سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قهر» ثبت شده است

بیخود امیدوار شدم،احمق شدم، دیشب  منو نبرد خونه بابا چون دیروقت بود،خیلی دیر.فقط همین:(

امروز بیدار شدم خونه نبود چند ساعت بعدم پیام داد: آماده باش نیمساعت دیگه که رسیدم برسونمت خونه.

نشستم یه کم گریه کردم مثلا خالی شم ولی بدتر شدم.پیام دادم: چرا؟ تازه پنج شنبه اس مامان.

ولی دیگه جواب نداد:(((

وقتی رسید آماده نبودم گفت تو ماشین منتظرم.

گفتم مامان ببخشید ، باور کنید اونطوری نیست، بریم پیش عمو من معذرت خواهی کنم.

یعنی اون لحظه حاضر بودم هرکاری کنم که مامان کوتاه بیاد،هرکاری، عذرخواهی از عمو که چیزی نبود، ولی فقط گفت سریع بیا کار دارم.

وقتی رسیدیم قشنگ دم در خونه یکساعت نشستم گریه کردم، چون نمی دونستم باید به بابا چی بگم؟

دیگه یکی از همسایه ها منو دید شروع کرد سوال جواب دیگه مجبور شدم بیام تو ولی بابا نبود.

خب الان من چیکار کنم؟میشه بگم با عمو بد حرف زدم مامان عصبانی شد ؟ میشه به دروغ فک نکنم؟ 

من الان چی بگم به بابا؟ یکی بگه من به بابا چی بگم؟!

:((((((((

مامان خیلی بی رحمه خیلی:((

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۴:۰۹
سارا

دلم برای مامان تنگ شده.حتی برای صدای بلندش:)

جواب تلفنمو نمیده از اون روز:( فقط یه بار پیام داد( سرم شلوغه دیگه زنگ نزن فعلا) :(( خب معلومه الکی میگه.

آخه تقصیر من چیه؟! ای کاش امروز از مدرسه میرفتم در خونه اش.

بابا هم این روزا چقد دیر میاد...أه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۸:۳۵
سارا