سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فوتبال» ثبت شده است

امروزم یه روز توپ دیگه با بابا بود.صبح زود بابا بیدارم کرد که پاشو بریم کله پاچه بخوریم.منم دیشبش نخوابیده بودم،یعنی دیگه با گریه بردم :))) ولی خیلی خوب بود جاتون خالی خیلی چسبید.

 آخرین جایی هم که رفتیم پارک جمشیدیه بود.رفته بودیم اون بالای بالا و رو یه لبه نشسته بودیم و از مناظر اطراف لذت می بردیم که بابا گفت خب دیگه چه خبر؟گفتم: بابا این سوال و وقتی میپرسن که آدما تازه همدیگر و دیده باشن ما که همش پیش هم بودیم -_- 

گفت خب حالا چرا میزنی؟ حالا که اینطور شد باید یه خبری بدی ،بجنب ؛)

منم یهوووو یاد مدرسه افتادم، اصلا دوباره یادم رفته بودا،دیگه دیدم چه خبری بهتر از این:))

گفتم باشه فردا باید بیایید مدرسه.اینم خبر.

یه لبخند زد دستشو انداخت گردنم گفت: بامزه بود.

گفتم شوخی نکردماا. واقعا باید بیایید.مدیر خواسته.

دستشو ورداشت چند ثانیه نگام کرد گفت: باز چیکار کردی؟

بعد فک کرد خودش فهمیده گفت: سارا اگه سر تاخیراته قبلنم گفتم نه جایی میام نه جوابی میدم.خوددانی.

گفتم نه برای اون نیست.

جدی شد گفت نیست؟ پس چی؟ 

گفتم باورکنید بگم خندتون میگیره، اصلا چیزی نبود که.

با اخم سرتکون داد گفت بله از نظر شما هیچ  کاریت چیزی نیست، حالا بگو مام بخندیم.

نمی دونم چرا از اخم بابا خندم گرفته بود:))

بعدم ماجرا رو تعریف کردم داشتم میگفتم دیگه خیلی خندم گرفته بود نمی تونستم حرف بزنم.:))))

مخصوصااونجا شو که معاون بهم گفته بود خودم برم سیستمارو خاموش کنم:)))))))

بابا فقط دست به سینه تا آخر گوش داد اصلانم نخندید :||.ولی خب اخمم نکرده بود .آخرش گفت: اصلانم خنده دار نبود. اعتمادشونو نسبت به خودت داغون کردی می خندی؟

گفتم إ بابا این همه تیکه خنده دار داشت حالا شما به بدترین قسمتش کلید کردید( کلید کلمه جایگزین بابا برای گیر هست :|) 

بابا فقط با تاسف سرتکون داد:((

گفتم إ بابااونجوری نکنید دیگه من خودم میدونم اشتباه کردم معذرتم خواستم تاوانشم دادم ،هنوزم دارم میدم،یعنی حالا حالاها باید بدم:((((

بعدم گفتم مجازاتم چی بوده.

بابا هم گفت: حقته :|

گفتم واقعا که بابا شما میگید حقمه دیگه چه انتظاری از مدرسه دارم؟!!!!

گفت یه وقت خجالت نکشیا باشه؟ حالا بعد این همه وقت یادشون افتاده منو بخوان؟!

:)))))

منم گفتم چی شد که نشد قضیه رو بگم و اینا.

گفت پاشو پاشو بریم ،تفریح بسه دیگه،زیادیت میشه.

تو ماشین گفتم بابا میشه فردا به مدیر بگید جریمه شون عادلانه نیست کمش کنن؟!

بابا یهو خندش گرفت گفت: روت زیاده دیگه برو دعا کن فردا یه دورم من حالتو سر جاش نیارم.

یعنی عدالت موج میزنه هاا ://  :)))))



چقد بده سر هر ماجرایی مجبور میشم درباره اونم حرف بزنم. ای کاش گیر نداده بودن :(((

تو خونه باز رفتم پیش بابا. بهش گفتم مدیر هردوشونو خواسته و من بهش نگفتم.

