سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرزانه» ثبت شده است

نمی دونم یهو چی شد که بعد از اون همه قرار جدید حالا میگی کل امروز فردا درگیری و نمی تونی بیای بریم سر خاک!!! ولی اگه بفهمم بابام ازت خواسته و تو هم بهش گوش دادی باور کن ایندفعه واقعا دیگه هیچوقت نمی بخشمت.هیچوقت.شوخی ام ندارم.

۱۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۷ ، ۱۱:۰۹
سارا

خب بابا اسمش روشه ،همراه من ،نه همراه بابا :|| خب چرا اصلا اطلاعات سیمکارت من باید رو "همراه من" گوشی بابا باشه؟

خب من خودم باید برم قبض گوشیمو ببینم با پول تو جیبیم بدم دیگه! پس حریم خصوصی چی میشه ؟! :(

دیشب بابا صدام کرد گفت یه دقیقه برم بشینم کارم داره.

من رفتم پیشش گفتم بله بابا ولی شروع نمیکرد که اونقد عصبی بود:( اصلا نمی دونست چجوری شروع کنه ولی قشنگ معلوم بود داشت خیلی سعی میکرد همون اول قاطی نکنه داد نزنه سرم:(

من دیگه فهمیدم یه گندی زدم حتما ولی یادم نیومد چی! یعنی اصلا فکرشم نمیکردم اونقد که خنگم.

یواش گفتم: چی شده بابا؟میگید؟

گوشیشو گذاشت جلوم گفت نگاه کن -_-

من گوشیشو ورداشتم نگاه کردم ،تو همراه من بود،مال سیمکارت من، مبلغ قبضش بود ۱۷۶ هزار تومن!!!!! 0_o

یعنی یخ کردما! نمی دونستم چرا اینجوری شده، یعنی حواسم نبود واقعاً.

گفتم نمی دونم چرا اینقد شده؟!!

گفت که نمی دونی ها؟! 

 وای یه کم مکث کرد داشت خیلی خودشو کنترل میکرد:((

دوباره گفت:همش واسه نته! با ۱۱۰۰ که نرفتی نت ها؟ اون موقع ها که دست من بود نمیشد باهاش نت رفت، مگر تو این سال ها آپدیت شده من خبر نداشتم؟آره؟

وااای دیگه یادم اومد چه گندی زدم اون موقع هایی که یواشکی سیمکارت انداخته بودم تو آیفون همش با نت سیمکارت میومدم نت چون نمی شد به وای فای وصل شم آخه بابا مودمو یه کاری کرده فقط با رمز خالی وصل نمیشه حتما باید مشخصات گوشی یا لبتاپ رو تو مودم وارد کنه تا وصل شه منم که رمز تنظیمات مودم و نمی دونستم .دست خودشه:(((

نمی خواستم بیشتر عصبانی شه:(دیگه سریع جواب دادم چون معلوم بود فهمیده :(

گفتم: نه، بذارید توضیح میدم.

بعدم گفتم چند روزی آیفون و روشن کردم‌ ازش استفاده کردم بعد دوباره گذاشتمش کنار:((

گفت جواب اعتمادم اینه آره؟

گفتم خب اون شب که بهتون التماس کردم بذارید یه لحظه یه پیام بدم نذاشتید فقط گفتید حلش می کنید ولی هیچ کاری نکردید :( مجبور شدم من:(

دیگه قاطی کرد بلند گفت هیچ کاری یعنی اونی که تو فکر توئه؟! حل نشد گفتی دورش بزنم آره؟ مثه الان که داری دورم میزنی؟! این حجم نت مال پیامات  به مامانته؟! منو چی فرض کردی الان؟

یواش فقط گفتم هیچی:( خب وقتی عصبانی بود حرف زدن چه فایده داشت.

ولی باز بیشتر عصبانی شد:|

گفت آره دیگه منو هیچی فرض کردی هرکاری دوست داری می کنی.

کلی چیز دیگه ام گفت:(( اینکه واسه اعتمادش ارزش قائل نبودم و ازش سو استفاده کردم واسه همین حالا حالاها لیاقتشو ندارم :(

بعدم گفت برم هر چی تو اتاقم که با برق کار میکنه رو بیارم بذارم رو میز.

خب من نفهمیدم دقیقا منظورش چی بود چون به غیر از گوشی و لب تاپ و هدفون خیلی چیزای دیگه ام با برق کار میکنن مثلا سشوار و اتو مو و اسپیکر و باند و تلوزیون و آباژور و خیلی چیزای دیگه ام بود ولی من فقط آیفون و لب تاپ و هدفونمو آوردم .

