سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مامان» ثبت شده است

بیخود امیدوار شدم،احمق شدم، دیشب  منو نبرد خونه بابا چون دیروقت بود،خیلی دیر.فقط همین:(

امروز بیدار شدم خونه نبود چند ساعت بعدم پیام داد: آماده باش نیمساعت دیگه که رسیدم برسونمت خونه.

نشستم یه کم گریه کردم مثلا خالی شم ولی بدتر شدم.پیام دادم: چرا؟ تازه پنج شنبه اس مامان.

ولی دیگه جواب نداد:(((

وقتی رسید آماده نبودم گفت تو ماشین منتظرم.

گفتم مامان ببخشید ، باور کنید اونطوری نیست، بریم پیش عمو من معذرت خواهی کنم.

یعنی اون لحظه حاضر بودم هرکاری کنم که مامان کوتاه بیاد،هرکاری، عذرخواهی از عمو که چیزی نبود، ولی فقط گفت سریع بیا کار دارم.

وقتی رسیدیم قشنگ دم در خونه یکساعت نشستم گریه کردم، چون نمی دونستم باید به بابا چی بگم؟

دیگه یکی از همسایه ها منو دید شروع کرد سوال جواب دیگه مجبور شدم بیام تو ولی بابا نبود.

خب الان من چیکار کنم؟میشه بگم با عمو بد حرف زدم مامان عصبانی شد ؟ میشه به دروغ فک نکنم؟ 

من الان چی بگم به بابا؟ یکی بگه من به بابا چی بگم؟!

:((((((((

مامان خیلی بی رحمه خیلی:((

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۴:۰۹
سارا

یعنی این همه روز و هفته وجود داره.اد موقعی که من اینجام مامان باید میرفت اونجا ؟ این اسمش بدشانسی نیست چیه پس ؟!!

دلم نمی خواست مامان بفهمه از عمو دل خوشی ندارم واسه همین وقتی داشتیم راه می افتادیم با خودم قرار گذاشتم که با عمو خوب باشم.خوبه خوب،مثل قبلنا ولی وقتی رسیدیم.

اونقد تحویل گرفت مامانو ، زن عمو هم همینطور، تحویلااااا :||

 منو بابا رو میبینن اینجوری نمی کنن اصلا ،نصفشم نمی کنن.

همون اولش با این کارشون حالم بد شد دیگه اصلا نمیشد خوب باشم که..هرکاری کردم نشد.

عمو حالمو پرسید فقط زیر لب جواب دادم. نگاشم نکردم ،از مدرسه پرسید باز زیر لب گفتم مثه همیشه. مامان داشت شاخ در میاورد، اصلا انگار دلش می خواست همونجا یه چیزی بهم بگه ولی جلوی استادش روش نشد.منم دیگه گفتم ببخشید پاشدم رفتم یه جا دیگه نشستم..

دو سه ساعتم کارشون طول کشید مجبور شدم با مهشید،همون زن عمو حرف  بزنم به زور،  دیگه از یه جایی صدای گوشیمو درآوردم مثلا زنگ خورده ،رفتم حیاط دیگه نیومدم بالا.

تو ماشین هنوز ماشینو روشن نکرده میگه: این چه رفتاری بود ؟ می دونی چقد خجالت کشیدم جلوی استاد فلانی ؟!

اونقد حالم به هم می خوره جلوی منم بهش میگه استاد ، بابا  استاده توئه ،عموی منه، 

گفتم مگه چی شده؟!

گفت: چی شده؟ اون چه طرز جواب دادن بود؟ با عموت مشکلی داری؟! 

تو دلم گفتم إ بلاخره یادتون اومد عمومه؟!

گفتم: مامان میشه یه حرف دیگه بزنیم؟

گفت: عصبانی ام ازت میخوای یه حرف دیگه بزنم ؟ نکنه‌ سر ماجرای ..

خودش فهمید دیگه.البته خب معلوم بود.

