سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عصبانی» ثبت شده است

الان اونقد عصبانی ام که :||| دلم میخواد جیغ بزنم یه ریز :|| بعد همه هی میگن تقصیر توئه عاقل باش شیطونی نکن. الان چی شده مگه  خب؟ مگه چیکار کردم اینقد باید تاوان پس بدم؟ چرا سر هر اشتباهی باید اینقد بلاسرم بیاد خب بسه دیگه ،به خدا بسه، دیگه خسته شدم.

من هرچی میخوام تحمل کنم قانونو رعایت کنم ولی اصلا کوتاه نمیاد هیچ کس.

منم دیگه بیخیال قانون میشم دیگه میام نت.هر چی میخواد بشه بشه.

سر یه جواب سر بالا به عمو من یه هفته است دارم عذاب میکشم::(( الان از پنج شنبه تا حالا بابا لب تاپ و گوشی و هدفون و همه چی رو گرفته هنوزم پس نداده. خب آخه چند روز دیگه؟

امشب بهش گفتم لب تاپمو پس بدید چون برای درسم لازم دارم، البته اینجوری نگفتما قشنگ خواهش کردم،مودبانه ولی گفت هنوز تموم نشده!!!

گفتم خب چی هنوز تموم نشده، بگید چیکار کنم تا تموم شه؟ 

گفت هر وقت عمو اومدن صحبت کردیم تموم میشه.

یعنی وقتی اینو گفت من قاطی کردما ،آخه منه ساده فک میکردم یه برنامه ای برای جریمه ام داره مثه همیشه مثلا سه روز چهار روز ،اینو گفت دیگه شاکی شدم خب آخه این دیگه چه ظلمیه!!

گفتم یعنی چی بابا عمو شاید کلا این هفته نخوان بیان! شما نمی خواید وسایلمو پس بدید؟

گفت بدون اون وسایل چیزیت نمیشه.

گفتم بابا به من چه ربطی داره عمو نیومدن؟ چرا من باید تاوانشو بدم؟ میگم برای درسم لازم دارم درسمم مهم نیست براتون؟

گفت از لحنت خوشم نمیاد.

گفتم لحنم چشه مگه؟ خب این چه ظلمیه شما که حسابمو رسیدید پنج روزم هست همه چیمو گرفتید خب بسه دیگه منکه گفتم اشتباه کردم گفتم هر کاری بگید می کنم ،از عمو عذرخواهی می کنم الان چرا باز باید محروم باشم؟

گفت چش نیست طلبکارانه ست ،آدم از کسی خواهشی داره اینجوری حرف نمیزنه، تا وقتی هم تکلیفت با عمو روشن نشه همینه. 

گفتم شما که بهتر عمو رو می شناسید سرشون شلوغه ،حالا که اینطوریه فردا میرم بیمارستان میبینمشون بلاخره تو اتاق عملم شده پیداشون می کنم دیگه.بلاخره تموم می کنم اگه راهش اینه.

گفت تا در حضور من رفتار راضی کننده نداشته باشی  هیچی تموم نمیشه فهمیدی ؟حالا بدون من تا تو اتاق عملم میخوای بری برو!

الان اگه این اسمش زورگویی نیست چیه؟ ها؟ چیییییه؟

این چند روز مثلا گفتم هم به حرف بابا گوش بدم نت نیام همونطور که خواسته بود هم اینکه این گوشی مامان دستم نباشه یهو لو بره تو این اوضاع ،بدشانسی که میارم پشت هم اینم نیاد روش، مامانم که کلا نه جواب میده نه زنگ میزنه،  ولی دیگه از امشب بازم یواشکی میام نت.

همه شاهد باشید من خواستم احترام بذارم به قوانین نذاشتن نذاشتتتتتن.

مدرسه ام که بدتر از خونه :||. شنبه که هیچی نگفتن، ولی یکشنبه مدیر صدام کرد که قرار بود پدر مادرت بیان چی شد.

منم گفتم این هفته نمی تونن بیان اگه میشه هفته دیگه بیان بعدم خواهش کردم چند دقیقه گوش بده به حرفام.

قبول کرد منم همه حرفامو زدم. اولش سخت بودحتی یه  کم صدام میلرزید ولی دیگه اولش علت کارمو گفتم آخرشم معذرت خواهی کردم که از رمز سیستمها استفاده کردم.

