سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دعوا» ثبت شده است

دیشب دعوام شد با بابا:|| 

ولی تقصیر من نبود.آره من دیشب گفتم میرم براش ولی نرفتم که...یعنی اصلا مهلت نداد :|| وقتی اومد دید بیدارم عصبانی شد دعوام کرد که چرا بیدارم تا الان!!

 مثلا من قرار بود ازش عصبانی باشم دعواش کنم، بعد هنوز جواب سلام و داده نداده میگه: یه حرف و چندبار به آدم میزنن؟ مگه نمیگم وقتی مدرسه داری ساعت ده باید خواب باشی خواب  سارا...ساعت و دیدی؟

اونقد بد شده بود بابا اون لحظه ! باز بغض لعنتی اومد تو گلوم گفتم: واقعا که بابا من تا حالا بیدار بودم منتظر شما بودم! شما باید ساعت و نگاه کنید نه من!

گفت بیخود بهانه نیار شبای دیگه تم دیدم. خودت تموم کن این قضیه رو ،نذار خودم دست به کار شم.

اصلا نمی دونم چرا میخواست دعوا کنه،منکه حرفی نزده بودم،فقط نگران شده بودم.کجای کارم عجیب بود آخه.

گفتم: بابا چه ربطی داره من نگران شدم دیر کردید...

اصلا نمیذاشت حرف بزنم که هی عصبانی تر میشد الکی.

گفت: میگم بهونه نیار من زنگ نزدم بگم دیرتر میام؟ها؟ نگران چی شدی؟گفتم: گفتید یه کم دیرتر میایید،یه کم یعنی یکساعت دوساعت نه شیش ساعت،گوشی ام که جواب نمیدید...

دیگه قشنگ داشتم گریه میکردم ،بدم میاد گریه ام میگیره این موقع ها ،دیگه نمی تونم حرفمو جدی و محکم بزنم قانع شه.

گفت: سارا برو حوصله بحث کردن ندارم برو بگیر بخواب اعصابمو‌ به هم نریز. تکلیف این شب زنده داریتم بعداً روشن می کنم.

دیگه آخر سر اینو گفت قاطی کردم ،داشت میرفت گفتم...بهش گفتم «شمام دارید عین مامان میشید...تو رو خدا شما دیگه اینجوری نباشید.»


آخه خیلی وقته دیگه جرات نمی کنم به مامان بگم چرا دیر اومدید چرا زود رفتید چرا الان نیومدید و....چون هر وقت از این حرفا زدم به جای اینکه یه جواب معمولی بده همش باهام تند حرف زده و دقیقانم میگرده دور و بر تا یه ایرادیمو به روم بیاره گیر بده بهم.

دیگه یاد گرفتم که با مامان نباید از این حرفا بزنم.یعنی یاد گرفتم کلا کم باید حرف بزنم باهاش.

ولی بابا اینجوری نیست هر دلخوری یا مشکلی بوده همیشه قشنگ حرف زدیم یا اصلا بحث کردیم حل شده.ولی دیشب شده بود عین مامان،عینه عینه اون.

از حرفم منظور بدی نداشتم،به خدا نداشتم، فقط میخواستم بگم که میترسم بابا هم اونشکلی باشه همش.مثه دیشبش. شایدم خسته بود فقط یا اینکه از یه چیز دیگه عصبانی بود سر من خالی کرد ولی من فقط یه لحظه ترسیدم که اون حرفو زدم ولی خیلی از دستم ناراحت شده ،اونقد که صبح بیدارم نکرد یه ساعت دیر اومدم مدرسه.

این یعنی دیگه خیلی ناراحته:(( ای خدا من کاری نکردم که :(( باز مزخرف شد اوضاع :(

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۲:۰۴
سارا