خیلی عصبانی شد و شروع کرد کلی برام اظهار تاسف کرد و کلی به بابا تبریک گفت که تونسته یکی شبیه خودش ازم بسازه و....

چند بار گفتم مامان تورو خدا.

ولی دیگه همه حرفاشو زد خالی شد تا رسیدیم خونه ،البته همین که منو همونموقع  نبرد در خونه بابا پیاده کنه جای امیدواریه ولی رسیدیم رفت تو اتاق در و کوبید.منم اومدم اتاقم دیگه بغضم و خالی کردم ،جلوی مامان که نمیشد.

آخه چرا؟ .لعنت به این شانس :((((( ازم عصبانی  میشه کلی طول میکشه باهام خوب شه...فردا پس فردا هم حتما باز خودش میره بیرون تنها میمونم .

مثلا میخواستم فردا درباره جلسه بهش بگم.

گند زده شد به همه چی باز.ای خدا:((((( 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۰۴:۰۲
سارا

نمی دونم چی شد که خوابم برد.بیدار که شدم دیدم ساعت یازده و نیمه ومامانم اومده خونه و خوابیده.

با خودم گفتم حالا که مامان خوابه ناهار درست کنم که بیدار شه  خوشحال شه و باهم غذا بخوریم.

قبلنا هر وقت غذا درست میکردم می گفت آخرش نفهمیدم تو به کی رفتی اینقد خوب آشپزی میکنی:)

البته معلومه به خودش رفتم چون مامانم آشپزیش خیلی عالیه ولی خب خیلی وقت نمیکرد غذا درست کنه.

وقتی بیدار شد دیگه غذا تقریبا حاضر بود. بهم لبخند زد گفت چه بوی خوبی میاد!!

منم گفتم غذای مخصوص فقط برای شماست:))

ولی خب.یه جوری بودباهام.

موقع ناهارم....خیلی جدی گفت که چرا دیشب نرفتم خونه؟

اصلا فک نمیکردم بازم حرفشو بزنه....من دیگه پشیمون شده بودم از سوالم ولی اون....

گفتم فقط میخواستم ببینمتون آخه امروز جمعه ست.

گفت حرف منو گوش دادن گناهه نه؟ مگه دیشب نگفتم برو خونه؟ 

تو اون لحظه واقعا چیکار میشه کرد غیر از گریه:(( ولی من حق نداشتم گریه کنم چون اوضاع بدتر میشد.

گفتم ببخشید فقط ..

نذاشت حرفمو بزنم گفت اینو یه بار گفتی.پس خواسته من ازت چی شد؟

ولی من میخواستم بگم دلم براتون تنگ شده بود...دل لعنتی من تنگ شده بود...

بعدم فقط گفتم ببخشید..من احمق.. فقط گفتم ببخشید...آخه چرا من هیچوقت نمی تونم حرف بزنم...بازم نشد...بازم ساکت شدم...بازم هیچی نگفتم....

ناهارش که تموم شد لبخند زد گفت دستت درد نکنه مثل همیشه عالی بود.بعدم رفت پای لب تاپ .

منم ظرفارو جمع کردم آشپزخونه رو مرتب کردم بعدم رفتم  پیشش نشستم.

یه کم بعد  براش قهوه درست کردم بردم،مثل اون وقتا، بعدم براش میوه آوردم با هم خوردیم.

وقتی منو رسوند بهش گفتم ببخشید که مزاحمتون شدم.امروز وقت نداشتید.

بوسم کرد گفت خواهش میکنم.اشکالی نداره.بعدم گفت دوست دارم.

