سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خط کش» ثبت شده است

امروز صبح با صدای کوبیده شدن در از خواب پریدن،یعنی قلبم اومد تو دهنما! دیدم بابا با اخم جلوی در وایساده.

گفتم بابا سکته کردما!

گفت وقتی مثل آدم صدات میکنم پا نمیشی حقته بدتر از اینا بیدارت کنم.بجنب ببینم.-_-

راس میگفت بابا، هر چی بود از لیوان آب یخ بهتر بود خدایی.خیلی هم بهتر بود ،اصلا عالی بود غلط کردم بابا.

بعد از صبحونه! که اونم نذاشت کامل بخورم که گفت بسه دیگه الان وقت صبحونه ست؟ دو ساعت دیگه ناهاره! :/

من نمیدونم کی ما ساعت ۱۲ ناهار خوردیم آخه.

هیچی دیگه کامل همه ی همه تقصیرارو گفت با منه! همشو! گفت فرزانه هیچ کار اشتباهی نکرده ولی من دوتا اشتباهمو واسه دومین بار تکرار کردم.

گفتم اصلا چیزایی که نوشتم خوندید بابا ؟!

گفت بگم نه چی میخوای بگی مثلا؟

گفتم هیچی من اصلا مگه می تونم حرفی ام بزنم! 

گفت خیلی روت زیاده سارا من دیروز بهت وقت ندادم تو آرامش حرفاتو‌بنویسی ساعت چند ازت خواستم؟

چون دیر فرستاده بودم عصبانی بود.

گفتم بابا به این میگن سختگیری! حالا چه فرقی می کنه ساعت چند ؟

عصبانی شد بلند گفت فرقشو من تعیین میکردم.اون چهارتا خط چرندی که نوشتی چقد وقت میخواست مگه؟ ها؟

از حرفش خیلی ناراحت شدم  خیلی،گریه ام گرفت دیگه.گفتم عیبی نداره باشه همش چرنده اصلا دیگه مهم نیست فرزانه که تموم شده برام.

گفت منم جای اون بودم همینکار و میکردم! الان منم برات تموم شدم؟ جواب منو بده، آره؟

 اونقد گریه ام گرفت نتونستم دیگه حرف بزنم.دیگه بغلم کرد کلی حرف زد،کلی، یکیش این بود که یادم انداخت درباره عمو هم همچین کاری کردم.قبل از اینکه حرفاشو بشنوم باهاش بد حرف زدم بهش بی احترامی کردم:(( 

چرا اینو یادم انداخت؟راس میگفت خب:( 

وقتی که دیگه حرفی نداشتم از دلخوریم گفتم ! نمیشد که اینقد راحت کوتاه بیام:/

گفتم بابا منم از شما دلخورم عصبانی ام،چرا به مامان فرزانه چیزی نگفتید؟ حرفاشو قبول داشتید؟

گفت خودت قبول داشتی؟

گفتم من دارم از شما میپرسم چرا باید قبول داشته باشم ولی شما چرا هیچی نگفتید؟قبول داشتید؟

گفت انتظار نداشتی که با یه خانم که عقلشو داده بود دست زبونش دهن به دهن شم که ها؟

گفتم خب نمی دونید سکوت علامت رضاست.وقتی هیچی نگفتید یعنی موافقید منم به خاطر شما هیچی نگفتم! از شما ترسیدم!

گفت نه تو نمی دونی که جواب ابلهان خاموشیست.خوب کردی هیچی نگفتی ،حالا به خاطر هرچی که بود،جون خودت که از من ترسیدی:))

باور نکرد:||چرا ؟ ://

بعد گفت پاشو بریم.

گفتم کجا؟

+ تو اتاق

- برا چی؟

+ نمی دونی ؟

-نه! 

+ بیا بریم میفهمی.

رفتیم در اتاق من خودش رفت دو دقیقه بعد اومد خط کش دستش بود.

اصلا نمی دونم چی شد یهو گفتم: بابا بیییی خیاااال :///

گقت : به خاطر این دوتا بیشتر میخوری برو تو.

اصلا باورم نمیشد آخه عصبانی نبود که دیگه.

گفتم بابا تو رو خدا کوتاه بیاید همه چی حل شدااا.

گفت إ حل شد؟ یعنی شیشه مدرسه نشکسته تو هم فردا قراره پاشی بری مدرسه آره؟

گفتم بابا باور کنید شیشه الکی الکی شیکست اصلا کاری نکردم من اخراجم که آخر بی عدالتی بود.به خاطر یه شیشه مگه اخراج میکنن؟ شما اصلا منو همونجوری بزنید به این شیشه ببینید میشکنه؟

گفت: اگه شکست من از کجا می تونم اخراجت کنم؟ زیاد حرف میزنی سارا دستتو بگیر حرف نزن.

گفتم بابا رحم کنید دلتون میاد امروز که عیده منوبزنید؟ 

گفت رحم کردم گذاشتم برا امروز ،دیروز بود خودت بهتر میدونی بدتر میزدم، گذاشتم روز عید که تخفیف بدم بهت.

چقدم تخفیف داد:// تا یه ساعت دستم قشنگ بی حس بودا :|||

اون دوتا اضافه رم زد واقعاً:|| بی خیال چشه مگه خخخخخب :|||؟

چند ساعت پیشم رفت بیرون! هر چی گفتم منم ببر نبرد. گفت کل روز تعطیلمو نمیشه که به خاطر تو خونه بشینم تو هم که نمیشه خوش بگذرونی مجبورم تنها برم :///  واقعانم رفت.

عشق پدری موج میزنه یعنیا:|||

عوضش فردا خوش میگذرونم:))))

ولی دمش گرم عاشقششششششم، لب تاپو نگرفت.همه رو میبخشم به خاطر این حرکت جوانمردانه :)))

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۹:۵۱
سارا