گفت گوشیت؟! گفتم ایناهاش دیگه.

گفت ۱۱۰۰ بجنب

وای اصلاباورم نمی شد الانم باورم نمیشه هنوز:(( اونقد خواهش کردم گفتم بذاره بازم توضیح بدم ولی اصلا گوش نداد دیگه عصبانی شد خودش منو برد تو اتاق گوشی رم ورداشت گفت نبینمت دیگه امشب:((

واقعا حقم نیست اینکارارو میکنه باید گوش میداد به حرفام:`(

آخه گوشی نداشتن یه حس ترسناکی داره حس می کنم گم شدم یا ممکنه مثلا گم شم،اصلا یه جوریه:(((

امروزم که بدتراز دیروز://

با فرزانه قرار گذاشته بودم بعد از مدرسه باهم بریم سر خاک مهسا و بعدش من برم خونه مامان.

ولی تعطیل شدیم دم مدرسه منتظر بود اونقد حرص خوردم دلم میخواست جیغ بزنم ://  به من و فرزانه اشاره کرد بریم سوار شیم ولی به فرزانه گفتم تو وایسا من خودم میرم درستش میکنم.

رفتم دم ماشین گفت فرزانه چرا نیومد؟بگو بیاد میرسونیمش.

گفتم شما برای چی اومدید ؟منو فرزانه میخوایم بریم یه جایی بعدشم خودم میام خونه وسایلمو ور میدارم میرم خونه مامان شما برید.

گفت کجا ؟ صداش کن بیاد هرجا خواستید می برمتون.

از عصبانیت داشتم میمردما گفتم بابا شما امروز دیگه کار نداشتید چند شبه ساعت هفت هشت میاد که امروز چجوری تونستید بیاید دنبالم؟

اونم عصبی شد گفت چته الان؟ بده میخوام برسونمتون؟جای تشکرته؟

بگو ببینم کجا میخواید برید؟ اصلا شما با کی هماهنگ کردی بعد مدرسه غیر خونه جای دیگه بری ها؟

هیچی  دیگه یه کم دیگه وایمیستادم حتما میگفت اصلا معلوم نیست هرروز بعد مدرسه میری خونه یا میری جاهای دیگه:/

واسه همین دیگه بی خیال شدم گفتم بابا من غلط کردم اصلا هیچ جا نمیخوام برم بعدم فرزانه رو صدا کردم بیاد خودمم در عقب و باز کردم کفیمو کوبیدم تو ماشین اونقد که عصبانی بودم بعدم همون عقب نشستم با فرزانه بهش اشاره کردم که میبینی نمیشه فعلا:((

فرزانه رو که رسوندیم چند بار گفت بیا بشین جلو حرف بزنیم ولی من عصبانی بودم دلم نمیخواست حرف بزنم یا بشنوم.

اونم بیشتر عصبانی شد دیگه رفتیم خونه باز گیر داد که کجا میخواستی بری؟

من اصلا داشتم فک نمیکردم که دروغ بگم فقط داشتم حرص میخوردم ولی گفت: حالا که باز داری فک میکنی جای جواب دادن بذار یادت بندازم که پنج ثانیه دیگه ادامه بدی چی در انتظارته -_-

منم دیگه قاطی کردم بلند گفتم خب خوشتون میاد بهتون دروغ بگم؟ منکه گفتم غلط کردم دیگه نمیخوام هیچ قبرستونی برم دست از سرم وردارید دیگه.

بعدم دیگه اشکم اومد مثه همیشه:((

دیگه بغلم کرد گفت نکن این کارارو سارا! مگه بهت نگفتم وقتش شد خودم میبرمت ها؟ واسه چی یه کاری می کنی...

حتماباز میخواست بگه یه کاری می کنم اعتمادش داغون شه ،

دوست نداشتم گوش بدم دیگه، اگه به باباست که وقتش هیچوقته هیچوقت.

رفتم تو اتاق درم بستم وسایلمو جمع کردم برم پیش مامان ولی نذاشت.

گفت مامانت خودش میاد دنبالت

نمی دونم ازکی تا حالا خودشون هماهنگ می کنن سر رفت وآمد من:||

دیگه امید نداشتم امشب بیام خونه مامان چون اکثرا وقتی قرار میشه خودش بیاد دنبالم نمیاد،ولی اومد.

پیش مامانم.

