سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لو رفتن» ثبت شده است

برای یه همچین روزی کلی جواب آماده کرده بودم ولی امروز همه چی یه جور دیگه شد، یه جور که انتظارشو نداشتم.

امروز باز دیر رسیدم مدرسه.شبم زود خوابیدم واقعا :|| یعنی به نسبت قبل ،ولی خب چیکار کنم زنگ گوشی رو که میگیرم یه لحظه ام سرمو میذارم رو بالش خوابم میبره باز.

دیرتر از دیروزم شد :| وقتی رسیدم معاون یه کم سوال جواب کرد که چرا باز دیر اومدی و از این حرفا منم عذرخواهی کردم حسابی واقعا اظهار پشیمانی کردم :| ولی هیچی نگفت فقط رفت بیرون از دفتر یه ده دقیقه بعد برگشت .

گفتم میشه برم سرکلاس دیگه خیلی دیر شد ولی گفت نه برو دفتر مدیر:||||||

گفتم مدیر چرا؟!! خودمون حلش می کنیم باور کنید دیگه تکرار نمیشه.

ولی فقط گفت برومنتظرن!

یعنی اونقد داشتم حرص میخوردم اونقد بدوبیراه تو دلم گفتم که آخه یعنی دوتا تاخیرم نمی تونی خودت مدیریت کنی و پای مدیر و میکشی وسط و ...چقد ساده بودم واقعاً که نفهمیدم همون لحظه:|||

رفتم تو دفتر مدیر با روی باز استقبال کرد گفت بشینم ولی تا نشست پشت میزش جدی شد.جدیاااا.اونقدم اباهت داره آدم استرس میگیره.

بعدم شروع کرد یه سری سوال درباره معلما و درسا و وضعیت مدرسه پرسیدن که راضی هستم به عنوان یه دانش آموز تراز اول تحصیلی ؟؟ اصلا همه چی مشکوک بود.بدجورم مشکوک بودم منم فقط گفتم بله همه چی خوبه ممنون.

یه کم فکر کرد گفت خب خداروشکر که راضی هستی!

اصلا بدجور با اعصابم داشت بازی میکرد:||

بعد پرسید شما رمز سیستم هارو به کسی داده بودی؟ مثلا به دوستات؟

اینو گفت دیگه تا ته تهش رفتم برگشتم:||| 

لو رفته بودم :( فقط داشت اعتراف می گرفت ازم. 

دیگه راه فرارنبود ،گفتم به کسی ندادم.

از جاش پاشد رفت سمت در منم پاشدم ،گفت خب پس لطفاً امروز به پدر مادرت بگو که برای یه جلسه خصوصی بیان مدرسه. ظاهرا شرایط خاصی دارن که وقتی زنگ میزنیم نمی تونن سریع مدرسه باشن واسه همین گفتیم بهتره خودت باهاشون صحبت کنی یا فردا یا اگر نمیتونن شنبه یه سر به مدرسه بزنن.باشه؟

بعدم در و باز کرد.یعنی برو بیرون.

این همه مامان بابا موخواستن مدرسه تا حالا اینجوریشو ندیده بودم خیلی بد بود.داد و فریاد میکنن خیلی خوبه تو هم راحت حرف میزنی دفاع می کنی.ولی اینشکلی.اصلا بدجور غافلگیر شدم.

گفتم : میشه یه چیزی رو توضیح بدم؟

واقعا میخواستم حرفایی که آماده کرده بودمو بگم که شاید کوتاه بیاد هرچند گفتنشون اونجا،به مدیر، تو اون آرامش،خیلی سخت بود ولی میخواستم بگم بازم،

اما شونمو گرفت هدایتم کرد بیرون قشنگ:) خودشم باهام اومد بیرون گفت حتما حتماً ولی صبر کن پدر مادرتم باشن،جلسه برای همینه اصلا، که صحبت کنیم.فقط حتما هردو باید باشن.

بعدم گفت برم سر کلاس:||||

تاهمین چند دقیقه پیشم داشتم سعی میکردم برم به بابا بگم.ولی نگفتم آخرش ،به خاطر فردا فقط. میخوام آخر هفته برم پیش مامان،میترسم جلسهه همه چیزو به هم بریزه...بابا نذاره برم،یا مامان عصبانی شه رام نده.حالا که وقت دادن دیگه میذارم برا جمعه میگم.

آقا ولی من کاری نکردما.من دستور وزیر و اجرا کردم.حق ندارن باهام کاری داشته باشم.

اینارو آماده کردم بگم:))

بله ساعت یکه و من بیدارم،می دونم.جغد اسم دوممه:||

با چراغ خاموش دارم تایپ می کنم تو گوشی.کور شدم:||| چقد محدودیت آخه؟! :|||

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۷ ، ۰۱:۱۰
سارا