گفت خب چرا نگفتی؟ 

اصلا توقع نداشتم اینو بگه:((( دوست داشتم فقط بگه باشه حلش میکنم، یا مثلا بگه باشه زنگ میزنم.

اصلا دوست نداشتم درباره اش حرف بزنم دیگه !!هیچ حرفی!! 

گفتم : گفتم که بهتون!چون از خونه اش پرتم کرد بیرون ،خب کی می گفتم؟!

اخماش رفت تو هم گفت: این طرز حرف زدنت درست نیستا! پرتم کرد بیرون یعنی چی؟ دیگه نشنوم.

گفتم چرا مگه دروغ میگم؟ خب چی بگم ؟ کلمه جایگزین بگین بگم  این خوبه؟ ( من رو سوار ماشین خود کردن و دم در منزل پیاده کردن پشت سرشونم نگاه نکردن و..)

دیگه عصبانی شد بلند گفت بسه. 

منم دیگه ساکت شدم :( یه کم چشماشو بست گفت برو خودم زنگ میزنم.

همون موقع پشیمون شدم از حرفم ولی دیگه رفتم تو اتاق یه ساعت بعد دوباره رفتم پیشش معذرت خواستم، لبخند زد گفت بیا بغلم.ولی بازم قیافه اش پکر بود.اون قیافه بابا رو خوب میشناسم خیلی خوب.

گفتم:نمیان نه؟

گفت: بهش گفتم بیاد.

گفتم ولی گفتن نمیان نه؟

گفت یه چند ساعت کار دارم. وقت شام شد خودت بگو غذا بیارن باشه بابا؟

این یعنی نه نمیاد :\\ می دونستم.مهم نیست.

من فردا صد در صد خواب می مونم:( یه موضوع دیگه به حرفای مدیر اضافه شد.:// خوش به حالش ://


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۷ ، ۰۲:۱۲
سارا

برای یه همچین روزی کلی جواب آماده کرده بودم ولی امروز همه چی یه جور دیگه شد، یه جور که انتظارشو نداشتم.

امروز باز دیر رسیدم مدرسه.شبم زود خوابیدم واقعا :|| یعنی به نسبت قبل ،ولی خب چیکار کنم زنگ گوشی رو که میگیرم یه لحظه ام سرمو میذارم رو بالش خوابم میبره باز.

دیرتر از دیروزم شد :| وقتی رسیدم معاون یه کم سوال جواب کرد که چرا باز دیر اومدی و از این حرفا منم عذرخواهی کردم حسابی واقعا اظهار پشیمانی کردم :| ولی هیچی نگفت فقط رفت بیرون از دفتر یه ده دقیقه بعد برگشت .

گفتم میشه برم سرکلاس دیگه خیلی دیر شد ولی گفت نه برو دفتر مدیر:||||||

گفتم مدیر چرا؟!! خودمون حلش می کنیم باور کنید دیگه تکرار نمیشه.

ولی فقط گفت برومنتظرن!

یعنی اونقد داشتم حرص میخوردم اونقد بدوبیراه تو دلم گفتم که آخه یعنی دوتا تاخیرم نمی تونی خودت مدیریت کنی و پای مدیر و میکشی وسط و ...چقد ساده بودم واقعاً که نفهمیدم همون لحظه:|||

رفتم تو دفتر مدیر با روی باز استقبال کرد گفت بشینم ولی تا نشست پشت میزش جدی شد.جدیاااا.اونقدم اباهت داره آدم استرس میگیره.

بعدم شروع کرد یه سری سوال درباره معلما و درسا و وضعیت مدرسه پرسیدن که راضی هستم به عنوان یه دانش آموز تراز اول تحصیلی ؟؟ اصلا همه چی مشکوک بود.بدجورم مشکوک بودم منم فقط گفتم بله همه چی خوبه ممنون.