ولی من مزاحمش نشده بودم.حتی باهاش حرفم نزدم فقط پیشش نشستم نگاش کردم،همونم خیلی خوب بود دلتنگیم رفت واقعا ولی..جوابش یعنی مزاحم بودم:( 

یعنی تمام اون وقتایی هم که پشت لب تاپش بود و براش قهوه میبردم مزاحم بودم؟!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۷ ، ۲۳:۵۰
سارا

من امروز از مدرسه اومدم خونه. میخواستم بی خیال باشم، میخواستم دیگه بهش فکر نکنم، میخواستم تصور کنم که دارم اذیتش می کنم و دلم خنک شه از فکرش ولی....حتی یه لحظه حتی یه ثانیه هم از ذهنم نرفت ییرون:( فقط عذاب کشیدم. 

بابا که اومد سعی کردم عادیه عادی باشم، که نفهمه دارم دق میکنم از غصه ولی نشد.نشد معمولی باشم اصلا یه لبخندم رو لبم نمیومد لعنتی:(

بابا هم همیشه خوب میفهمه این چیزارو، برعکس مامان. عجیبه ولی همیشه همینطوری بود بابا قشنگ از قیافه ام میفهمید یه چیزیم هست میفهمید دردم چیه ولی مامان ،حتی اگه گریه ام می کردم فکر نمیکرد که مثلا چمه که گریه ام در اومده، دعوام می کرد که چرا به جای حرف زدن گریه میکنم:( 

خب بعضی وقتا بعضی حرفا رو نمیشه زد بعضی چیزا رو دوست داری آدما خودشون بفهمنو کمکت کنن.

باباهمیشه اینجوری بود.مثل امشب.

امشب گفت شام بریم بیرون بعدم یه گشتی بزنیم؟!‌بریم؟!

منم قبول کردم.یکساعت بعد اونقد دیگه حالم خوب بود که همه چی یادم رفت .خیلی وقت بود با بابا شب تعطیل نرفته بودم بیرون.یادم رفته بود که چقد خوبه:)))))

به اندازه یه هفته باهاش حرف زدم،از مدرسه از تجربه اخراجم:)) از درسام از همه چی..اونقد از همه چی داشتم میگفتم که یهو...بین حرفام...اسمشو آوردم.اسم مامانو...نمی دونم یهو چی شد ولی تا اسمشو‌بردم یهو همه اون غم و غصه ها برگشت تو دلم، یهو پکر شدم،انگار که خاموش بشم، دیگه صدام در نیومد:(((

فقط زدم زیر گریه:(((

بابا هم بغلم کرد گذاشت کلی گریه کنم خالی شم بعدم پرسید که چرا امروز نرفتم پیش مامان.

 من اصلا نمی تونستم حرف بزنم.

ولی بابا به جاش کلی حرف زد.حرفایی که هم حالمو خوب کرد هم باعث شد آب شم از خجالت. از خجالت همه اون حرفا و فکرام.

می دونستدچرا امروز نرفتم پیش مامان، همه چی رو میدونست،انگار که حرفای تو فکرمو شنیده باشه ،همه رو می دونست ..و گفت که اشتباه کردم نرفتم و خودم دارم خودمو شکنجه میدم و واسه دیدن مامان نباید منتظر اجازه و خواستن هیچ‌کس باشم، حتی خود مامان.

گفت ولی هیچوقت دیر نیست و فردا خودش منو میبره خونه مامان.

فقط بابا رو بغل کردم و ده بار بهش گفتم که خیلی دوستون دارم.

تا حالا هیچوقت نشده با مامان اینجوری حرف بزنیم و بتونم اینقد راحت درد دلمو بهش بگم ، بهش بگم که دوست دارم. ولی من بازم مامانو خیلی دوسش دارم خیلی.

فردا هم میرم پیشش حتی اگه اصلا هیچ حرفی هم نزنیم.

