سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مدیر» ثبت شده است

بابا رو ندیدم تو مدرسه،نفهمیدم کی اومده بود.

اومدمعمولی بود.هیچی هم نگفت، دیگه پرسیدم: بابا مدیر چیکار داشت؟ 

هیچی -_- سکوت :| 

بابا با شمام! چی گفت مدیر؟

یه کم نگام کرد گفت : اگه قرار بود بدونی صدات میکردن تو هم بیای.

گفتم: قرار بود بیام، مدیرخودش گفت منم باید باشم حرفامو بزنم.

گفت: شما ظاهراحرفاتو زدی قبلاً.

گفتم :خب چی شد الان؟

گفت: چی چی شد؟منتظر چی هستی الان؟

گفتم خب بگید دیگه بابا ،حداقل بگیددرباره چی حرف زد؟

گفت: درباره تو ://

گفتم خب؟

گفت خب که خب! حداقلش همین میشه.

من ://

بابا :))

داشتم تو افق محو میشدم یاد یه چیزی افتادم.

باباگفتید مجازاتمو تخفیف بدن؟

بابا -_-

من :)))

محو در افق مجدداً.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۷ ، ۲۱:۵۸
سارا

الان اونقد عصبانی ام که :||| دلم میخواد جیغ بزنم یه ریز :|| بعد همه هی میگن تقصیر توئه عاقل باش شیطونی نکن. الان چی شده مگه  خب؟ مگه چیکار کردم اینقد باید تاوان پس بدم؟ چرا سر هر اشتباهی باید اینقد بلاسرم بیاد خب بسه دیگه ،به خدا بسه، دیگه خسته شدم.

من هرچی میخوام تحمل کنم قانونو رعایت کنم ولی اصلا کوتاه نمیاد هیچ کس.

منم دیگه بیخیال قانون میشم دیگه میام نت.هر چی میخواد بشه بشه.

سر یه جواب سر بالا به عمو من یه هفته است دارم عذاب میکشم::(( الان از پنج شنبه تا حالا بابا لب تاپ و گوشی و هدفون و همه چی رو گرفته هنوزم پس نداده. خب آخه چند روز دیگه؟

امشب بهش گفتم لب تاپمو پس بدید چون برای درسم لازم دارم، البته اینجوری نگفتما قشنگ خواهش کردم،مودبانه ولی گفت هنوز تموم نشده!!!

گفتم خب چی هنوز تموم نشده، بگید چیکار کنم تا تموم شه؟ 

گفت هر وقت عمو اومدن صحبت کردیم تموم میشه.

یعنی وقتی اینو گفت من قاطی کردما ،آخه منه ساده فک میکردم یه برنامه ای برای جریمه ام داره مثه همیشه مثلا سه روز چهار روز ،اینو گفت دیگه شاکی شدم خب آخه این دیگه چه ظلمیه!!

گفتم یعنی چی بابا عمو شاید کلا این هفته نخوان بیان! شما نمی خواید وسایلمو پس بدید؟

گفت بدون اون وسایل چیزیت نمیشه.

گفتم بابا به من چه ربطی داره عمو نیومدن؟ چرا من باید تاوانشو بدم؟ میگم برای درسم لازم دارم درسمم مهم نیست براتون؟

گفت از لحنت خوشم نمیاد.

گفتم لحنم چشه مگه؟ خب این چه ظلمیه شما که حسابمو رسیدید پنج روزم هست همه چیمو گرفتید خب بسه دیگه منکه گفتم اشتباه کردم گفتم هر کاری بگید می کنم ،از عمو عذرخواهی می کنم الان چرا باز باید محروم باشم؟

گفت چش نیست طلبکارانه ست ،آدم از کسی خواهشی داره اینجوری حرف نمیزنه، تا وقتی هم تکلیفت با عمو روشن نشه همینه. 

گفتم شما که بهتر عمو رو می شناسید سرشون شلوغه ،حالا که اینطوریه فردا میرم بیمارستان میبینمشون بلاخره تو اتاق عملم شده پیداشون می کنم دیگه.بلاخره تموم می کنم اگه راهش اینه.

گفت تا در حضور من رفتار راضی کننده نداشته باشی  هیچی تموم نمیشه فهمیدی ؟حالا بدون من تا تو اتاق عملم میخوای بری برو!