البته عذرخواهیم به خاطر استفاده کردن از رمز نبود به خاطر این بود که داده بودم به دوستام که نباید میدادم چون اونا به من اعتماد کرده بودن، فقط به من داده بودن ولی من به بقیه دادم رمز هارو.

ولی خب اینو توضیح ندادم چون دوستام لو می رفتن واسه همین فقط کلی عذرخواهی کردم. 

کلی حرف زد و دلیل آورد که کارشون اشتباه نبوده و کار من اشنباه بوده صد در صد که هیچکدومو قبول ندارم :/

 بعدم گفت همینکه اشنباهتو قبول کردی خوبه میشه امیدوار بود دیگه همچین کارایی رو نبینیم ازت بعدم کلی ازم به عنوان شاگرد اول تعریف کرد گفت بهتره اخلاق و رفتارمم شبیه شاگرد اولیم باشه:\  البته اینقد رک نه ولی منظورش همین بود.:|

دیگه خیلی امیدوار شده بودم بی خیال اومدن مامان بابام شه ولی آخر سر گفت پس هفته آینده منتظر پدر مادرت هستم.فراموش نشه:|||

با التماس گفتم هنوزم لازمه بیان؟

گفت بله حتما حتما.

:||||

از بعد ماجرای فوتبالم مسئول سایت بهم گفته بود فعلا اجازه ندارم از سایت مدرسه استفاده کنم و دستورمدیره. خیلی هم برام سنگین بود خیلی ، چون اصلا یکی از پاتوقامون بود همیشه ،خیلی از کارای درسیمم اونجا انجام میدادم هر وقت بابا  لب تاپ و توقیف می کرد.

واسه همین دیروزکه باهاش حرف زدم گفتم شاید دیگه اجازه بده برم ،خواستم برم تو مسئول سایت نذاشت.گفت فلانی بهت که گفتم نمی تونی بیای اینجا. 

گفتم هنوزم؟ خانم مدیر چیزی نگفتن دیروز؟

گفت چرا گفتن شما تا پایان سال تحصیلی از استفاده از سایت محرومی:||

آخه مگه من چیکار کردم ؟ آدم که نکشتم چرا اینطوری می کنن همشون؟

تاآخر سال تحصیلی؟!!!!!!!!

تا وقتی عمو بیاد؟!!!!

مامان و‌فقط خدا می دونه تا کیِ مجازاتش:((((

خب یعنی چی الان؟ من سرمو به کدوم دیوار بکوبببم!!

از این لحظه هر اتفاقی بیفته مقصرش من نیستم.منو سرزنش نکنید:((

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۸:۰۰
سارا

دیگه چی میخواید ازم؟خب دست از سرم وردارید دیگه.منکه گورمو‌ گم کرده بودم :((((((((((((

امروز صبح وسایلمو جمع کردم اومدم خونه بابابزرگم اینا،نمیخواستم کسی رو اذیت کنم، واقعا فقط میخواستم بابا راحت شه. جلو چشمش نباشم که راحت باشه ولی دم غروب اومد.

وقتی اومد خوشحال شدم خیلی خوشحال شدم اصلا داشتم بال درمیوردم ولی...عصبانی بود،مامان بزرگ میخواست جلوشو بگیره ،گفت کاریش ندارم فقط پنج دقیقه.ولی اومد همون اول یکی محکم زد تو صورتم.

مامان بزرگم اومد بردش عقب گفت اینجوری کاریش نداری؟!

گفت حقشه خونشو بریزم...حالا دیگه بی خبر از خونه میزنی بیرون؟ مدرسه نمیری؟ دیگه چه عوضی گری مونده از مادرت یاد بگیری ها؟ از این غلطا میخوای بکنی میری خونه مادرت. تو خونه من با قانون من باید زندگی کنی الانم غلط زیادی کردی سارا.تا بلند نشنوم صدبار بگی غلط کردم و التماس نکنی ازت بگذرم ،نزدیک خونه ام ببینمت قلم پاتو‌خورد میکنم.

باورم نمیشد بابا اینارو می گفت.الانم باورم نمیشه.

مامان بزرگ میگه باور نکن فقط عصبانیه. خیلی وقته عصبانی ان:(

ای کاش بابابزرگ خونه بود.

۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۲۳:۱۵
سارا