یه کم فکر کرد گفت خب خداروشکر که راضی هستی!

اصلا بدجور با اعصابم داشت بازی میکرد:||

بعد پرسید شما رمز سیستم هارو به کسی داده بودی؟ مثلا به دوستات؟

اینو گفت دیگه تا ته تهش رفتم برگشتم:||| 

لو رفته بودم :( فقط داشت اعتراف می گرفت ازم. 

دیگه راه فرارنبود ،گفتم به کسی ندادم.

از جاش پاشد رفت سمت در منم پاشدم ،گفت خب پس لطفاً امروز به پدر مادرت بگو که برای یه جلسه خصوصی بیان مدرسه. ظاهرا شرایط خاصی دارن که وقتی زنگ میزنیم نمی تونن سریع مدرسه باشن واسه همین گفتیم بهتره خودت باهاشون صحبت کنی یا فردا یا اگر نمیتونن شنبه یه سر به مدرسه بزنن.باشه؟

بعدم در و باز کرد.یعنی برو بیرون.

این همه مامان بابا موخواستن مدرسه تا حالا اینجوریشو ندیده بودم خیلی بد بود.داد و فریاد میکنن خیلی خوبه تو هم راحت حرف میزنی دفاع می کنی.ولی اینشکلی.اصلا بدجور غافلگیر شدم.

گفتم : میشه یه چیزی رو توضیح بدم؟

واقعا میخواستم حرفایی که آماده کرده بودمو بگم که شاید کوتاه بیاد هرچند گفتنشون اونجا،به مدیر، تو اون آرامش،خیلی سخت بود ولی میخواستم بگم بازم،

اما شونمو گرفت هدایتم کرد بیرون قشنگ:) خودشم باهام اومد بیرون گفت حتما حتماً ولی صبر کن پدر مادرتم باشن،جلسه برای همینه اصلا، که صحبت کنیم.فقط حتما هردو باید باشن.

بعدم گفت برم سر کلاس:||||

تاهمین چند دقیقه پیشم داشتم سعی میکردم برم به بابا بگم.ولی نگفتم آخرش ،به خاطر فردا فقط. میخوام آخر هفته برم پیش مامان،میترسم جلسهه همه چیزو به هم بریزه...بابا نذاره برم،یا مامان عصبانی شه رام نده.حالا که وقت دادن دیگه میذارم برا جمعه میگم.

آقا ولی من کاری نکردما.من دستور وزیر و اجرا کردم.حق ندارن باهام کاری داشته باشم.

اینارو آماده کردم بگم:))

بله ساعت یکه و من بیدارم،می دونم.جغد اسم دوممه:||

با چراغ خاموش دارم تایپ می کنم تو گوشی.کور شدم:||| چقد محدودیت آخه؟! :|||

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۷ ، ۰۱:۱۰
سارا

وای امروز خیلی خوب بود ،خییلی .البته اگه تا فردا پس فردا لو نرم دیگه عالی میشه:)))

امروز زنگ تفریح که خورد به فرزانه و راضیه گفتم آماده اید دیگه ؟! اونام گفتن چه جورم.

یه کم وایسادیم تا معلما برن پایین و تقسیم شدیم تو کلاسا و با سرعت نور شروع کردیم...چراغ خاموش ، پرژکتور روشن ،پرده پروژکتور پایین ،سیستم روشن، رمز سیستمارم داشتم:))) البته فقط من داشتم ؛)خوبیه شاگرد اول بودن و یه کم بیشتر از بقیه ویندوز بلد بودن همینه دیگه..رمز سیتسمارو دارم چون هر وقت هرکلاسی برای پروژکتور و سیستم کلاس مشکل داشت منو صدا میکردن برا همین دیگه مسئول سایت یه بار رمز همه سیستمها و رمز نت کلاسارو بهم داد:)) برا همچین روزی:))


سریع نت و وصل کردم و سریع سایت تلوبیون و باز کردم و شبکه سه آنلاین:)))

تو ده دقیقه کل کلاسا داشت فوتبال پخش می کرد. چراغای راهرو هم خاموش ..فقط نور پروژکتور از کلاسا میزد بیرون..یعنی یه صحنه ای بودا...

