سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

سارا،بابا و کمی مامان

دفترچه یادداشتم

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کله پاچه» ثبت شده است

امروزم یه روز توپ دیگه با بابا بود.صبح زود بابا بیدارم کرد که پاشو بریم کله پاچه بخوریم.منم دیشبش نخوابیده بودم،یعنی دیگه با گریه بردم :))) ولی خیلی خوب بود جاتون خالی خیلی چسبید.

 آخرین جایی هم که رفتیم پارک جمشیدیه بود.رفته بودیم اون بالای بالا و رو یه لبه نشسته بودیم و از مناظر اطراف لذت می بردیم که بابا گفت خب دیگه چه خبر؟گفتم: بابا این سوال و وقتی میپرسن که آدما تازه همدیگر و دیده باشن ما که همش پیش هم بودیم -_- 

گفت خب حالا چرا میزنی؟ حالا که اینطور شد باید یه خبری بدی ،بجنب ؛)

منم یهوووو یاد مدرسه افتادم، اصلا دوباره یادم رفته بودا،دیگه دیدم چه خبری بهتر از این:))

گفتم باشه فردا باید بیایید مدرسه.اینم خبر.

یه لبخند زد دستشو انداخت گردنم گفت: بامزه بود.

گفتم شوخی نکردماا. واقعا باید بیایید.مدیر خواسته.

دستشو ورداشت چند ثانیه نگام کرد گفت: باز چیکار کردی؟

بعد فک کرد خودش فهمیده گفت: سارا اگه سر تاخیراته قبلنم گفتم نه جایی میام نه جوابی میدم.خوددانی.

گفتم نه برای اون نیست.

جدی شد گفت نیست؟ پس چی؟ 

گفتم باورکنید بگم خندتون میگیره، اصلا چیزی نبود که.

با اخم سرتکون داد گفت بله از نظر شما هیچ  کاریت چیزی نیست، حالا بگو مام بخندیم.

نمی دونم چرا از اخم بابا خندم گرفته بود:))

بعدم ماجرا رو تعریف کردم داشتم میگفتم دیگه خیلی خندم گرفته بود نمی تونستم حرف بزنم.:))))

مخصوصااونجا شو که معاون بهم گفته بود خودم برم سیستمارو خاموش کنم:)))))))

بابا فقط دست به سینه تا آخر گوش داد اصلانم نخندید :||.ولی خب اخمم نکرده بود .آخرش گفت: اصلانم خنده دار نبود. اعتمادشونو نسبت به خودت داغون کردی می خندی؟

گفتم إ بابا این همه تیکه خنده دار داشت حالا شما به بدترین قسمتش کلید کردید( کلید کلمه جایگزین بابا برای گیر هست :|) 

بابا فقط با تاسف سرتکون داد:((

گفتم إ بابااونجوری نکنید دیگه من خودم میدونم اشتباه کردم معذرتم خواستم تاوانشم دادم ،هنوزم دارم میدم،یعنی حالا حالاها باید بدم:((((

بعدم گفتم مجازاتم چی بوده.

بابا هم گفت: حقته :|

گفتم واقعا که بابا شما میگید حقمه دیگه چه انتظاری از مدرسه دارم؟!!!!

گفت یه وقت خجالت نکشیا باشه؟ حالا بعد این همه وقت یادشون افتاده منو بخوان؟!

:)))))

منم گفتم چی شد که نشد قضیه رو بگم و اینا.

گفت پاشو پاشو بریم ،تفریح بسه دیگه،زیادیت میشه.

تو ماشین گفتم بابا میشه فردا به مدیر بگید جریمه شون عادلانه نیست کمش کنن؟!

بابا یهو خندش گرفت گفت: روت زیاده دیگه برو دعا کن فردا یه دورم من حالتو سر جاش نیارم.

یعنی عدالت موج میزنه هاا ://  :)))))



چقد بده سر هر ماجرایی مجبور میشم درباره اونم حرف بزنم. ای کاش گیر نداده بودن :(((

تو خونه باز رفتم پیش بابا. بهش گفتم مدیر هردوشونو خواسته و من بهش نگفتم.

گفت خب چرا نگفتی؟ 

اصلا توقع نداشتم اینو بگه:((( دوست داشتم فقط بگه باشه حلش میکنم، یا مثلا بگه باشه زنگ میزنم.

اصلا دوست نداشتم درباره اش حرف بزنم دیگه !!هیچ حرفی!! 

گفتم : گفتم که بهتون!چون از خونه اش پرتم کرد بیرون ،خب کی می گفتم؟!

اخماش رفت تو هم گفت: این طرز حرف زدنت درست نیستا! پرتم کرد بیرون یعنی چی؟ دیگه نشنوم.

گفتم چرا مگه دروغ میگم؟ خب چی بگم ؟ کلمه جایگزین بگین بگم  این خوبه؟ ( من رو سوار ماشین خود کردن و دم در منزل پیاده کردن پشت سرشونم نگاه نکردن و..)

دیگه عصبانی شد بلند گفت بسه. 

منم دیگه ساکت شدم :( یه کم چشماشو بست گفت برو خودم زنگ میزنم.

همون موقع پشیمون شدم از حرفم ولی دیگه رفتم تو اتاق یه ساعت بعد دوباره رفتم پیشش معذرت خواستم، لبخند زد گفت بیا بغلم.ولی بازم قیافه اش پکر بود.اون قیافه بابا رو خوب میشناسم خیلی خوب.

گفتم:نمیان نه؟

گفت: بهش گفتم بیاد.

گفتم ولی گفتن نمیان نه؟

گفت یه چند ساعت کار دارم. وقت شام شد خودت بگو غذا بیارن باشه بابا؟

این یعنی نه نمیاد :\\ می دونستم.مهم نیست.

من فردا صد در صد خواب می مونم:( یه موضوع دیگه به حرفای مدیر اضافه شد.:// خوش به حالش ://


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۷ ، ۰۲:۱۲
سارا