سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۳۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مامان» ثبت شده است

مامان و پیدا کردم،باهاش حرف زدم،براش گفتم همه چی رو...

لهم کرد،نابودم کرد با حرفاش، مثه همیشه، به بهونه یه اشتباهم همه چی رو قاطی کرد با هم، بازم حرف بابا رو پیش کشید.مقصر همیشگی هر کاری که می کنم!!

هر چی که میشه تهش باید برسه به اتفاق آشغال زندگیمون.قرار بود اینجوری باشه؟

اونقد داد زد که پشیمون شدم سوار ماشینش شم.چقدرم صدام کرد، دنبالم اومد که تنها نرم:/

بابامم خوب منطق دیشبو کامل کرد، وقتی رسیدم دید از گریه نمی تونم حرف بزنم.پرسید چجوری برگشتی؟

مهم بود واقعا؟ حتما مهم ترین چیز تو دنیا فقط همون بود که همه عصبانیت دیشبم امشب خالی کرد به خاطرش اونقد که داد زد.

فقط یه کلمه خواهش کردم امشبو کوتاه بیاد. نگذره فقط بذاره بعد ولی ...

هر دو شون امشب اونقد داد زدن حالشون خوب شد ولی من جیغام جمع شده تو‌گلوم.

اونقد عصبانی بود یادش رفته مودمو خاموش کنه.

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۷ ، ۰۰:۳۱
سارا

هیچی‌ بدتر از این نیسکه بی گناه مجازات بشی،اونم تو خونه.

تو مدرسه دیگه عادتم شده ،اصلا کارشون همینه ولی خونه:((

دیروز بابا دونست و من ،خودش گفته بود برای تک تک کارام باید جواب پس بدم.منم خودمو آماده کرده بودم که پس بدم ولی اصلا جوابی نخواست،یعنی اصلا سوالی نکرد که جواب بخواد.

وقتی معمولی حاضر نشد به حرفم گوش بده منم شنبه دیر رفتم که بیاد مدرسه از زبون معاون بشنوه، اصلا نمی دونم چی شد که اینجوری شد؟ نمی دونم چرا جمعه عصبانی شد که تهش بشه این؟فقط چون خواستم چند ساعت بیشتر پیش مامان باشم ؟ 

هنوزم نمی دونم، چون هنوزم حرف نزدیم.شنبه جلوی معاون اونقد کوچیکم کرد که دلم میخواست آب شم از خجالت، گفت از فردا دیگه قبل از هشت و نیم تو مدرسه ست اگر زحمتی نیست هر روز مزاحم میشم تا مطمئن شم تاخیر نداشته تا اگر تاخیر داشت رسیدگی کنم.

اصلا باورم نمیشد بابای منه که داره اینجوری تحقیرم میکنه:( اون لحظه واقعا از ته دل دلم میخواستم بمیرم که داغم به دل همشون بمونه وقتی قیافه معاون و میدیدم که داشت کیف می کرد از حرفای بابا.

از مدرسه که دراومدیم من دیگه زدم زیر گریه و دیگه دلم میخواست تا آخر دنیا فقط گریه کنم، وقتی ام رسیدیم فقط اومد که حسابمو برسه...گفتم حداقل قبلش بگید چیکار کردم! قرار بود جواب پس بدم.

ولی اصلا نذاشت حرف بزنم. فقط بعد از اینکه حسابمو رسید گفت هم من دلیلشو می دونستم هم خودت:(

ولی من هنوزم نمی دونم.

تنبیه دیروز خیلی دردناک بود،یعنی بدترینی بود که تا حالا داشتم،ولی منظورم خود تنبیه نیست منظورم ظلمی بود که اولین بار بابام باهاش کرد،اینکه بدون اینکه روشنم کنه چیکار کردم تنبیهم کرد:( هیچوقت همچین کاری نکرده بود.هیچوقت:(هنوزم باورم نمیشه.باورم نمیشه قراره از این بعد اینجوری بشه،که قبلش حرف نزنیم حتی شده با داد و دعوا.:(

دیشبم ساعت ده یهونتم قطع شد:((  فک کردم نت یه لحظه قطع شده ولی بعدش اومد اتاقم گفت از این بعد ساعت ده خاموشیه! ببینم چراغت روشنه از فردا شب برق اتاقتم قطع میکنم:((

اومدم حرف بزنم ولی چراغو خاموش کرد رفت بیرون درم بست.همونجوری تو تاریکی پشت میز نیمساعت گریه کردم ،ولی خوب نشدم.