خیلی ام قاطی ام هنوز خیلی دیگه فک کنم آخر هفته ها فقط می تونم پست بذارم.عمرا حالا حالاها رنگ وسایلمو ببینم:((((

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۷ ، ۲۳:۰۱
سارا

پیش مامان که بودم فرزانه بهم پیام داد. یه پیام خیلی بلند.همه حرفایی که می خواست بزنه و من گوش نداده بودم و توش گفته بود.

خب چیزایی بود که همون روزم میدونستم میخواد بگه.ولی من اصلا اونروز تحمل شنیدنشو نداشتم اصلا نداشتم. یعنی خب الانم دلیلشو قبول ندارم.ولی وقتی دلیلش همون دلیلیه که به خاطرش مامان بابامم نذاشتن برم سر خاک چجوری میتونم فرزانه رو نبخشم.

ولی همشون اشتباه میکنن.من تا وقتی نرم سرخاک مهسا نمی تونم از سرم بیرونش کنم.نمی‌تونم.

امروز بعد از چندروز رفیق شفیقمو دیدمش و اونقد بغلش کرددددم که له شد.خیلی خوب بود ولی از شانسمون معاون همون دور و بر بود ما رو دید.فک کنم تو دلش گفت: واای اینا باز آشتی کردن ؛)

خلاصه که امروز همه چی خوب بود، به جز نگرانی های برخی معلمان عزیز که بدجور رو مخ بود بعضیاش.

میخواستم بگم معلم عزیزم هروقت من تکلیفامو انجام ندادم،نمره هام افت کرد، درسمو بلد نبودم، حتی سوالای امتیازی رو انجام ندادم بعد نگرانم بشید دوساعت بعد از کلاس منو نگه دارید گوشه کلاس نصیحت کنید:(( 

میگن مدرسه خانه دوم ماست:/ راس میگن:/ قشنگ بعضی وقتا رتبه اولم کسب میکنه :||

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۷ ، ۲۲:۲۰
سارا

منم دلم برات تنگ شده.....


۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۷:۵۸
سارا

امروز صبح با صدای کوبیده شدن در از خواب پریدن،یعنی قلبم اومد تو دهنما! دیدم بابا با اخم جلوی در وایساده.

گفتم بابا سکته کردما!

گفت وقتی مثل آدم صدات میکنم پا نمیشی حقته بدتر از اینا بیدارت کنم.بجنب ببینم.-_-

راس میگفت بابا، هر چی بود از لیوان آب یخ بهتر بود خدایی.خیلی هم بهتر بود ،اصلا عالی بود غلط کردم بابا.

بعد از صبحونه! که اونم نذاشت کامل بخورم که گفت بسه دیگه الان وقت صبحونه ست؟ دو ساعت دیگه ناهاره! :/

من نمیدونم کی ما ساعت ۱۲ ناهار خوردیم آخه.

هیچی دیگه کامل همه ی همه تقصیرارو گفت با منه! همشو! گفت فرزانه هیچ کار اشتباهی نکرده ولی من دوتا اشتباهمو واسه دومین بار تکرار کردم.

گفتم اصلا چیزایی که نوشتم خوندید بابا ؟!

گفت بگم نه چی میخوای بگی مثلا؟

گفتم هیچی من اصلا مگه می تونم حرفی ام بزنم! 

گفت خیلی روت زیاده سارا من دیروز بهت وقت ندادم تو آرامش حرفاتو‌بنویسی ساعت چند ازت خواستم؟

چون دیر فرستاده بودم عصبانی بود.

گفتم بابا به این میگن سختگیری! حالا چه فرقی می کنه ساعت چند ؟

عصبانی شد بلند گفت فرقشو من تعیین میکردم.اون چهارتا خط چرندی که نوشتی چقد وقت میخواست مگه؟ ها؟

از حرفش خیلی ناراحت شدم  خیلی،گریه ام گرفت دیگه.گفتم عیبی نداره باشه همش چرنده اصلا دیگه مهم نیست فرزانه که تموم شده برام.