حالام از حال خوب خوابم نمیبره:)) صبحم که بابا بیدارم میکنه نمی تونم بخوابم یه دل سیر):) 

هیچی دیگه فردا لیوان آب درانتظارمه:))))

بابا عاشقتونم.فردا بازم باید بهتون بگم اینو.امشب کم گفتم هنوز تو دلم هست:)))

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۷ ، ۰۱:۵۱
سارا

دوباره هفته تموم شد و... :((

دلم میخواد فردا بعد از مدرسه برم پیش مامان.ولی از یه طرفم خیلی دلخورم:( خیلی. دلمم میخواد نرم .میخوام امتحانش کنم.ببینم چند هفته باید بگذره که بلاخره دلش تنگ شه طاقتش تموم شه؟! اصلا میشه؟

شایدم اصلا نشه. بابا امشب پرسید فردا بعد مدرسه میام خونه یا میرم پیش مامان؟ 

نمی دونم چرا حس میکنم بابا سوالش واقعی نیست،یعنی همینجوری نمی پرسه ،حس می کنم میخواد به روم بیاره که مثلا ( میبینی مامانت نمیخوادت) یا(هفته به هفته ام یادت نمی کنه بعد به خاطرش تو روی من وایمیستی) یا...می دونم می دونم دارم چرت میگم. بابا اصلا اینطوری نیست من مریض شدم از رفتارای مامان ولی...آخه دوست ندارم اصلا دیگه درباره مامان ازم چیزی بپرسه...خجالت می کشم. پیش بابا خجالت می کشم وقتی یاد کارایی که به خاطرش کردم میوفتم.

نمی دونم فردا چیکارکنم:(( به بابا گفتم شاید رفتم.آخه هم دلم میخواد هم نمیخواد:(

ببینم تا فردا عصر کدوم زورش بهم میرسه.عقلم یا قلبم:(

لعنت به دوراهی:(((

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۵۸
سارا

دیروز بابا اومد دنبالم.فک کردم بلاخره معذرت خواهیمو قبول کرد یعنی.

ولی..بازم باهام حرف نزد، منو صاف برد در خونه مامان.ولی دلم نمیخواست برم اونجا ،اصلا معلوم نبود خونه هست یا نه؟ تازه اصلا قهر بود باهام مطمئنم دوست نداشت برم اونجا:(

گفتم میخوام بیام خونه.

گفت برو پایین بجنب.

گفتم اصلا معلوم نیست خونه باشن.

داد زد گفت برو پایین بهت گفتم.فقط برو پایین.

منم گریه ام گرفت گفتم بابا به خدا کلید ندارم کلیدم خونه ست ،نباشن گوشه خیابون میمونم.

خودش پیاده شد چندبار زنگ زد ولی مامان نبود. 

سوار شد رفتیم خونه ولی نرفتیم تو ،دم در وایساد گفت برو کلیدو بیار.

گفتم بابا نمیخوام برم اونجا.این هفته نمیخوام.

ولی گفت: فقط یه بار دیگه مثه آدم  بهت میگم برو کلیدو بیار.

منم رفتم توولی برگشتم الکی گفتم پیدا نکردم. آخه میترسیدم،میترسیدم منو ببره اونجا بعد دیگه نزاره هیچوقت برم خونه.فک میکردم بخشیده اومده دنبالم ولی معلوم بود میخواست منو کلا بفرسته پیش مامانم.

مامانم که اصلا منو نمیخواد یعنی همون دو روز تو هفته ام به زور میخواد. خیلی خر بودم اونکارارو کردم فک نمیکردم آخرش اینجوری شه.

فهمید دروغ میگم ،قشنگ تابلو بود گفت: به نفعته بری پیداش کنی.

دیگه التماس کردم گفتم پیدا نمیشه گشتم،پیدا نشد.تو رو خدا اشتباه کردم غلط کردم.توروخدا بریم خونه.توروخدا.

عصبانی گفت خودت خواستی..بعدم درو زد ماشین و برد تو حیاط منم رفتم تو.از ماشین که پیاده شد اومد بازومو گرفت کشید بردم تو.می دونستم دیگه میخواد بکشتم و به خاطر همه کارایی که کردم حسابمو میخواد برسه ولی اشکال نداشت ،وقتی رفتیم تو خیالم راحت شد که گذاشته بود بیام تو خونه.میترسیدم نذاره دیگه بیام.