نمی دونم چش شده اصلا.قهره، فقطم انتظار داره به پاش بیفتم و عذرخواهی و اعتراف کنم که حاضر شه به حرفام گوش بده ولی من میخوام بگه از چی عصبانیه؟آخه مطمئنم از شب بیداریم نیست یا حتی تاخیرم.از وقتی پیام دادم جمعه شب میخوام بمونم اینجوری شد.ولی تازه اگرم بذاره بهش بگم باز میگه داری چرت میگی و باز عصبانی میشه:(

آخرش نمیذاره ازش بپرسم و همینجوری قهر میمونه منم میرم به پاش می افتم و اونقد میگم غلط کردم که تازه حاضر شه ازم گلایه کنه، چرا؟ چون من بیشتر از دو سه روز دووم نمیارم .مثه همیشه،مثله مثله همیشه:`((

مامانم که خودشو راحت کرده،کلا از زندگیم رفته بیرون.یعنی مخاطبای وبلاگم بیشتر از مامانم از دل من خبر دارن،چرا؟چونکه من تو زندگی مامانم زیادی ام.همیشه زیادی بودما فقط الان که زندگیشون جدا شده قشنگ معلوم شده..منه احمق اینو فهمیدم ولی نمی دونم اون چرا زیادی نمیشه تو زندگیم. چرا؟

لعنت به منه احمق

دلم فقط گریه می خواد.

۱۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۷ ، ۱۱:۱۸
سارا

امروز چندبار به بابا زنگ زدم جواب نداد.خب وقتی جواب نداد ناراحت شدم ازش، بعدش که زنگ زد منم جواب ندادم.دیگه شب پیام دادم گفتم: این هفته خیلی کم مامان و دیدم،ولی امشب خونه ان، من فردا میام.

پیام داد گفت: شما قبل ساعت ده خونه ای!

گفتم چی میشه مگه بمونم؟

گفت تکرار نمی کنم روشن بود؟

منم گفتم نه! 

چون روشن نبود الانم نیست نیییییست:(((

ساعت ده پیام داد: سریع با وسایلت بیا دم در منتظرم.

فقط میخواستم گریه کنم:(

به مامان که گفتم باید برم گفت عه؟مگه قرار نبود بمونی؟ به بابا نگفته بودی؟

گفتم نه یادم رفت بگم

فقط گفت: خیله خب اشکالی نداره مامانی دیگه تا اینجا اومده ،برو.

فک کنم خوشحالم شد:((

دیگه تو ماشین تا خونه فقط گریه کردم ولی خوب نشدم. بابا هم عصبانی بود حرف نمیزد.

اصلا نمی فهمم از چی عصبانیه

رسیدیم گفتم: روشن نبودا! پیامم نرسید که گفتم نه؟

گفت: شانس آوردی الان دیر وقته...ولی فردا من می دونم و تو سارا! قشنگ روشنت می کنم.

منم قاطی کردم گفتم برای شما دیرقته برا من سر شبه همین الان میخوام روشن شم، چرا نذاشتید بمونم؟چی میشد مگه؟

دیگه اومد بازومو گرفت بردم تو اتاقم گفت که سر شبه ها؟ این حرفات یادت باشه چون فردا قراره برا تک تکش جواب پس بدی.حالایه امشبو سر شب بگیر بخواب تا فردا نشونت بدم سر شب یعنی چی!درستت میکنم سارا.

خب چرا همین الان روشنم نکرد.مگه یه سوال بیشتر کردم؟چرا جواب نداد؟چرااااا؟

:`((

از مامان متنفرم.متنفرم اززززززش.همش تقصیر اونه.همه اینا تقصیر اونه.

من سارا نیستم فردا زودتر از نه و نیم سر جلسه باشم.

:`((

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۷ ، ۲۳:۳۶
سارا

امروز بلاخره پاشدم رفتم بیمارستان.آخرشم بعد از چندساعت الافی به جای مامان ،عموی دست نیافتنی رو دیدم -_-

یعنی بخوای پیداش کنی دوهفته دوهفته باید دنبالش باشیا بعد امروز که اصلا نمیخواستم منو ببینه جلوم ظاهر شد:/

آخرشم نفهمیدم کی بهش خبر داده بود من اومدم!

منو برد دفترش ده دقیقه ای حرف زدیم بعدم مثه مامان غیب شد.داشت میرفت گفت مامان و پیدا میکنه واسم ولی باز یک ساعت منتظر شدم تا پیدا شه -_-

وقتی ام پیدا شد دعوا که...نه ولی خوشش نیومد،البته خودم می دونستم خوشش نمیاد ولی مهم نیست.مهم اینه که بلاخره با هم ناهار خوردیم:) همین بس بود:)


و اما بابا... امروز باز زنگ زدم که ببینم ایمیلمو خونده یا نه

گفت نه

+چرا بابا؟من دیروز فرستادما

- چون گفتم طبق قرار پیش میریم

+ بابا کوتاه بیایید دیگه.اصلا چیزی نشده که بخونید خودتون میفهمید.

- خودت گفتی نمیشه باید باشم بتونی بگی! فردا بیا بگو دیگه.