الان اگه این اسمش زورگویی نیست چیه؟ ها؟ چیییییه؟

این چند روز مثلا گفتم هم به حرف بابا گوش بدم نت نیام همونطور که خواسته بود هم اینکه این گوشی مامان دستم نباشه یهو لو بره تو این اوضاع ،بدشانسی که میارم پشت هم اینم نیاد روش، مامانم که کلا نه جواب میده نه زنگ میزنه،  ولی دیگه از امشب بازم یواشکی میام نت.

همه شاهد باشید من خواستم احترام بذارم به قوانین نذاشتن نذاشتتتتتن.

مدرسه ام که بدتر از خونه :||. شنبه که هیچی نگفتن، ولی یکشنبه مدیر صدام کرد که قرار بود پدر مادرت بیان چی شد.

منم گفتم این هفته نمی تونن بیان اگه میشه هفته دیگه بیان بعدم خواهش کردم چند دقیقه گوش بده به حرفام.

قبول کرد منم همه حرفامو زدم. اولش سخت بودحتی یه  کم صدام میلرزید ولی دیگه اولش علت کارمو گفتم آخرشم معذرت خواهی کردم که از رمز سیستمها استفاده کردم.

البته عذرخواهیم به خاطر استفاده کردن از رمز نبود به خاطر این بود که داده بودم به دوستام که نباید میدادم چون اونا به من اعتماد کرده بودن، فقط به من داده بودن ولی من به بقیه دادم رمز هارو.

ولی خب اینو توضیح ندادم چون دوستام لو می رفتن واسه همین فقط کلی عذرخواهی کردم. 

کلی حرف زد و دلیل آورد که کارشون اشتباه نبوده و کار من اشنباه بوده صد در صد که هیچکدومو قبول ندارم :/

 بعدم گفت همینکه اشنباهتو قبول کردی خوبه میشه امیدوار بود دیگه همچین کارایی رو نبینیم ازت بعدم کلی ازم به عنوان شاگرد اول تعریف کرد گفت بهتره اخلاق و رفتارمم شبیه شاگرد اولیم باشه:\  البته اینقد رک نه ولی منظورش همین بود.:|

دیگه خیلی امیدوار شده بودم بی خیال اومدن مامان بابام شه ولی آخر سر گفت پس هفته آینده منتظر پدر مادرت هستم.فراموش نشه:|||

با التماس گفتم هنوزم لازمه بیان؟

گفت بله حتما حتما.

:||||

از بعد ماجرای فوتبالم مسئول سایت بهم گفته بود فعلا اجازه ندارم از سایت مدرسه استفاده کنم و دستورمدیره. خیلی هم برام سنگین بود خیلی ، چون اصلا یکی از پاتوقامون بود همیشه ،خیلی از کارای درسیمم اونجا انجام میدادم هر وقت بابا  لب تاپ و توقیف می کرد.

واسه همین دیروزکه باهاش حرف زدم گفتم شاید دیگه اجازه بده برم ،خواستم برم تو مسئول سایت نذاشت.گفت فلانی بهت که گفتم نمی تونی بیای اینجا. 

گفتم هنوزم؟ خانم مدیر چیزی نگفتن دیروز؟

گفت چرا گفتن شما تا پایان سال تحصیلی از استفاده از سایت محرومی:||

آخه مگه من چیکار کردم ؟ آدم که نکشتم چرا اینطوری می کنن همشون؟

تاآخر سال تحصیلی؟!!!!!!!!

تا وقتی عمو بیاد؟!!!!

مامان و‌فقط خدا می دونه تا کیِ مجازاتش:((((

خب یعنی چی الان؟ من سرمو به کدوم دیوار بکوبببم!!

از این لحظه هر اتفاقی بیفته مقصرش من نیستم.منو سرزنش نکنید:((

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۸:۰۰
سارا

برای یه همچین روزی کلی جواب آماده کرده بودم ولی امروز همه چی یه جور دیگه شد، یه جور که انتظارشو نداشتم.

امروز باز دیر رسیدم مدرسه.شبم زود خوابیدم واقعا :|| یعنی به نسبت قبل ،ولی خب چیکار کنم زنگ گوشی رو که میگیرم یه لحظه ام سرمو میذارم رو بالش خوابم میبره باز.