منو برد تو اتاقم کمربندشو درآورد. دیگه برای اون کارایی که کردم خط کش و دست جواب نمیداد کم بود:((

گفت بهت گفتم تو این خونه با قانون من طرفی.فرار از خونه؟از مدرسه؟ بیچاره ات می کنم سارا کاری میکنم پنج شنبه جمعه هام پاشی بری مدرسه.

منم فقط می گفتم بذارید توضیح بدم:( آخه منکه فرار نکرده بودم رفته بودم خونه بابابزرگم ،مدرسه ام که اخراج شده بودم الکی که نبود نرفتنم:(

دیگه همه رو گفتم ،گفتم اخراج شده بودم،مثلا میخواستم فکر نکنه فرار کردم اوضاع بهتر شه ولی بدتر شد دیگه همه رو فهمید ،فهمید کتکاری کردم خیلی اوضاع افتضاح شد:(

دیگه خییلی بدجور حسابم رسیده شد ،خییییلی یعنی تاحالا اینجوری  کتک نخورده بودم.اصلا تموم نمیشد که.خیلی زد اصلا نمی دونم چندتا شد دیگه اصلا نگفت بشمرم که..فقط میزد اونقد عصبانی بود که انگار فکر نکرده بود قراره مثلا چندتا بزنه..دیگه دیدم تموم نمی کنه گفتم توروخدا بابا دارم میمیرم دیگه، اشتباه کردم بسه توروخدا.

انگار تازه حواسش جمع شد که داره خیلی زیاد میزنه ،دیگه نزد ولی عصبانیتش تموم نشده بود که ...کمربند و محکم پرت کرد خورد به دیوار داد زد :بیرون ببینمت دوباره کتک میخوری بعدم درو کوبید رفت.

دیگه تاشب فقط گریه ام میومد فقط گریه کردم همش فک میکردم ای کاش میرفتم خونه مامان ،اصلا بابا برای همین میگفت برم اونجا نمیخواست کتک بخورم ولی بلاخره هروقتم میرفتم خونه برای کار ام تنبیه میکرد حتما ،ولی شاید عصبانیتش کمتر میشد کمتر میزد ولی امروز فکر کردم که اشکال نداره عوضش خیالم راحت شد که بابا منو خونه راه میده.

ولی من یه چیزی رو فهمیدم. فهمیدم که بیخود به خاطر مامان این کارارو کردم اینقد دردسر کشیدم .اونکه تو این یه هفته حتی یه اس ام اسم نداد بهم ،می دونست به خاطر کادوش بابا با دعوا کردم میدونست به خاطر دعوام تو مدرسه حتما تو دردسر میوفتم تو‌خونه.ولی حتی حالمم نپرسید چرا؟چون نتونستم بابا رو راضی کنم که اون کادوی آشغالشو استفاده کنم.من دیگه دلتنگیمم خفه میکنم میزنم تو دهنش.وقتی منو نمیخواد منم نمیخوامش دیگه.عیب نداره.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۲
سارا

دیروز و امروز که تا حالا خیییلی خوب بوده! دیشب ساعت دو برگشتیم خونه،این یکی از لذتاییه که فقط با مامان میشه داشت.تا دیروقت بیرون بودن و کیف کردن:)) بابا که اصلا قبول نداره و تحمل نمی کنه:|

یکی دیگه از لذتاهم تا لنگ ظهر خوابیدنه:))) اینم مامان هیچوقت مشکلی نداشت که روزای تعطیل زیاد بخوابم ولی بابا نمیذاشت همش میومد بیدارم میکرد:|| ولی تو این سه چهار ما دیگه آخر هفته ها همش تا لنگ ظهر خوابیدم:)))) خیلی معرکه ست ؛)

دیشب مامان گفت امشب برام یه سوپرایز داره... وای از ذوق و هیجان دارم میمیرم.هر چی التماس کردم که حداقل بگه درباره چیه گوش نداد.تولدمم دقیقا دو ماه دیگه یه همچین شبیه اونم نمی تونه باشه.