+ بابا اذیت نکنید اصلا همین الان میگم شنبه صبح...

ولی نذاشت بگم:/

گفت: گفتم فردا ،کار دیگه ای نداری خداحافظ.

بعدم قطع کرد -_-

امشب که دوباره زنگ زد ریجکت کردم، دو بار :)) .اونقد کیف داد.:))

اس ام اس داد: چرا ریجکت میکنی؟وردار ببینم

اس ام اس دادم: چی میشه شما ریجکت میکنید؟ منم همون :))

- لوس نشو آخرین بارت بودا.

بعد دوباره زنگ زد ولی بازم ریجکت کردم :)))

+ایمیلمو بخونید تا وردارم.

دیگه ج نداد زنگم نزد -_-

+پیام دادم: چی شد؟

هیچی -_- ج نداد :/

نیت کرده حسابمو برسه ها:))

منم تازه از ریجکت خوشم اومده:))

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۷ ، ۲۲:۳۴
سارا

باز مامان داره میره رو مخم :/ یکی دوهفته بود آخر هفته ها بیشتر خونه بود،ولی باز این هفته نیست -_- دیروز که کلا نبود و دیروقت اومد ،امروزم پاشدم نبود ،زنگم زدم ج نداد :| انگار من دلم برای در و دیوار خونه اش تنگ میشه پا میشم میام اینجا •__•  أه


نشستم کل ماجرا رو نوشتم برای بابا ایمیل زدم، بعدم زنگ زدم که بگم بخونه ولی...ریجکت-_- پیام دادم دیگه:/

یه روزی این ریجکت و تلافی میکنم. شاید مثلا همین امروز:/

چه وضعیه آخه؟! حوصله رفقامم ندارم.یه ریز زنگ میزنن پاشو بیا میخوایم بریم زیپ لاین...که چی آخه؟ چندبار بریم؟ أه...

چرا هیچکس جوابگو نیست:((

اصلا پامیشم میرم بیمارستان الان:\ که چی مثلا اینجا نشستم؟ باز نصفه شب بیاد فقط بگه ببخشید:/ خودم میرم پیشش.

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۷ ، ۱۲:۲۸
سارا

همچین روزی بود.

پارسال.

عصر اومد خونه، 

شب یلدا نتونسته بود بیاد.قرار بود بیاد ولی نیومد.گفت مورد اورژانسی پیش اومده.

وقتی اومد کلی خرید کرده بود.شبش دوباره یلدا گرفتیم.

امشب بیشتر جات خالیه.



۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۷ ، ۱۷:۳۲
سارا

خب راستش...من امروز زنگ  زدم به همه بچه ها قرار گذاشتم یه جا جمع شن که با ماشین برم دنبال شون. 

بعدم پریدن تو پارکینگ ،رفتم پشت فرمون ،برای آخرین بار دعا کردم روشن نشه:))  ولی هنوز استارت نزده روشن شد!!! یعنی در این حد اکی بود -_- D:

صورت ماشین رو به دیوار بود.در پارکینگ و زدم خواستم برم بیرون اصلا نشد دنده عقب شیب پارکینگ و برم بالا.نه اینکه نتونما.آخه لعنتی مثه تانک میموند.آخه تا حالا پشت شاسی بلند نشسته بودم. خیلی فرق می کرد با ماشین معمولی. گفتم تو همون پارکینگ روی ماشین و برگردونم رو به در پارکینگ که راحتتر برم بیرون . برگردوندما،ولی...أه لعنت به این شانس که گوشه عقب ماشین و یه کوچولو زدم به ستون...یه کم رنگش سابیده شد...وای:((

آخه دستم نبوداندازه ماشین:(( همشم تقصیر خود مامان بود هیچوقت شاسی بلند رو نداده بود سوار شم یه کم تمرین کنم.فک نمی کردم فرق کنه:(

هیچی دیگه کلا پشیمون شدم.ماشین و گذاشتم سر جاش زنگ زدم به بچه ها گفتم ماشین کنسل شد باید یه جور دیگه بریم و خلاصه بدجور ضایع شدم.

حالا اینا هیچی امشب داشتیم میرفتیم بیرون رفتیم پارکینگ داشتیم سوار اون یکی ماشین میشدیم یهو مامان چند ثانیه جلوی شاسی بلند مکث کرد نگاش کرد.

وایی قلبم تند شده بود.با خودم گفتم مامان عجب حس ششمی داره یه خط رو ماشینش افتاده فهمیده 0_o 

گفتم چی شده مامان؟

گفت هیچی ،بریم.

دیگه نفس راحت کشیدم.ولی چندثانیه بعدفهمیدم  چرا مکث کرده بود.خب من سر ماشین و برگردونده بودم رو به در پارکینگ ،مامان هیچوقت دنده عقب نمیاد تو پارکینگ.