معرکه بود... دیگه سریع رفتیم تو حیاط تابلو نشیم ولی خندمون گرفته بود خیلی سعی کردیم خودمونو جمع کنیم تابلو نشیم.

زنگ که خورد و اولین گروه از بچه ها که رفتن بالا صدای سوت و کفشون بلند شد خیلی باحال بود...معاون حواسش نبود ولی دیگه هرچی بچه ها بیشتر میرفتن بالا سرو صدا بالا رفت، دیگه متوجه شد یه خبریه رفت بالا دیگه ما هم اون موقع رفتیم بالا قیافه شو ببینیم چجوری میشه:))))

بچه ها ناظمو میدیدن ازش تشکر میکردن فک میکردم یه سوپرایز از سمت مدرسه اس:))))

من هرچی میخوام بچه ها رو به مدرسه علاقه مند کنم نمیذارن که اینا:||| 

خلاصه ناظم رفت تو اولین کلاس داد زد اینجا چه خبره؟ بعدم سر نماینده کلاس داد میزد که: خاموشش کن ببینم ‌وایسادی تماشا می کنی.

:)))

بعد اومد بیرون دید کل راهرو همین وضع... تو راهرو راه میرفت میکوبید رو در کلاسا داد میزد خاموش کنید ...بچه هام هی خواهش التماس می کردم که: خانم توروخدا بذارید یه نیمه ببینیم و ....می گفت صدای کسی رو نشنوم سریع خاموش ولی تا از یه کلاسی رد میشد همه می نشستن شروع میکردن تماشا کردن ،هیچ‌کس خاموش نمی کرد:)))

معلمام کم کم .دیگه اومده بودن بالا فقط وایساده بودن تماشا  میکردن.. بعضیا شون فقط صداشون رفت بالا سریع خودشون وارد عمل شدن.

دیگه داشتم به بچه ها میگفتم بسه دیگه بریم تو کلاس جلو چشم نباشیم بهتره که یهو چشمش به من افتاد گفت فلانی چرا وایسادی  بجنب سیستم هارو خاموش کن..

 مثه همیشه منو صدا کرد سر سیستما:))

وقتی رد شد راضیه و فرزانه ترکیدن از خنده ..گفتم ساکت شید جون هی کی دوست دارید دیوونه ها لو میریم:||||

قشنگ شک کرد یه لحظه برگشت پشت سرشو نگاه کرد.

دیگه من چون بیشتر شک نکنه دوییدم شروع کردم خاموش کردن ولی احتمالا تا آخر امشب فکراشو میکنه با این حرکتی هم که این دوتا خنگ کردن دستمو میخونه دیگه لو میرم.خدا رحم کنه:))) ولی خدایی خیییلی کیف داد قشنگ نیمساعت از زنگ شوخی شوخی گذشت..تا آخر مدرسه هم همش حرفش بود.

اگه می بردیم که دیگه کیفمون تکمیل میشد..حیف شد واقعا:|

وای یعنی یه درصد اگه ناظم یا مدیر این وبلاگو بخونه:))) وااای:))) هم دستامم لو دادم:)

بچه ها متشکرم.گیر بیوفتم لوتون نمیدم.خیالتون تخت.

مگر از اینجا لو بریم که دیگه کاری ازم بر نمیاد:))))

امشب با بابا کار دارم. همین امشب باید برم براش:|| چون شاید فردا لو برم اون بخواد بیاد برام:)) دیگه نمیشه :|

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۲۰:۴۱
سارا