 اصلا نمی تونم حدس بزنم.

دیروز مامان بازم معذرت خواست که هفته پیش چهارشنبه سراغمو نگرفتو کلی دلیل آورد که..خب همه شو تا حالا صد بار شنیدم...بگذریم خلاصه بعدش پرسید چی شده بود منم ماجرای مدرسه رو کامل تعریف کردم براش.

گفت سارا! میذاشتی یه هفته از مدرسه بگذره بعد مامان!!!!

منم گفتم هفته دوم بودا:)))) بعدم خندیدیم:)))

بعد پرسید بابات چیکار کرد؟!

این سوالشو دوست نداشتم اصلا...خودش میدونست چرا می پرسید خب؟

وقتی بود خیلی بارا نجاتم میداد از تنبیه و توبیخای بابا ..ولی خیلی بارام وقتی دعواشون بالا میگرفت مامان دیگه بیخیال میشد، که دوبرابر  برامن بد میشد چون بابا دیگه دوبرابر عصبی بود.

اون موقع از مامان بیشتر از بابا عصبانی میشدم. وقتی میومد وسط باید تا آخرش می موند نه اینکه فقط بابا رو عصبانی تر کنه بعدم بره.

حالا که نبود.می دونست چی شده بعدش.پرسیدن نداشت.

فقط گفتم مثل همیشه دیگه

گفت مامانی نمیشه یه کاری کنی گیر نیوفتی؟ تو که زرنگ تر از این حرفایی! بابای...تو که می شناسی...زرنگ تر باش.

گفتم می دونم،نمی دونم چی شد ایندفعه.بعدم حرفو عوض کردم.بدم میاد درباره بابا حرف بزنیم. متنفرم بازم از هم بد بگن.دیگه تحمل ندارم.


وای آخ جووون.یعنی امشب مامان چی داره برام.آخ جووون.

فرزانه چیه مگه اینارواینجا مینویسم؟ مثلا کی مییینه؟ بابام ؟مامانم؟ اون ناظمه....غیرممکنه پیدا کنن...از چی میترسی ؟

اصلا ببینن! مگه چی گفتم؟ 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۶:۵۵
سارا

امروز مامان خودش اومد دنبالم.اونقد ذوق کردم داشتم بال میوردم .اصلا خبرم نداده بود میاد واسه همین یه کم معطل شد تا حاضر شم.

ولی سوار که شدم جواب سلاممو نداد:|  به جاش فقط یه دسته کلید که دوتا کلید روش بود گذاشت رو دستم.بعدم راه افتاد.

من خشکم‌زد اصلا باورم نمیشد خیلی ناراحت شدم ازش.خب اصلا تقصیر من چیه تو این ماجرا:(

گفتم مامان اونروز...

گفت فک نمیکردم اینقد شبیه بابات باشی!!! ترسیدی بدزدنت نه؟!!

یعنی بعد یه هفته فکر میکردم تنبیهم تموم شده که اومده  دنبالم: (((( 

اونقد گریه ام گرفته بود اصلا انتظار نداشتم اینجوری بگه. گفتم مامان منکه نگفتم بابا بیان.

از اون اخم خیلی ترسناکاش کرد.اصلا باور نکرد.

گفتم به خدا نگفتم

گفت چرا دروغ میگی؟  میگم از چی ترسیدی که نتونستی صب کنی برسم؟حرفای بابات مخ تو رم تعطیل کرده؟

یعنی دلم میخواست داد بزنم که تموم کنه اون حرفاشو..أه...گفتم دروغ نمیگم گفتم به خدا...من نگفتم خودشون اومدن.