فک کنم خیلی وقت بود سوار اون ماشین نشده بود واسه همین چیزی نگفت و شک کرده بود که شاید خودش آخرین بار اونجوری پارک کرده.

ولی بلاخره میفهمه وقتی جای سابیدگی رو ببینه.

آقا من همچنان شوماخرما...شوماخرم شاسی بلند نمی روندD:

میگم میشه بدون اینکه برد تعمیرگاه درستش کرد؟سراغ دارید کسی رو که بیاد تو پارکینگ درستش کنه؟

۱۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۷ ، ۰۰:۵۷
سارا

همیشه فکر می کردم که بدترین چیز توی زندگی اینه که تنها باشی، ولی نه، حالا فهمیدم که بدترین چیز توی زندگی، بودن با آدم هاییه که باعث میشن احساس تنهایی کنی!


عجب دیالوگی!!


خب این چه کاریه می کنی مامان؟!! درسته آخه؟ یه آخر هفته با همیم که باز گفتی کار پیش اومده باید برم.بعدم که پیشنهاد میدی که واسه اینکه تنها نمونم با دوستام برنامه بچینم یا برم بیرون یا دعوتشون کنم بیان خونه.تا اینجا دمت گرما. 

خب چرا آخر سر میگی اصلا همتون جمع شید برید شیان؟! 

بعد آخر آخرشم داری میری بیرون سوئیچ اون یکی ماشینتو آویزون میکنی رو جاکلیدی؟ جلوی چشم من؟!!

چه کاریه آخه مامااااان؟! با پای پیاده میشه رفت شیان؟ 

همگی دعا کنید ماشینش بنزین نداشته باشه :))

خدایا آزمون سختیه خدایی :/ 

:)

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۹ آذر ۹۷ ، ۱۱:۵۵
سارا

واااای حالا میریم که بریم برای سوپرایز مامان.

ساعت ۱۸:۳۰ کنسرت خواننده محبوبم...رضا یزدانی

گفت ادامه کادوی تولدمه:*

عاشقتم ماماااااان :*

چه کنم من با این پدر مادر سوپرایزر آخه ؟!!!  :))))))

خدایا خودت کمک کن من جبران کنم:) 

واسه شروع نمیخوام بگم من تا برج میلاد برونم. خدایا خودت دیگه قبول کن :)))))

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۴:۱۶
سارا

امروز تو مطب مامان  منتظر بودم کارش تموم شه باهم بریم.

آخرین مریضش یه پسره بود فک کنم بیست و پنج شیش سالش بود خیلی قیافه اش آشنا بود برام ولی هرچی فک کردم یادم نیومد کی بود. حتی اسمشو شنیدم یادم نیومد.کلی هم عکسو آزمایش دستش بود فهمیدم اولین بار نیست میاد .دیگه گفتم  از مامان بعدا میپرسم شاید یادش باشه.

پسره رفت تو یه ربع بعد یهو صدای داد پسره اومد از اتاق، از جا پریدم برم تو ببینم چی شده ولی دیگه در باز شد پسره عصبانی اومد بیرون مامانمم پشت سرش اومد.

پسره هی توهین می کرد می گفت: فک کردی کی هستی؟ چی خواستم مگه؟‌ چیزی که ریخته تو این شهر دکتره! 

مامانمم فقط میگفت لطفا برو بیرون دیگه ام نیا اینجا.

پسره آخرش یه حرف بدی زد منم قاطی کردم گفتم درست حرف بزنید کرید مگه میگن برید بیرون؟!

گفت تو چی میگی بابا کوچولو‌0_o  -_-

مامان داشت تعریف میکرد فهمیدم کی بود، پسر یکی از آشناهای کاری بابا بود.

مامان گفت اولین بار به عنوان مریض اومده و کلی علائم گفته مامانمم آزمایش نوشته براش ،امروزم مثلا اومده بوده نشون بده ولی وقتی مامان بهش گفته چیزیت نیست و قلبت مثه ساعت کار می کنه دیگه واقعیتو گفته، گفته ولی میخواد به پدر مادرش بگه شما تشخیص دادید مشکل داره و از مامان میخواست وقتی پدر مادرش پیگیر شدن مامان تایید کنه!!!0_o

گفتم چرا؟

گفت میخواد بفرستنش خارج قبول نمی کنن.میخواد مریضی رو بهونه کنه.

+یاد پست های مبهم افتادم :)) پسران سرزمینم :)))) -_-

++ یه روز به آخر عمرم مونده باشه پیداش می کنم جواب حرفی که بهم زدو میدم:/// حالا می بینید.:|| شایدم یه جور دیگه حالشو گرفتم.الان جرقه زد تو ذهنم،آخ جون:))

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۷ ، ۲۳:۲۹
سارا