گفت منم جای اون بودم همینکار و میکردم! الان منم برات تموم شدم؟ جواب منو بده، آره؟

 اونقد گریه ام گرفت نتونستم دیگه حرف بزنم.دیگه بغلم کرد کلی حرف زد،کلی، یکیش این بود که یادم انداخت درباره عمو هم همچین کاری کردم.قبل از اینکه حرفاشو بشنوم باهاش بد حرف زدم بهش بی احترامی کردم:(( 

چرا اینو یادم انداخت؟راس میگفت خب:( 

وقتی که دیگه حرفی نداشتم از دلخوریم گفتم ! نمیشد که اینقد راحت کوتاه بیام:/

گفتم بابا منم از شما دلخورم عصبانی ام،چرا به مامان فرزانه چیزی نگفتید؟ حرفاشو قبول داشتید؟

گفت خودت قبول داشتی؟

گفتم من دارم از شما میپرسم چرا باید قبول داشته باشم ولی شما چرا هیچی نگفتید؟قبول داشتید؟

گفت انتظار نداشتی که با یه خانم که عقلشو داده بود دست زبونش دهن به دهن شم که ها؟

گفتم خب نمی دونید سکوت علامت رضاست.وقتی هیچی نگفتید یعنی موافقید منم به خاطر شما هیچی نگفتم! از شما ترسیدم!

گفت نه تو نمی دونی که جواب ابلهان خاموشیست.خوب کردی هیچی نگفتی ،حالا به خاطر هرچی که بود،جون خودت که از من ترسیدی:))

باور نکرد:||چرا ؟ ://

بعد گفت پاشو بریم.

گفتم کجا؟

+ تو اتاق

- برا چی؟

+ نمی دونی ؟

-نه! 

+ بیا بریم میفهمی.

رفتیم در اتاق من خودش رفت دو دقیقه بعد اومد خط کش دستش بود.

اصلا نمی دونم چی شد یهو گفتم: بابا بیییی خیاااال :///

گقت : به خاطر این دوتا بیشتر میخوری برو تو.

اصلا باورم نمیشد آخه عصبانی نبود که دیگه.

گفتم بابا تو رو خدا کوتاه بیاید همه چی حل شدااا.

گفت إ حل شد؟ یعنی شیشه مدرسه نشکسته تو هم فردا قراره پاشی بری مدرسه آره؟

گفتم بابا باور کنید شیشه الکی الکی شیکست اصلا کاری نکردم من اخراجم که آخر بی عدالتی بود.به خاطر یه شیشه مگه اخراج میکنن؟ شما اصلا منو همونجوری بزنید به این شیشه ببینید میشکنه؟

گفت: اگه شکست من از کجا می تونم اخراجت کنم؟ زیاد حرف میزنی سارا دستتو بگیر حرف نزن.

گفتم بابا رحم کنید دلتون میاد امروز که عیده منوبزنید؟ 

گفت رحم کردم گذاشتم برا امروز ،دیروز بود خودت بهتر میدونی بدتر میزدم، گذاشتم روز عید که تخفیف بدم بهت.

چقدم تخفیف داد:// تا یه ساعت دستم قشنگ بی حس بودا :|||

اون دوتا اضافه رم زد واقعاً:|| بی خیال چشه مگه خخخخخب :|||؟

چند ساعت پیشم رفت بیرون! هر چی گفتم منم ببر نبرد. گفت کل روز تعطیلمو نمیشه که به خاطر تو خونه بشینم تو هم که نمیشه خوش بگذرونی مجبورم تنها برم :///  واقعانم رفت.

عشق پدری موج میزنه یعنیا:|||

عوضش فردا خوش میگذرونم:))))

ولی دمش گرم عاشقششششششم، لب تاپو نگرفت.همه رو میبخشم به خاطر این حرکت جوانمردانه :)))

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۹:۵۱
سارا

هیچی بدتر از این نیست که بعد از چند سال اعتمادتو نسبت به یکی کلا از دست بدی ،یکی که پنج سال باهاش رفاقت داشتی،رفاقت کمه اگه بگم ،مثه خواهر بودیم، هیچی نبود که از هم پنهان کنیم،هیچ رازی بینمون نبود هیچی، ولی الان دیگه مطمئن نیستم از حرفام، معلوم نیست تو این چند سال چندبار دروغ گفته چیارو دیگه پنهون کرده. 

ولی دیگه مهم نیست دیگه تموم شد همه چی! فرزانه تموم شدی برام دیگه! مامانت راس میگه، واسه یه بارم که شده به حرفش گوش کن،ایندفعه رو راس میگه.

امروز یه حرفایی شنیدم تو کلاس درباره سر خاک مهسا، بعدشم فهمیدم همگی پنج شنبه رفتن سر خاکش، همه جز من!!

چقدر راحت بهم دروغ گفت پنج شنبه ، آخه چقد راحت ! می دونست چقد دلم میخواد برم سر خاکش.می دونست و دورم زد.