گفت آها..بابات علم غیبم پیدا کرده پس؟.سارا خودت میدونی چقد بدم میاد یکی احمق فرضم کنه پس اگه جرات نداری پای کارت وایسی خواهشا دهنتو ببند.

اونقد عصبانی بودم که می خواستم هرجور شده یه کاری کنم باور کنه ولی وقتی میخواستم  دلیل اومدن بابا رو بگم یهو یادم افتاد اصلا همه چیز  اونقد افتضاح بود اونروز که یادم رفته بود ازش بپرسم چرا اومده بود در خونه مامان؟؟!! واقعا چرا یهو اونجا اومده بود؟!!

بعد دیدم راس می گه مامان.اصلا از همون اول نباید دهنمو باز میکردم.دیگه دهنمو بستم.یعنی کلا بستم چون خب خودش میخواست:| خودشم که شاکیه ازم حرف نمیزنه...هیچی کلا یه جوریه انگار تو خونه اش نیستم.

فقط الان گفت ناهار چی میخوری بگم بیارن؟ منم گفتم هیچی. اونم رفت :(

خب عصبانی بود چرا اومد دنبالم ؟!

می دونم البته..تنبیه حتما.ولی خب مثل همیشه یه کم بیشتر داد بزنن،فوقش دوتا کشیده ام بزنن مثل بابا راحتم کنن دیگه.

یعنی اولین آخرین هفته بعد مدرسه مو!! 

الانم داره انگار حاضر میشه بره بیرون.پس من چی؟ کم تنها بودم کل هفته؟:((

منو این همه خوشبختی....نه...محال نیست:(

 +حالا یه سوال: من دقیقا تو این ماجرا چه نقشی داشتمو دارم؟!! خداییش؟!:(((

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۹
سارا

دلم برای مامان تنگ شده.حتی برای صدای بلندش:)

جواب تلفنمو نمیده از اون روز:( فقط یه بار پیام داد( سرم شلوغه دیگه زنگ نزن فعلا) :(( خب معلومه الکی میگه.

آخه تقصیر من چیه؟! ای کاش امروز از مدرسه میرفتم در خونه اش.

بابا هم این روزا چقد دیر میاد...أه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۸:۳۵
سارا

من اونقد بغضم گرفته بود که داشتم خفه میشدم واقعا.دلم میخواست بلند بلند گریه کنم فقط:( ولی جلوی خودم و گرفتم.دیگه گفتم حداقل زنگ مامان نجاتم داد بابا دیگه سوال نکرد ولی تو خونه وقتی سریع داشتم می رفتم اتاقم گفت سارا یه دقیقه وایسا..بیا اینجا.

اصلا دلم نمیخواست برم.دوست داشتم فقط برم تو اتاقم آخه هنوز خیلی عصبانی بود .ولی نمی شد که.دیگه آروم رفتم جلو.

گفت: قبلنم پشت در مونده بودی؟

منه احمق با اینکه همش منتظر بودم بپرسه اینو ها می دونستمم می پرسه ها ولی باز...فک کردم که چی بگم؟ چی جواب بدم؟

ولی بابا خیلی فرصت فک کردن نداد یه کشیده محکم زد :((( بعدم داد زد: به دروغ فک نکن! صدبار گفتم وقتی ازت سوال می کنم فقط جواب بده به دروغ فک نکن.

آره بابا صدبار گفته ولی من بازم واقعا داشتم به دروغ فک می کردم.نمی دونم چرا:(((

دیگه بغضم ترکید شروع کردم گریه کردن.از جواب ندادنم بیشتر عصبانی شد بلند داد زد: سارا دوباره سوال می کنم سریع جواب میدی وگرنه بازم کشیده میخوری. قبلانم پشت در مونده بودی؟

گفتم: آره

گفت چند بار؟

گفتم پنج بار.

یعنی هرکلمه می گفتم هی عصبانی تر می شد.گفتم ببخشید.