دیرتر از دیروزم شد :| وقتی رسیدم معاون یه کم سوال جواب کرد که چرا باز دیر اومدی و از این حرفا منم عذرخواهی کردم حسابی واقعا اظهار پشیمانی کردم :| ولی هیچی نگفت فقط رفت بیرون از دفتر یه ده دقیقه بعد برگشت .

گفتم میشه برم سرکلاس دیگه خیلی دیر شد ولی گفت نه برو دفتر مدیر:||||||

گفتم مدیر چرا؟!! خودمون حلش می کنیم باور کنید دیگه تکرار نمیشه.

ولی فقط گفت برومنتظرن!

یعنی اونقد داشتم حرص میخوردم اونقد بدوبیراه تو دلم گفتم که آخه یعنی دوتا تاخیرم نمی تونی خودت مدیریت کنی و پای مدیر و میکشی وسط و ...چقد ساده بودم واقعاً که نفهمیدم همون لحظه:|||

رفتم تو دفتر مدیر با روی باز استقبال کرد گفت بشینم ولی تا نشست پشت میزش جدی شد.جدیاااا.اونقدم اباهت داره آدم استرس میگیره.

بعدم شروع کرد یه سری سوال درباره معلما و درسا و وضعیت مدرسه پرسیدن که راضی هستم به عنوان یه دانش آموز تراز اول تحصیلی ؟؟ اصلا همه چی مشکوک بود.بدجورم مشکوک بودم منم فقط گفتم بله همه چی خوبه ممنون.

یه کم فکر کرد گفت خب خداروشکر که راضی هستی!

اصلا بدجور با اعصابم داشت بازی میکرد:||

بعد پرسید شما رمز سیستم هارو به کسی داده بودی؟ مثلا به دوستات؟

اینو گفت دیگه تا ته تهش رفتم برگشتم:||| 

لو رفته بودم :( فقط داشت اعتراف می گرفت ازم. 

دیگه راه فرارنبود ،گفتم به کسی ندادم.

از جاش پاشد رفت سمت در منم پاشدم ،گفت خب پس لطفاً امروز به پدر مادرت بگو که برای یه جلسه خصوصی بیان مدرسه. ظاهرا شرایط خاصی دارن که وقتی زنگ میزنیم نمی تونن سریع مدرسه باشن واسه همین گفتیم بهتره خودت باهاشون صحبت کنی یا فردا یا اگر نمیتونن شنبه یه سر به مدرسه بزنن.باشه؟

بعدم در و باز کرد.یعنی برو بیرون.

این همه مامان بابا موخواستن مدرسه تا حالا اینجوریشو ندیده بودم خیلی بد بود.داد و فریاد میکنن خیلی خوبه تو هم راحت حرف میزنی دفاع می کنی.ولی اینشکلی.اصلا بدجور غافلگیر شدم.

گفتم : میشه یه چیزی رو توضیح بدم؟

واقعا میخواستم حرفایی که آماده کرده بودمو بگم که شاید کوتاه بیاد هرچند گفتنشون اونجا،به مدیر، تو اون آرامش،خیلی سخت بود ولی میخواستم بگم بازم،

اما شونمو گرفت هدایتم کرد بیرون قشنگ:) خودشم باهام اومد بیرون گفت حتما حتماً ولی صبر کن پدر مادرتم باشن،جلسه برای همینه اصلا، که صحبت کنیم.فقط حتما هردو باید باشن.

بعدم گفت برم سر کلاس:||||

تاهمین چند دقیقه پیشم داشتم سعی میکردم برم به بابا بگم.ولی نگفتم آخرش ،به خاطر فردا فقط. میخوام آخر هفته برم پیش مامان،میترسم جلسهه همه چیزو به هم بریزه...بابا نذاره برم،یا مامان عصبانی شه رام نده.حالا که وقت دادن دیگه میذارم برا جمعه میگم.

آقا ولی من کاری نکردما.من دستور وزیر و اجرا کردم.حق ندارن باهام کاری داشته باشم.

اینارو آماده کردم بگم:))

بله ساعت یکه و من بیدارم،می دونم.جغد اسم دوممه:||

با چراغ خاموش دارم تایپ می کنم تو گوشی.کور شدم:||| چقد محدودیت آخه؟! :|||

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۷ ، ۰۱:۱۰
سارا