بهش گفتم نمیخوام صداشو بشنوم،گفتم دس از سرم ورداره، گفتم طرفم نیاد ولی گوش نداد،زنگ آخر که خورد باز اومد سراغم نمی ذاشت برم میخواست یه مشت چرت و پرت تحویلم بده منم میخواستم فقط ولم کنه و از خودم جداش کردم ولی هیشکی نفهمید بعدش شیشه راهروی مدرسه چجوری شکست و ریخت کف حیاط!!! خیلی آروم زدمش کنار ولی فک کنم کیفش که رو دوشش بود محکم خورده بود تو شیشه.

هرطور حساب کردم ضربه ای نبود شیشه به اون گندگی بشکنه ولی شکست!! عجیب نیست ولی وقتی پای من تو یه ماجرایی وسط باشه حساب کتاب لازم نیسکه ،یه اتفاقی باید بیفته بلاخره.

هیچی بردنمون دفتر،مثل همیشه ام بابای من مامان اون، بعدشم هردو مون یه روز اخراج موقت کرد. مامان فرزانه جوش آورده بود،می گفت برا یه شیشه حق ندارید دختر نمونه منو اخراج کنید ولی ناظم می گفت اگه یه زنگ قبلتر این اتفاق میوفتاد و بچه ها توحیاط بودن می دونید چی میشد؟چون تعهد داده بودیم قبلا اخراج شدیم.

مامانش فقط از دخترش دفاع کرد گفت من هلش دادم من شیشه رو شکستم اصلا اگه پنجره حفاظ نداشت ممکن بود بچه اش پرت شه پایین پس من مقصرم فقط.

ولی بابا فقط گفت هرطور صلاحه. اینو از پشت تلفنم می تونست بگه، اصلا چرا اومد؟ اومد که بعدش مامان اون هرچی تو دهنشه بگه بهش، بگه دخترش فرشته ست و از پنج سال پیش تا حالا هر چی بلا سر دخترش اومده تقصیر منه؟! خیلی چیزای دیگه ام گفت که دوست ندارم یادم بیاد. ولی فک کنم بهتر شد اینجوری . 

مامانش راس میگه آدم بده ماجرا همیشه منم! حتما منم که بابام حاضر نشد حتی منو برسونه خونه! باهم از در مدرسه اومدیم بیرون ،سوار شد گازشو گرفت رفت:(((

بعدشم زنگ و کلی داد و بیداد و تهدید که تا ساعت ۳وقت دارم توضیح براش بفرستم.

بابا قسم میخورم قبل مرگ مهسا اگه بود همون زنگم نمیزدی! ترسیدی چون دم مدرسه جام گذاشتی خودکشی کنم؟ 

وقتی ام اومد اصلا نیومد سراغم،منتظر بودم دیگه عصبانیتش جمع شده باشه بیاد حسابمو برسه چون توضیحم دیر فرستادم خیلی دیر!ولی نیومد. فقط ساعت شش گفت حاضر شو بریم.

قرار بوده شام خونه بابا بزرگ باشیم.خبر نداشتم.چقد بگو بخند الکی کردیم دیگه بمونه.اونقد طبیعی بودیم هردو ،اونقد خوب بود دیگه آخر سرا یادم رفته بود داریم نقش بازی میکنیم.

وقتی گفت بریم خونه پکر شدم.رسیدیم خونه منتظر بودم بیاد سراغم دیگه ، واقعانم اومد ولی فقط گفت زود بگیر بخواب فردا صبح خیلی باهم کار داریم.

نمی دونم چرا گذاشت برای فردا ،فک کنم خسته بود دیگه چون دیر اومده بود.

داشت میرفت بیرون منتظر بودم لب تاپ و ببره. ولی نبرد.باورم نمیشه هنوز که لب تاپ جلومه.

+ فردا صبح برام فاتحه بفرستید.قراره کشته شم:///

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۷ ، ۲۳:۰۱
سارا
تو این چند سال دوستی و رفاقت دیگه چیارو ازم مخفی کردی؟ چندتا دیگه دروغ گفتی بهم ، پنهون کاری کردی ها؟ هیچوقت نمی بخشمت فرزانه هیچوقت. با همون بچه ها برو هر قبرستون دیگه ای که میخوای دیگه ام اسممو نیار.
 اگه اینارو که امروز مثه آدم بهت گفتم تو گوشِت فرو می کردی اینجوری نمیشد.ولی الان خوشحالم دو روز مجبور نیستم ببینمت.خوشحالم لعنتییییی.
اصلا می دونی چیه؟ دلم خنک شد که اخراج شدی کیف کردم، حتی اگه به قیمت اخراج شدن خودمم تموم شد.