گفت حرف نزن فقط جواب منو بده...هر دفعه چند ساعت پشت در بودی؟

گفتم نمی دونم شاید نیمساعت شایدم یکساعت نمی دونم خوب.

دوباره گوشیم زنگ خورد.مامان بود.اون موقع که باید جواب میداد نداد حالا هی زنگ میزد الکی همه چی رو بدتر میکرد.

بابا گوشی رو گرفت ازم وقتی دید مامانه پرتش کرد اونور درش کنده شد باتریشم دراومد.بعدم گفت برو از جلو چشمام.

 دیگه رفتم تو اتاق هدفونو گذاشتم رو گوشم آهنگ یک وبلاگی که چند روز پیش پیدا کردمو پخش کردم و دیگه فقط گریه کردم.واقعا چقد خنگ بودم و هستم که فک میکردم راه حل مشکلاتمون همون چیزیه که مامان میگه.فک کنم تازه شروع بدبختیامه:(

نمی دونم چند ساعت گذشت فقط وقتی بابا هدفونو از رو سرم برداشت فهمیدم اومده تو اتاق و از تخت پریدم پایین.اونقد گریه کردن بودم هیچ جارو نمیدیدم اصلا:((

 گفت خاموشش کن بده من.دادم.گفت کتابت!!

وقتی اینو گفت فهمیدم اومده برای تنبیه:(((((

 کتابمم دادم .وقتی داشت لب تاپمو ورمیداشت گفتم: اینجوری قرار بود همه چی درست شه؟

گفت:اشتباهتو گردن این ماجرا ننداز.

 گریه ام اصلا بند نمیومد که :( به زور گفتم: مگه من چیکار کردم؟ پشت در موندن تقصیر منه؟

 لب تاپو گذاشت رو میز گفت بشین.بعد گفت: یه بارش نه دو بارش نه...بقیه اش چی؟ یعنی تا آخر عمرت قرار بود پشت در بمونی؟ اون شکلی گوشه خیابون؟  بعد بلند گفت آره؟!

 گفتم :نه قرار بود کلید بدن.تقصیر من نبود که یادشون رفته.

گفت منم که اینجا هیچم آره؟ برای چی به من نگفتی؟ 

گفتم :می ترسیدم اجازه ندید دیگه آخر هفته ها برم پیش مامان.

 خیلی دلخور شد خیلی..گفت:واقعا منو اینجوری شناختی؟همچین بابایی؟!!!یا فیلم زیاد دیدی؟

 گفتم: اگه اینجوری نیست چرا من و آوردید خونه؟ یه کم دیگه صبر می کردیم میومدن.ده دقیقه بعدش رسیده بودن.

 

گفت: چون زنگ زدی جواب نداد.معلوم نبود ده دقیقه دیگه میرسه یا دوساعت دیگه!! هیچوقتم نگفتم و نمی گم نری اونجا..الان که زنگ زد بهش گفتم برات کلید بسازه خودش بیاد دنبالت.

 من دیگه خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین دیگه نمی دونستم چی بگم:(

پیشم نشست گفت می دونی فکر اینکه تا حالا 6 7 ساعت اونشکلی گوشه خیابون بودی...ولی دیگه از عصبانیت و ناراحتی نتونست حرف بزنه انگار.. دیگه نگفت بقیه شو...فقط گوشیو کتابو لب تاپمو گذاشت رو هم بعدم همه رو  ورداشت رفت بیرون:((

مراسم اعتراف به گناه و درخواست بخشش هم همون شبش برگزار کردم چون خونه بودم.مامان نیومد:| زنگم زدم جواب نداد:(( فک کنم یه دورم اون قراره حسابمو برسه:(

 دیروزم محکومیت تموم شد وسایلمو پس داد:( چه اول مهر افتضاحی شد.فک کنم یه بار گفتم البته قبلا!ولی آخه خیلی مزخرف بود:(

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۷ ، ۲۱:۴۸
سارا