نداده بود میاد واسه همین یه کم معطل شد تا حاضر شم.

ولی سوار که شدم جواب سلاممو نداد:|  به جاش فقط یه دسته کلید که دوتا کلید روش بود گذاشت رو دستم.بعدم راه افتاد.

من خشکم‌زد اصلا باورم نمیشد خیلی ناراحت شدم ازش.خب اصلا تقصیر من چیه تو این ماجرا:(

گفتم مامان اونروز...

گفت فک نمیکردم اینقد شبیه بابات باشی!!! ترسیدی بدزدنت نه؟!!

یعنی بعد یه هفته فکر میکردم تنبیهم تموم شده که اومده  دنبالم: (((( 

اونقد گریه ام گرفته بود اصلا انتظار نداشتم اینجوری بگه. گفتم مامان منکه نگفتم بابا بیان.

از اون اخم خیلی ترسناکاش کرد.اصلا باور نکرد.

گفتم به خدا نگفتم

گفت چرا دروغ میگی؟  میگم از چی ترسیدی که نتونستی صب کنی برسم؟حرفای بابات مخ تو رم تعطیل کرده؟

یعنی دلم میخواست داد بزنم که تموم کنه اون حرفاشو..أه...گفتم دروغ نمیگم گفتم به خدا...من نگفتم خودشون اومدن.

گفت آها..بابات علم غیبم پیدا کرده پس؟.سارا خودت میدونی چقد بدم میاد یکی احمق فرضم کنه پس اگه جرات نداری پای کارت وایسی خواهشا دهنتو ببند.

اونقد عصبانی بودم که می خواستم هرجور شده یه کاری کنم باور کنه ولی وقتی میخواستم  دلیل اومدن بابا رو بگم یهو یادم افتاد اصلا همه چیز  اونقد افتضاح بود اونروز که یادم رفته بود ازش بپرسم چرا اومده بود در خونه مامان؟؟!! واقعا چرا یهو اونجا اومده بود؟!!

بعد دیدم راس می گه مامان.اصلا از همون اول نباید دهنمو باز میکردم.دیگه دهنمو بستم.یعنی کلا بستم چون خب خودش میخواست:| خودشم که شاکیه ازم حرف نمیزنه...هیچی کلا یه جوریه انگار تو خونه اش نیستم.

فقط الان گفت ناهار چی میخوری بگم بیارن؟ منم گفتم هیچی. اونم رفت :(

خب عصبانی بود چرا اومد دنبالم ؟!

می دونم البته..تنبیه حتما.ولی خب مثل همیشه یه کم بیشتر داد بزنن،فوقش دوتا کشیده ام بزنن مثل بابا راحتم کنن دیگه.

یعنی اولین آخرین هفته بعد مدرسه مو!! 

الانم داره انگار حاضر میشه بره بیرون.پس من چی؟ کم تنها بودم کل هفته؟:((

منو این همه خوشبختی....نه...محال نیست:(

 +حالا یه سوال: من دقیقا تو این ماجرا چه نقشی داشتمو دارم؟!! خداییش؟!:(((

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۹
سارا