{یه ریع بیشتر وقت نمونده که برا بابا توضیح بدم دعوام سر چی  بود و براش ایمیل کنم بعد دارم برا اون نارفیق اینجا پست مبزنم:/ اونی که حتی جرات نداره اینجا کامنت بده.چقد احمقم من:((}
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۴:۴۵
سارا

تا حالا اخراج شدنو تجربه نکرده بودم.بعد دو روز‌که رفتم مدرسه اولش اصلا حس بدی نداشتم، یعنی راستش یه حس خوبی هم داشتم،نمی دونم چرا :) خودمم عذاب وجدان داشتم که حس خوب دارم ولی داشتم دیگه.

اما وقتی معلمایی که سر کلاسشون غیبت خوردم شروع کردن هی ازم پرسیدن چرا غایب بودی، مخصوصا ریاضی و فارسی که هر دو روز داشتم خیلی حس بدی پیدا کردم.یعنی اصلا نمی دونستم چی بگم! دلم نمیخواست بگم اخراج شدم.خجالت میکشیدم.می گفتم یه مشکلی داشتم نشد بیام. ولی معلم ریاضی گیر داده بود که چه مشکلی ؟ جلوی همه بچه ها؟ البته بچه ها که همه خبر داشتن ولی بازم یه جوریم بود.

دیگه هی من من کردم بی خیال شد:(((

بعد گفت حالا که دو روز نبودی بیا تمرینارو حل کن ببینم درس خوندی یا نه،البته شوخی گفت چون میدونست خوندم. می دونست این مریضی رو دارم که هر دردی هم داشته باشم درسمو میخونم،اصلا دست خودم نیست.مثلا اول درسمو تموم می کنم بعد میشینم گریه مو میکنم.یا اول میخونم بعد میرم با بابا دعوا میکنم.

بعضی وقتا حالم بد میشه از این کار خودم:||

دیگه همه رو مجبورم کرد حل کنم ،خواستم بشینم گفت زنگ خورد بیا پیشم:(

اصلا نمی دونم این معلما چیکار دارن به غیبت آدم؟ اصلا کار داشته باشن خب برن از دفتر بپرسن چرا گیر میدن به دانش آموز؟!!

زنگ خورد میخوردمیخواستم فرار کنم سریع ولی روم نشد رفتم پیشش اولش گفت : ده نمره سوال امتحانی از فصل آخر در بیار جلسه بعد بیار بی زحمت میخوام ببینم به عنوان بهترین دانش آموز چه سوالایی رو انتخاب میکنی؟

اونقد خوشحال شدم گفتم چشم سریع داشتم در میرفتم گفت چرا نیومدی نگرانت شدم ؟

خب الان این آدم دروغ میگه دیگه اگه نگرانم شده بود از دفتر میپرسید الانم باید میدونست چرا نبودم.

یا دروغ میگفت نگران شده یا دروغ میگفت نمی دونست.

جواب این آدم چیه آخه؟:( 

ولی معلم خوبیه دوسش دارم مهربونه.منطقیه.زورگو و بی عدالتم نیست اصلا.

گفتم یه مشکلی پیش اومد نشد.

فهمید نمیخوام بگم گفت انشاالله دیگه پیش نیاد.

فرزانه ام از دستم شاکی بود هنوز.میگفت ناظم کلی برا اونم خط و نشون کشیده و تهدید کرده اونم اخراج میکنه اگه ادامه بدیم کارامونو.

منم شاکی شدم ازش:|| چیکار کردیم مگه؟ قرارمون همین بود که جلوی حرف زور وایسیم حالا جا زده بود.گفتم فوقش اخراج میشی مگه چی میشه؟ 

گفت مامانم میکشه منو سارا زبونتو گاز بگیر.

خندم گرفت واقعا گفتم منو نمی بینی؟ من زنده ام  وقتی من زنده از اخراج برگشتم یعنی تو هیچیت نمیشه:))

مدرسه رو خیلی دوست دارم.همش خداروشکر میکنم که مدرسه هست! بدون مدرسه من دووم نمیارم! 

من الان چرا بیدارم؟ آیا دلم برای محرومیت از لب تاپم تنگ شده؟!!!

نه نه اصلا.غلط بکنم تنگ شده باشه:)) رفتم تا صاحابش نیومده:)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۶
سارا